تجربه زایمان طبیعی من #۴

ساعت هشت سروم رو قطع کزدن گفتن ادامه از ساعت پنج صبح، اون شب هرکار کردم خوابم نبرد هم شوق دیدن دخترم رو داشتم و نه تصوری از درد زایمان، نشستم قران خوندم شنیده بودم سوره انشقاق و مریم برای اسون شدن زایمان خوبن، حتی نمیدونستم حکمم چیه با خونریزی مختصری که اولش داشتم فکر کنم لباسم کمی خونی بود، هی تو راهرو بیمارستان قدم میزدم دیدم عه دکترم اومده نشسته اونجا بم گفت چطوری دردی نداشتی؟ گفتم نه اصلا، گفت خب من به بچه ها گفتم تا ۹ صبح بهت سروم بدون نهایتا دیگه بعدش میبرمت اتاق عمل، یهو زیر شکمم از استرس تیر کشید تصور اینکه شکمم رو پاره کنن ترسوندم گفتم نمیشه حالا بیشتر تلاشتون رو کنین؟ گفت خطرناکه بیشتر از شیش ساعت بگیری به رحم خیلی فشار میاد، گفتم هرطور خودتون صلاح میدونید ولی اگه راهی هست که طبیعی بشه بهتره(اینم بگم بعدا مثل هاپو پشیمون شدم از اصرارم بلانسبت شما ولی نه بخاطر دردش بخاطر ریسکش) ساعت پنح و نیم صبح دوبارع سروم رو وصل کردن و رفتن من موندم تا ۹ صبح و هنوز هیچ دردی نداشتم، یهو یه ماما اومد گفت اینجاکشن رو ادامه میدیم به خاطر اصرار خود مادر خانم دکتر تا ساعت ۱۱ ادامه بدین

تصویر
۵ پاسخ

انشالله که خیره

متنفرم از زایملن طبیعی

خب خواهر بقیش

استرس گرفتم منم😢

کاش خلاصه تر بنویسی

سوال های مرتبط

مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #3

بعد نوار گفتن همه لباسامو هرچی زلم زیمبو و ساعت و فلان دارم دربیارم تحویل همراه بدم و فقط گان آبی رنگ و بوگندوی بیمارستانی رو بپوشم، اجازه نداشتم موبایل هم ببرم، خلاصه همه چیو مادرشوهرم برد و رفت و منو بردن تو یه اتاق که سه تا تخت داشت و چه اشتباهی کردم من رو یکیشون خوابیدم که تخت روبرویی بهم دید داشت بعدا ازین موضوع خیلی معذب شدم شما حواستون باشه، ساعت ۴ بعد از ظهر بهم سرم وصل کزدن و گفتن کاشکی زودتر میومدی‌چون تا ساعت هشت بیشتر نمیتونیم بهت سروم بدیم چون اگه نیاز به جراحی ویدادحنی اتاق عمل فعال نیست.... میگفتم مگه چقد طول میکشه تا دردم شروع بشه؟ گفتن به بدنت بستگی داره بعضیا میان اینجا با همون قطرات اول درداشون شروع میشه و ژود زایمان میکنن مواردی هم داشتیم که سه روز سروم گرفتن و درد و پیشرفت نداشتن و رفتن سز، من تا هشت شب زیر سروم بودم دریغ از یه انقباض یعنی سلولی در من تکون نخورد، به حدی که حوصلم بدون موبایل سر رفت پا شدم گشتم یه کتاب پیدا کردم موقع سرروم گرفتن میخوندم، یه ماما اومد دیدم و خندید گفت اولین باره میبینم یکی موقع اینجاکشن(همون تزریق وریدی) کتاب میخونه یعنی واقعا هیچ دردی نداری! گفتم هیچ دردی...
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من#۵

تا ساعت ۱۱ و نیم قطعش کردن و یه نفس راحتی کشیدم، من تا اخرش هیچ دردی از خودم نداشتم که بتونم بدون درد القایی پیشرفت کنم و تحمل سروم فشار واقعا عذاب بود، قطعش کزدن و رفتن منم که از شب قبل نخوابیده بودم گفتم فرصت خوبیه یکم بخوابم حداقل تا اومدم چشمم یکم گرم خواب بشه تَق! کیسه آبم ساعت ۱۲:۳۰ ترکید و زیرم کامل خیس شد هم ترسیدم هم ترکیدنش همزمان بود با یه درد تیرکشنده و بد خصوصا اون حس خیسی اذیت کننده بود، صدا زدم کیسه ابم ترکید گفتن خب خوبه، اومدن چک کردن بچه مدفوع نکرده باشه دیدن نه شرایط خوبه ولی فقط نیم سانت باز شده بودم بعد ۱۲ ساعت تزریق! نمیدونم از چه ساعتی بود تزریق رو ادامه دادن و من داشتم داغون میشدم ازون درد هی توسل میکردن یا ام البنین باز نشم ببرنم سز، هی میگفتم توروخدا ببریم سز میگفتن هیچی نخور شایدم نیاز شه ببریمت، لابلاش که قطع میکزدن من میرفتم تو راهرو بیمارستان راه میرفتم و ورزش میکردم خیلی مستاصل بودم از درد مادرم و مادرشوهرم اومدن دیدنم کمرمو ماساژ میدادن میگفتن قوی‌باش تو میتونی میگفتم نه نمیتونم دارم میمیرم مادرم دلش سوخت گفت بگیم‌ ببرنت سز مادرشوهرم میگفت نه تحمل کن طبیعی بهتره
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان اول
قسمت دوم‌(زایمان طبیعی )
اومدن لباس دادنو بردنم تو اتاق زایمان ک ۴ تا تخت بود تخت بغلیم دختره زیرش کلا خونی بود یه لحظه ترسیدم ولی گفتم عادیه دیگ داره میزاد
اب اناناسمو باز کردمو یه لیوان خوردم
دراز کشیدم اومدن تو سرم امپول فشارو زدن
ساعت ۱۱ صبح بود
من هی تختای دیگه رو نگاه میکردم ک زجه میزدن و منتظر زجه های خودم بود ولی انگار ن‌انگار اومدن معاینه کردن دیدن خبری نیس باز امپول زدن ولی من شبیه یه ادم معمولی نشسته بودم ابمیوه هامو میخوردم😅
دکتر اومد اسمشو نمیدونستم  ماما بهش گفت  این قفله هیچی روش اثر نداره گفت بیاریدش براش سونده نمیدونم چی چی وصل کنم (یه چی مثل توپ کوچولو بود میزارن تو واژن تهشم یه کیسه وصله اون‌توپه هی بزرگ‌میشه که دهانه رحمو باز کنه بعد خودش پرت میشه بیرون)
خلاصه اومدن منو بردن اتاق خانم دکتر سوندو وصل کردو من باز برگشتم تو اتاق یکم گذشت یهو کل پاهای من داغ شد یه چی ازم دراومد 😆 من یه لحظه ....م به خودم گفتم این چی بود یهو دیدم کلا خونیم اون سونده در اومده
ساعت شد ۴ من دستمو گذاشته بودم زیر سرم بقیه رو نگا میکردم ک دکتر اومد گفت این چرا اومده سینما 🤣🤣🤣نیم ساعت گذشت من دردام شروع شد 😖 منم شروع کردم به زجه زدن اومدن معاینه کردن گفتن یک سانتو نیم 😐 هعی گفتم من دو روزی اینجام
ساعت ۵  اومدن کیسه ابمو پاره کردن من همونجوری ک از درد داشتم میمردم و گریه میکردم ماما گف بچه مدفوع کرده😐😐 منو میگی دردم  یه طرف اینم‌ یه طرف گریههههههه میکردماااااا گفتن حاضرش کنید بره اتاق عمل سزارین شه زود  اون سرمم قطع نکردن عوضیا که تو اون فاصله من دردام قطع شه همونجوری امپول فشار داش میرف
مامان ملورین مامان ملورین هفته سی‌وششم بارداری
میخوام ترجمه زایمان اولم از بیمارستان فرهمندفر رو براتون بگم شاید
الان که نزدیک به زایمان دوممه استرس اون شرایط رو گرفتم انقدر که زایمان اولم بهم سخت گذشت
من دخترمو خرداد ۱۴۰۳ به دنیا اوردم
دکترم خانم قاسم خانی بود که خیلی دکتر خوبی بود ولی چون میخواستم سزارین اختیاری انجام بدم فقط میتونست توی بیمارستان فرهمندفر سزارینم کنه
البته گفتم شاید چون بیمارستان خصوصیه خوب باشه
دکترم اونموقع ۲۰تومن و بیمارستان با هزینه ی اتاق خصوصی ۲۵ تومن ازم گرفتن
من خیلی اصرار داشتم که بهم پمپ درد وصل کنن ولی بهم گفتن تو اتاق عمل باید بگم
رسیدیم روز عمل که ساعت ۸ صبح عمل داشتم ولی ساعت ۵ عصر عملم کردن با اینکه حتی دکترمم اومده بود و کلی معطل شده بو‌د چون سزارین اولم بود استرس نداشتم با ولیچر بردنم اتاق بالا برای عمل و وقتی رسیدم تو اتاق عمل تازه استرسم شروع شد
نشوندنم رو تخت و دکتر بی حسی شروع کرد برای بی حسی زدن وقتی بی حسی رو زد گف بی حس شدی ولی من انگشتای پام تکون میخورد و گفتم نهههه من هنوز بی حس نشدم صبر کنید
بقیشو تو یه پارت دیگه میگم دیگه اینجا جا نداره😂😅
مامان جوجو مامان جوجو ۱۲ ماهگی
پارت 2: خلاصه سه نفر معاینم کردن منم بی تجربه اصلا نگفتم چخبرتونه همه حمله کردین بستری شدم رفتم داخل یه اتاقی که تخت زایمان طبیعی داشت همسرم اومد زایشگاه گفتم توروخدا منن مرخص کن ببر خونه من اصلا درد ندارم اینام همه معاینم کردن رو این تخت هم نمیشه خوابید کمرم درد گرفت اصلا میبینم این اتاق وحشت میکنم همسرم اومد داخل گفت میخام خانومم مرخص کنم درد نداره گفتن اگ نصف شب دردش گرفت ما پذیرش نمیکنیم دیگه اونم ترسید گفت بمون نمیبرمت خونه
من خوابیدم تا صبح یه دکتر اومد گفت فشارت هنور 14 هنوزم درد نشون میده نوارت هیچکاری نمیشع بکنیم تا عصر دردت نگرفت فشار بهت میزنن شیفت اون دکتر تموم شد
یه دکتر دیگه اومد منم کلافه شده بودم بدون درد تو یه اتاق ترسناک
دیگه دکتر جدید که اومد معاینه کرد گفت اون دوسانتی هم که گزارش دادین بازه بسته شده لگنشم فوقولاده تنگ سنش کمه نمیتونه طبیعی امادش کنید من میبرمش اتاق عمل ساعت 12 بود
لباس اوردن برام منم خیلییی خوشحال 😂😂 ساعت 1 ینفر اومد با سوند دیگه اونجا بود که فهمیدم کارم تموم
یه شلنگ خیلییی زخیم اورد به من وصل کرد انقدر زخیم بود مجاری ادرارم پاره شد و از سوزش ادرار داشتم میمردم
نمیتونستم یه قدم راه برم
ادرارم از کنار شلنگ یسره میریخت رو پاهام قطره قطره
تا 4 من تحملش کردم به سختی
گفتن بیا بشین رو ویلچر تا ببریمت اتاق عمل گفتم راه میام اصلا نمیشد بشینم ب سختی رفتم تا دمه اتاق عمل
مامان مامان هیرمان مامان مامان هیرمان ۶ ماهگی
صبح ساعت ۸ شیفت عوض شد پرستار جدید اومد دوبار ماینه کردن گفتن دستمون ب ی چیز نرم خورده الان زایمان میکنی منم دوباره زدم زیر گریه تنها تو این اتاق اجازه نمیدادن یکی بیاد پیشم گفتن درد نداری گفتم نه از رو دستگاه هم دردام کنترل شده بودن گفت پس ساعت ۱۱ صبح یعنی یه ساعت دیگه میشد فکر کنم دکتر سونو میاد برو سونو اگه جوابش خوب بود باید بری خرم اباد تحت نظر با منو بردن سونو خیلی حالم بد بود پاهم درد میکردن نخوابیده بودم سرم به شدت گیچ میرفت ب بد بختی رفتم گفت بچه هیچ مشکلی نداره وزنش ۲ کیلوه دیگه تا ساعت ۲ کارا رو انجام دادیم رفتیم خرم اباد اصلا دیگه درد نداشتم خیلی خوب بود شکمم به زور یکم سفت میشد که گفت خوب میشی اونجا تو خرم اباد کلی دعوا کردن ک چرا اومدی خطر داره هیچ دردی هم نداری اونجا هم همه چیز های ک لازم بوده برات زدن برو خونه فقط استراحت کن تا تحت هم از گرفت که حق ندارم اجازه بدم ماینه کنن گفت خیلی خطرناکه نمیخواد دیگه امدم خونه هیچی دردی ندارم کلان تموم شدن دیشب هم دوباره رفتم امپول ریه زدم ببینم دیگه خدا چی میخواد