تجربه زایمان طبیعی من #3

بعد نوار گفتن همه لباسامو هرچی زلم زیمبو و ساعت و فلان دارم دربیارم تحویل همراه بدم و فقط گان آبی رنگ و بوگندوی بیمارستانی رو بپوشم، اجازه نداشتم موبایل هم ببرم، خلاصه همه چیو مادرشوهرم برد و رفت و منو بردن تو یه اتاق که سه تا تخت داشت و چه اشتباهی کردم من رو یکیشون خوابیدم که تخت روبرویی بهم دید داشت بعدا ازین موضوع خیلی معذب شدم شما حواستون باشه، ساعت ۴ بعد از ظهر بهم سرم وصل کزدن و گفتن کاشکی زودتر میومدی‌چون تا ساعت هشت بیشتر نمیتونیم بهت سروم بدیم چون اگه نیاز به جراحی ویدادحنی اتاق عمل فعال نیست.... میگفتم مگه چقد طول میکشه تا دردم شروع بشه؟ گفتن به بدنت بستگی داره بعضیا میان اینجا با همون قطرات اول درداشون شروع میشه و ژود زایمان میکنن مواردی هم داشتیم که سه روز سروم گرفتن و درد و پیشرفت نداشتن و رفتن سز، من تا هشت شب زیر سروم بودم دریغ از یه انقباض یعنی سلولی در من تکون نخورد، به حدی که حوصلم بدون موبایل سر رفت پا شدم گشتم یه کتاب پیدا کردم موقع سرروم گرفتن میخوندم، یه ماما اومد دیدم و خندید گفت اولین باره میبینم یکی موقع اینجاکشن(همون تزریق وریدی) کتاب میخونه یعنی واقعا هیچ دردی نداری! گفتم هیچ دردی...

تصویر
۱۲ پاسخ

از چه چیزی معذب شدی رو تخت دراز کشیدی بدون سانسور بگو

زایمان طبیعی حتی با بهترین برنامه ریزی و بیشترین امادگی غیر منتظره ترینه

کدوم بیمارستان بودی عزیزم؟

اتاقهای زایمان طبیعی اکثرا یک تخته هستن
تعجب کردم برای شما سه تخته بوده

ادامشو بزار😍

خب ادامه

بقیه شم بذار لطفا
و اینکه کدوم بیمارستان بودی ؟

مرسی عزیزم که تجربیاتتو میگی

ادامه

خداروشکر برای من یک تخته بود

وای تصور اینکه کسی بهت دید داشته باشه عذاب اوره.
چرا باید تختو جوری بذارن که بهم دیگه دید داشته باشیم اخه🤣

بقیه شو بذار لطفا

سوال های مرتبط

مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۴

ساعت هشت سروم رو قطع کزدن گفتن ادامه از ساعت پنج صبح، اون شب هرکار کردم خوابم نبرد هم شوق دیدن دخترم رو داشتم و نه تصوری از درد زایمان، نشستم قران خوندم شنیده بودم سوره انشقاق و مریم برای اسون شدن زایمان خوبن، حتی نمیدونستم حکمم چیه با خونریزی مختصری که اولش داشتم فکر کنم لباسم کمی خونی بود، هی تو راهرو بیمارستان قدم میزدم دیدم عه دکترم اومده نشسته اونجا بم گفت چطوری دردی نداشتی؟ گفتم نه اصلا، گفت خب من به بچه ها گفتم تا ۹ صبح بهت سروم بدون نهایتا دیگه بعدش میبرمت اتاق عمل، یهو زیر شکمم از استرس تیر کشید تصور اینکه شکمم رو پاره کنن ترسوندم گفتم نمیشه حالا بیشتر تلاشتون رو کنین؟ گفت خطرناکه بیشتر از شیش ساعت بگیری به رحم خیلی فشار میاد، گفتم هرطور خودتون صلاح میدونید ولی اگه راهی هست که طبیعی بشه بهتره(اینم بگم بعدا مثل هاپو پشیمون شدم از اصرارم بلانسبت شما ولی نه بخاطر دردش بخاطر ریسکش) ساعت پنح و نیم صبح دوبارع سروم رو وصل کردن و رفتن من موندم تا ۹ صبح و هنوز هیچ دردی نداشتم، یهو یه ماما اومد گفت اینجاکشن رو ادامه میدیم به خاطر اصرار خود مادر خانم دکتر تا ساعت ۱۱ ادامه بدین
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #2

من فکر میکنم زایمان طبیعی خوب به چندتا فاکتور مهم بستگی داره تا اون تجربه برات خاطره خوبی بشه،
1)ژنتیک خانوادگی خوش زایمان بودن
۲)آمادگی ذهنی و جسمی داشتن
۳)انتخاب بیمارستان مناسب و حتی الامکان مامای خصوصی خوب
خب ازین شرایط من تقریبا هیچکدوم رو‌ نداشتم و اشتباهم اینجا بود، تا هفته ۴۰ هیچ دردی نگرفتم و سر یه سانت مونده بودم، همسرم رفته بود شهر دیگه و من از دو هفته قبل زایمان تنها بودم و متاسفانه بیمارستانی که رفتم با اینکه اونجا ماما خصوصی هماهنگ کرده بودم اما گفتن تا وقتی نرسی به ۳ سانت نمیاد، تجهیزاتشونم کامل نبود با اینکه نیمه خصوصی بود، به اصرار خودم برای ۴۰ هفته و ۳ روز نامه گرفتم برای بستری و زایمان با امپول فشار دکتر بهم گفت ناهارت رو‌ بخور و برو بیمارستان، وقتی رفتم نامه رو دادم یه ماما گفت بخواب معاینه ات کنم، معاینه کرد گفت یه سانتی بعد شروع کرد یه مقدار با خشونت ور رفتن و یکمی خون اومد ازم گفت معاینه تحریکیت کردم زودتر باز شی، بعد گفت بخواب رو اون تخت ازت نوار قلب جنین بگیرم، همون حین هم مادرشوهرم که همراهم بود رفت برام وسایل بیمارستانی رو تهیه کرد اورد...
مامان ملورین مامان ملورین هفته سی‌وششم بارداری
پارت دوم تجربه ی بیمارستان فرهمندفر

بعد از اینکه بی حسی زدن و گفتم انگشتای پام تکون میخوره گفتن پاهاتو میتونی بیاری بالا ؟ ولی دیدم نمیشه گفتم نه نمیتونم
اونا هم خیالشون راحت شدو منو بریدن😂 گفتم بهم پمپ درد بزنید گفتن باید توی ریکاوری بگی...خلاصه با یه حالت نیمه هوشیار سزارین شدم و اومدم تو ریکاوری و از درد زیاد هوشیار شدم به قدری دردش برام زیاد بود که شروع کردم به گریه کردن صدا زدم گفتم بیاین به من پمپ درد وصل کنید که گفتن یه دونه بوده زدیمش به یه خانمی و دیگه نداریم...این تجربه هم بهتون بگم که اگر پمپ درد میخواید قبل از عمل بخرید با پروندتون بدید به بیمارستان وگرنه براتون نمیزنن....خلاصه من شروع کردم برای گریه کردن و پاهام کامل تکون میخورد اما دریغ از اینکه کسی محل من بذاره😂با اجازتون من سه الی چهار ساعت توی ریکاوری بودم و تمام بی حسی من پریده یود و انقدر گریه کردم و درد داشتم تا یه پرستار دلش سوخت اومد بهم یه امپول بزنه که پروندمو نگاه کردو دید باقاله ای هستم و بهم نزد😂
و تمام این مدت خانوادمم نگران بودن که چرا منو نمیبرن با اینکه بچه رو همون موقع برده بودن

بقیه اش پارت بعدی
مامان آتاناز مامان آتاناز ۱۰ ماهگی
مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۱۵ ماهگی
سلام صبحتون بخیر . من دیشب ساعت یک ترشح موکوسی دیدم و بعد انقباض های هر هشت دقیقه داشتم . بردنم یه بخش به اسم لیبر اونجا اتاق اتاق بود ک خانوما زایمان میکردن . و یجور شبیه مراقبت ویژه بود چون اکسیژن وصل کردن بهم و تا ساعت پنج زیر دستگاه ها بودم . و با سروم و دارو انقباضم شد هر ۴۵ دیقه دیگ شیش صبح باز آوردنم بخش ... اینجا خیلی بهتره حداقل اجازه ی گوشی میدن . دوسه نفر هم اتاقی دارم و همه چیز بهتره اونجا تو ی اتاق پدرم در اومد بدون گوشی یا ی لباس ک همه جاش بازه اوفتادع بودم داشت اشکم در میومد 🫡🫡 دیگ گفتم دردم هم بگیره عمرا نمیگم که باز منو بیارن اینجا 🤣 تا دم زایمان نمیگممممم... اتاق بغلی ها هم همه در حال جیغ زدن بودن و فول میشدن و گریه ی نی نی 🥲🥲 منم پا ب پای اینا گریع میکردم 🥺🥺 خلاصه حسابی هم گرسنه بودم .چون وسیله هیچی نیاوردم جز ی شارژر و یه پک ک خودشون دادن . تا ساعت ملاقات ک بگم همسرم بیاره ... دلتنگی برای دخترم هم خیلی اذیتم می‌کنه یکم هم سر دوری از اون خوابم نمیبرع 🤕🤕 دارم میمیرم از بی خوابی...
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من#۵

تا ساعت ۱۱ و نیم قطعش کردن و یه نفس راحتی کشیدم، من تا اخرش هیچ دردی از خودم نداشتم که بتونم بدون درد القایی پیشرفت کنم و تحمل سروم فشار واقعا عذاب بود، قطعش کزدن و رفتن منم که از شب قبل نخوابیده بودم گفتم فرصت خوبیه یکم بخوابم حداقل تا اومدم چشمم یکم گرم خواب بشه تَق! کیسه آبم ساعت ۱۲:۳۰ ترکید و زیرم کامل خیس شد هم ترسیدم هم ترکیدنش همزمان بود با یه درد تیرکشنده و بد خصوصا اون حس خیسی اذیت کننده بود، صدا زدم کیسه ابم ترکید گفتن خب خوبه، اومدن چک کردن بچه مدفوع نکرده باشه دیدن نه شرایط خوبه ولی فقط نیم سانت باز شده بودم بعد ۱۲ ساعت تزریق! نمیدونم از چه ساعتی بود تزریق رو ادامه دادن و من داشتم داغون میشدم ازون درد هی توسل میکردن یا ام البنین باز نشم ببرنم سز، هی میگفتم توروخدا ببریم سز میگفتن هیچی نخور شایدم نیاز شه ببریمت، لابلاش که قطع میکزدن من میرفتم تو راهرو بیمارستان راه میرفتم و ورزش میکردم خیلی مستاصل بودم از درد مادرم و مادرشوهرم اومدن دیدنم کمرمو ماساژ میدادن میگفتن قوی‌باش تو میتونی میگفتم نه نمیتونم دارم میمیرم مادرم دلش سوخت گفت بگیم‌ ببرنت سز مادرشوهرم میگفت نه تحمل کن طبیعی بهتره
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
مامان ارسلان و ارغوان مامان ارسلان و ارغوان هفته سی‌وچهارم بارداری
بخش اول: مراجعه به بیمارستان و شروع دردها

می‌خوام تجربه زایمان پسرم رو بنویسم، شاید به درد کسی بخوره. ان‌شاءالله وقتی دخترم رو هم صحیح و سالم بغل کردم، دوباره میام و تجربه اون زایمان رو هم می‌نویسم. 🙏🌸

۲۵ مرداد ۱۴۰۰، در هفته چهلم بارداری، ساعت ۹ صبح به بیمارستان رفتم. ازم NST گرفتن و گفتن حرکات جنین کمه. گفتن یه کمپوت بخور و کمی پیاده‌روی کن، بعد دوباره بیا. چند بار این کار تکرار شد؛ هر بار NST می‌گرفتن و باز می‌گفتن حرکات کمه و باید چیزی بخورم و دوباره برگردم.

این روند تا حدود ساعت ۱ ظهر ادامه داشت. بعد گفتن سونوگرافی انجام بدم. بعدازظهر سونو دادم و مشخص شد که آب دور جنین کم شده و رشد جنین حدود ۳ هفته متوقف شده؛ یعنی به جای ۴۰ هفته، اندازه‌ها به ۳۷ هفته می‌خورد.

جواب سونوگرافی رو به بیمارستان بردم. باز هم ازم NST گرفتن و دوباره می‌گفتن برو کمپوت یا آبمیوه بخور و برگرد. این ماجرا تا ساعت ۹ شب ادامه داشت. در معاینه هم می‌گفتن دهانه رحم فقط یک سانت باز شده و ظاهراً لگنم هم تنگه.

ساعت ۹ شب شیفت عوض شد. دکتر جدید اومد و گفت برو خونه، ورزش کن و رابطه داشته باش تا دردها شروع بشه. من همون لحظه زدم زیر گریه و گفتم: «از ساعت ۹ صبح تا الان بیشتر از ۱۰ بار ازم NST گرفتن، سونوگرافی گفته آب دور جنین کمه و رشدش متوقف شده. اگر برم خونه و اتفاقی بیفته، شما مسئول هستین؟»

بعد از این حرفم گفت برو روی تخت دراز بکش تا یه آمپول بهت بزنیم حالت بهتر بشه. 😅

لباس‌هام رو عوض کردم، موهام رو بافتم و روی تخت خوابیدم. آمپول رو از طریق سرم تزریق کردن و نزدیک ساعت ۱۰ شب دردهای زایمانم شروع شد؛ دردهایی که واقعاً شدید بود و فقط داد می‌زدم.
بخش بعد تو کامنتا
#فرزندپروری#زایمان#ماما#جنین#بارداری
مامان جوجو مامان جوجو ۱۲ ماهگی
پارت 2: خلاصه سه نفر معاینم کردن منم بی تجربه اصلا نگفتم چخبرتونه همه حمله کردین بستری شدم رفتم داخل یه اتاقی که تخت زایمان طبیعی داشت همسرم اومد زایشگاه گفتم توروخدا منن مرخص کن ببر خونه من اصلا درد ندارم اینام همه معاینم کردن رو این تخت هم نمیشه خوابید کمرم درد گرفت اصلا میبینم این اتاق وحشت میکنم همسرم اومد داخل گفت میخام خانومم مرخص کنم درد نداره گفتن اگ نصف شب دردش گرفت ما پذیرش نمیکنیم دیگه اونم ترسید گفت بمون نمیبرمت خونه
من خوابیدم تا صبح یه دکتر اومد گفت فشارت هنور 14 هنوزم درد نشون میده نوارت هیچکاری نمیشع بکنیم تا عصر دردت نگرفت فشار بهت میزنن شیفت اون دکتر تموم شد
یه دکتر دیگه اومد منم کلافه شده بودم بدون درد تو یه اتاق ترسناک
دیگه دکتر جدید که اومد معاینه کرد گفت اون دوسانتی هم که گزارش دادین بازه بسته شده لگنشم فوقولاده تنگ سنش کمه نمیتونه طبیعی امادش کنید من میبرمش اتاق عمل ساعت 12 بود
لباس اوردن برام منم خیلییی خوشحال 😂😂 ساعت 1 ینفر اومد با سوند دیگه اونجا بود که فهمیدم کارم تموم
یه شلنگ خیلییی زخیم اورد به من وصل کرد انقدر زخیم بود مجاری ادرارم پاره شد و از سوزش ادرار داشتم میمردم
نمیتونستم یه قدم راه برم
ادرارم از کنار شلنگ یسره میریخت رو پاهام قطره قطره
تا 4 من تحملش کردم به سختی
گفتن بیا بشین رو ویلچر تا ببریمت اتاق عمل گفتم راه میام اصلا نمیشد بشینم ب سختی رفتم تا دمه اتاق عمل
مامان ♥️حسین♥️ مامان ♥️حسین♥️ ۹ ماهگی
تجربه زایمان :
من سونو سی و دو هفتگی رفتم آب درو بچه ام ۱۹ سانت بود ولی با گذشت دو هفته که دکترم برای چکاپ گفته بود بیا رفتم گف که آب دورش شده ۸ سانت .
همون شبی به من نامه بستری دادن و بستری شدم ولی یه هفته آیی منو نگهداشتن بخش مراقبت های زنان دکترم میخوای که من ۳۶ هفتگی ختم بخورم ولی به دلیل ترحشات و کم شدن حرکت جنین دکترم بهم ختم داد روز ۱۲ آبان من از ساعت ۱۲ صب دارو های مخصوص دادن تا ۱۲ شب دیدن انقباض منو نمیگیره و این شد که از ساعت ۱۲ شب آمپول فشار زدن بهم دردهای سنگین و وحشتناک 🫠🫠🫠 خلاصه کلی درد کشیدم و تا از خود بیمارستان ماما همراه گرفتم و اون خیلی کمک کرد بهم اگه اون نبود من تا چهار روز دیگه زایمان نمی‌کردم از ساعت ۱۲ ظهر دیروز تا سه بعدازظهر درد های وحشتناک زایمان ینی هر انقباض ده دقیقه میشد 😂 مردم فقططط
از ساعت سه بعدازظهر ماما همراه من رفته بود صحبت کرده بود آمپول بی دردی بهم زدن از ساعت سه بعدازظهر تا پنج بعدازظهر بی درد شدم ولی دوباره دردهای شدید آمد و دقیق تا شش بعد اظهر گل پسری و گذاشتن رو شکمم❤️🥰😘
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وهفتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۸

با خودم میگفتم خدایا این همه درد دارم میکشم اصلا من چطور حسی به این بچه داشته باشم، تو اون درد شدید حتی یک سانت جابجایی دردناکه چه برسه تون همه تغییر پوزیشن انگاری که برق ولتاژ بالا بهت وصله خشکی از درد انقباض، هی زور زدم و جیغ زدم حالت عوض کردم هرررچی میزدم میگفتن کمه... سروم فشار اوردن بزنن گفتم نه توروخدا ولیداومدن وصل کنن بم انقد میپیچیدم به خودم نمیموند تو دستم بجا سروم بهم تزریقش کردن، بهم گفتن یجوری‌ زور بزن مدفوع کن اشکال نداره برام خجالت اور بود ولی تو اون لحظات انقد حالم بد بود فقط میخواستم تموم شه هرکار گفتن کردم ولی فایده نداشت دیگه سرش نزدیک تر شده بود گفتن بیا برو رو تخت زایمان یادم نمیاد اصلا چطور تونستم برم فقط میدونم افتادن به فشار دادن شکمم و منم هی زور و جیغ... ولی نمیشد که نمیشد... تا اینکه دیدم دکتر رفت کنار وایساد گفت هوفف.. فایده نداره برید وسایل احیت بیارید! وای من همه چیو یادم رفت فقط همه ترسم شد این بچه چیزیش نشه گفتم خدایا من دیگه نا ندارم خودت بهم توان بده بتونم زور بزنم...دلم ازین میسوخت اومدم بیمارستانی که برای چنین موقعیتی یه دستگاه وکیوم نداره بچه رو بکشه بیرون هرچی توون داشتم و نداشتم جمع کزدم زور زدم و اوناهم بیشتر فشار دادن
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁
مامان آسمان🌫 مامان آسمان🌫 ۱ ماهگی
بارداری نازایی
پارت ۹
خوب بله در نهایت منو یادشون رفت😥
به طرز جالبی با وجود اون همه اصرار و سوالای من ، اخرش من دیدم ساعت شد هشت و نیم منو نبردن اتاق عمل رفتم به پرستار اتاق عمل گفتم بابا من رو چرا نبردین داخل؟
گفتن مگ تو ساعت چندی ؟ ای وای تو هشت و نیم بودی؟
خلاصه من ساعت ۹ بیهدش شدم 🫠
وقتی تو ریکاوری به هوش اومدم فقط گریه میکردم نمیدونم چی شده بود ولی من خیلی درد داشتم و زمان بیهوشیم بیشتر از حالت عادی شده بود
دکتر گفته بود حتما باید سونو بشم و چک بشم قبل از ترخیص و من میترسیدم و گریه میکردم
البته تحت تاثیر دارو بودم چون الان ک فک میکنم من خیلی الکی بود گریه ام 😅
خلاصه زار زار گریه میکردم الکی🤣
پرستارا هم فک میکردن من درد دارم 😅
بعد که اروم شدم و تاثیر دارو ها رفت دیدم دردم قابل تحمله ولی خوب همه رو مرخص کردن جز من
گفتن باید سونو بشی چک بشی و که خانم دکتر خودش اومد سونو داخلی کرد ساعت ۱۲ ظهر فک کنم که به من گفتن خونریزی داشتی سر عمل
فقط من فهمیدم جزو روتین نیس
ولی خوب چون مرخصم کردن حس میکنم مهم نبوده
داروهامو گرفتم رفتم خونه 🙃