تجربه زایمان طبیعی من #۸

با خودم میگفتم خدایا این همه درد دارم میکشم اصلا من چطور حسی به این بچه داشته باشم، تو اون درد شدید حتی یک سانت جابجایی دردناکه چه برسه تون همه تغییر پوزیشن انگاری که برق ولتاژ بالا بهت وصله خشکی از درد انقباض، هی زور زدم و جیغ زدم حالت عوض کردم هرررچی میزدم میگفتن کمه... سروم فشار اوردن بزنن گفتم نه توروخدا ولیداومدن وصل کنن بم انقد میپیچیدم به خودم نمیموند تو دستم بجا سروم بهم تزریقش کردن، بهم گفتن یجوری‌ زور بزن مدفوع کن اشکال نداره برام خجالت اور بود ولی تو اون لحظات انقد حالم بد بود فقط میخواستم تموم شه هرکار گفتن کردم ولی فایده نداشت دیگه سرش نزدیک تر شده بود گفتن بیا برو رو تخت زایمان یادم نمیاد اصلا چطور تونستم برم فقط میدونم افتادن به فشار دادن شکمم و منم هی زور و جیغ... ولی نمیشد که نمیشد... تا اینکه دیدم دکتر رفت کنار وایساد گفت هوفف.. فایده نداره برید وسایل احیت بیارید! وای من همه چیو یادم رفت فقط همه ترسم شد این بچه چیزیش نشه گفتم خدایا من دیگه نا ندارم خودت بهم توان بده بتونم زور بزنم...دلم ازین میسوخت اومدم بیمارستانی که برای چنین موقعیتی یه دستگاه وکیوم نداره بچه رو بکشه بیرون هرچی توون داشتم و نداشتم جمع کزدم زور زدم و اوناهم بیشتر فشار دادن

تصویر
۶ پاسخ

منم زیاد شکممم فشار دادن در حدی ک خونریزی داخلی کردم و 2 ماه دنده هام درد میکرد..اطرافیانم میگن نبایذ فشار بدن

ته دل همه رو که خالی کردی عزیزم ❤️ 🌹
من خدا رو شکر سزارینیم ولی بازم خیلی از چیزی که گفتی ترسیدم 🥺🥺🥺

مگه زایمان کردی

ادامه گذاشتی لایک کن بخونم

چه زایمان سختی داشتی😢

وسایل احیا***

سوال های مرتبط

مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۷

دیگه طرفای ساعت هفت و نیم هشت شب بود از درد فقط جیغ میزدم و میزدم تو سر خودم میگفتم یا امام حسین نجاتم بده یعنی من امروز زنده میمونم؟ هی پا میشدم میخوردم به در و دیوار دیگه میخواستم خودمو پرت کنم رو زمین جلو پای ماماها هی میگفتم توروخدا یکاری کنین برام دارم میمیرم میگفتن راه برو ورزش کن یا دراز بکش بازم سروم بگیر زودتر باز شی میگفتم نه دیگه سروم نه ورزش میکنم، انقد با سروم اذیت میشدم هی میپیچیدم به خودم صدبار انژیوکتا تو دستم شکستن هی درست میکردن و باز فایده نداشت نمیتونستم یه جا بند شم، اخر سر نمیدونم ساعت هشت شب بود دلپیچه شدید گرفتم هی میرفتم تو دسشویی مینشستم و هیچی نمیومد باز میرفتم هیچی نمیومد و رو همون توالت که مینشستم از شدت انقباض گیرپاز میکردم و جیغ میزدم اخر سر جیغم خیلی بلند بود گفتن بیا بیرون شاید میخوای بزایی اومدم رو تخت گفتن خوبه سرش داره دیده میشه شروع کن زور زدن، جیغ میزدم و زور میزدم میگفتن جیغ نزن انرژیت میره میگفتم بخدا نمیتونم، دیدن بچه نمیاد گفتن بچه اش نسبت به لگنش ریزه ولی نمیفته تو مسیر انگار یا کج بود یا پایین‌بود یه دور هم بند ناف دورش بود، هی میگفتن به چپ شو به راست شو برو سجده یا چمباتمه بزن تو اچن حالتا زور بزن انگار که یبوست داری
مامان مانیا و هلیا مامان مانیا و هلیا ۱۰ ماهگی
بچه های یه استرس ب استرس هام اضاف شده 😑 میگم نکنه موقع زایمان پی پی کنم😑😂😂 زایمان اوام موقعی ک نزدیک بود بچه بدنیا بیاد خیلی حس مدفوع داشتم اینقد التماس کردم بزاری میرم دستشویی بعد میام میزام😂 اونا ک فهمیده بودن این فشار بچه هست بم میگفتن اشکال نداره زور بزن دستشویی کن تمیزت میکنیم میگفتم ن توروخدا بزاری برم دستشویی اینجا من دستشوییم نمیاد اونا هی اصرار میکردن ن زور بزن دستشویی کن اشکال نداره برا همه اینجا پیش میاد منم دیدم اینا اصلا ب هیچ وج اجازه نمیدن برم دستشویی با خودم گفتم ولش کن بابا بزاز دسشویی کنم وقتی خودشون اسرار دارن🤣🤣حالا واقعا هی داشتم زور میزدم ک دسشویی کنم یهو گفتن آفرین همینه یه زور دیگه بزن بچه میاد بیرون 😐😂 گفتم بچه چیه من واقعا دسشویی دارم یه زور دیگه بزنم دستشویی میکنم زیرم گفتن باشه دسشویی کن منم یه زور زدم ک نی نی رو کشیدن بیرون.. بعدش خدارو صد بار شکر کردم ک پی پی نکردم زیرم از فکرشم خجالت میکشیدم 😅 الانم باز همون استرس اومده سراغم میگم نکنه این دفعه واقعا دستشویی کنم زیرم😑🤦🏻‍♀️
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۶

هرچند دیگه رضایت نامه هم میدادن منو نمیبردن سز چون اون بیمارستان عین عقده ایا فقط میخوان طبیعی بزائوننت، خلاصه من پیشرفتم کند بود هی ناله میکردم و داد میزدم از درد میگفتم پس کو اون ماماخصوصی گفتن باید سه سانت شی تا بش زنگ بزنیم گفتم من که دارم همه دردارو میکشم دیگه میخواد بیاد برام چیکار کنه؟ گفتم توپ بدین اونم گفتن بعد سه سانت! ولی من هنوز دو سانت بودم و از درد انقددد میپیچیدم به خودم و داد میزدم که خودشون اومدن یه گاز دادن بهم که تنفس کنم وقتی میکشیدمش نئشه میشدم انگار یه عالم دیگه رفتم هیچی از اطرافم نمیفهمیدم فقط وقتی انقباضم شدید میشد حس میکردم دردشو، تو همون حالت نئشگی عصر بود که دکتر اومد معاینه کرد گفتن چارسانت شده گفتن زنک بزنیم ماماش بیاد گفتم نمیخواد دیگه زحمت کشید الان بعد این همه عذاب میاد چیکار؟ گفتن پشیمون شی نمیاد بعدنا گفتم نمیخوام، پا شدم یه توپ گرفتم هی راه میرفتم و رو توپ ورزش میکزدم ولی اینو بگم وقتی انقباض میگرفتم انقد سخت بود اصلا قفل میشدم تو همون حالت حسش مثل اینه که لگنت سنگین سنگینه و به سختی راه میری و همش حس دلپیچه و دسشویی داری که هزچی بیشتر نزدیک زایمان میشی بیشتر میشه...
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من پارت آخر

بلاخره به کمک خدا و فشار زیاد به شکمم و دو ساعت زور زدن دخترم ساعت 2۲:۳۵ دقیقه بدنیا اومد اما رنگش مثل بادمجون کبود بود و گریه نکرد بردنش سریع کلی ماساژ دادن و اینا یکمی صداش درومد و رفت که اکسیژن بگیره کله اش هم شده بود عین خربزه، ولی من تا دیدمش همه چی یادم رفت فک کن اون صدایی تو کل بیمارستان پیچیده بود و همش جیغ میزد یهو دیگه داشت میگفت قربونت برم عزیزم مادر... دلم اروم بود خدایی که بهم دادش خودش مراقبشه چیزیش نمیشه، من موندم برای بخیه و یه اتفاقی افتاد دکتر‌موقع بخیه دوتا گاز استریل میزاره و وسطش میره بالاسر یکی دیگه و ماما ادامه داد بخیه رو وفتی تموم شد فقط یه گاز رو خارج کرد و اون گاز تا چند روز داخل من موند شما حواستون باشه به این نکته تذکر بدید چیزی جا نزارن، خلاصه این بود تجربه زایمان من ۱۲ ساعت تزریق و ۱۳ ساعت درد و خطری که از بیخ گوش من و دخترم گذشت، راستش الان بخاطر ریسک زیاد زایمانم و استرسی که کشیدم قصد دارم این یکی سزارین تو بیمارستان خوب باشه و بخاطرش وام گرفتم از بعد اون تجربه دیگه خیلی میترسم، ولی همه مثل هم نیستن طبیعی خوبه اما برای کسی که شرایط و توانش رو داره
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۴

ساعت هشت سروم رو قطع کزدن گفتن ادامه از ساعت پنج صبح، اون شب هرکار کردم خوابم نبرد هم شوق دیدن دخترم رو داشتم و نه تصوری از درد زایمان، نشستم قران خوندم شنیده بودم سوره انشقاق و مریم برای اسون شدن زایمان خوبن، حتی نمیدونستم حکمم چیه با خونریزی مختصری که اولش داشتم فکر کنم لباسم کمی خونی بود، هی تو راهرو بیمارستان قدم میزدم دیدم عه دکترم اومده نشسته اونجا بم گفت چطوری دردی نداشتی؟ گفتم نه اصلا، گفت خب من به بچه ها گفتم تا ۹ صبح بهت سروم بدون نهایتا دیگه بعدش میبرمت اتاق عمل، یهو زیر شکمم از استرس تیر کشید تصور اینکه شکمم رو پاره کنن ترسوندم گفتم نمیشه حالا بیشتر تلاشتون رو کنین؟ گفت خطرناکه بیشتر از شیش ساعت بگیری به رحم خیلی فشار میاد، گفتم هرطور خودتون صلاح میدونید ولی اگه راهی هست که طبیعی بشه بهتره(اینم بگم بعدا مثل هاپو پشیمون شدم از اصرارم بلانسبت شما ولی نه بخاطر دردش بخاطر ریسکش) ساعت پنح و نیم صبح دوبارع سروم رو وصل کردن و رفتن من موندم تا ۹ صبح و هنوز هیچ دردی نداشتم، یهو یه ماما اومد گفت اینجاکشن رو ادامه میدیم به خاطر اصرار خود مادر خانم دکتر تا ساعت ۱۱ ادامه بدین