تجربه زایمان طبیعی من پارت آخر

بلاخره به کمک خدا و فشار زیاد به شکمم و دو ساعت زور زدن دخترم ساعت 2۲:۳۵ دقیقه بدنیا اومد اما رنگش مثل بادمجون کبود بود و گریه نکرد بردنش سریع کلی ماساژ دادن و اینا یکمی صداش درومد و رفت که اکسیژن بگیره کله اش هم شده بود عین خربزه، ولی من تا دیدمش همه چی یادم رفت فک کن اون صدایی تو کل بیمارستان پیچیده بود و همش جیغ میزد یهو دیگه داشت میگفت قربونت برم عزیزم مادر... دلم اروم بود خدایی که بهم دادش خودش مراقبشه چیزیش نمیشه، من موندم برای بخیه و یه اتفاقی افتاد دکتر‌موقع بخیه دوتا گاز استریل میزاره و وسطش میره بالاسر یکی دیگه و ماما ادامه داد بخیه رو وفتی تموم شد فقط یه گاز رو خارج کرد و اون گاز تا چند روز داخل من موند شما حواستون باشه به این نکته تذکر بدید چیزی جا نزارن، خلاصه این بود تجربه زایمان من ۱۲ ساعت تزریق و ۱۳ ساعت درد و خطری که از بیخ گوش من و دخترم گذشت، راستش الان بخاطر ریسک زیاد زایمانم و استرسی که کشیدم قصد دارم این یکی سزارین تو بیمارستان خوب باشه و بخاطرش وام گرفتم از بعد اون تجربه دیگه خیلی میترسم، ولی همه مثل هم نیستن طبیعی خوبه اما برای کسی که شرایط و توانش رو داره

تصویر
۱۷ پاسخ

عزیزمممم همه رو خوندم خداروشکر ک صحیح و سالم ید

وایی عزیزم چه قدر سختی کشیدی
منم تقریبا مثل شما بودم با این تفاوت که امپول فشار باعث افت ضربان دخترم میشد و اخری هم مدفوع کرده بود واینکه ۴۱ هفته بودم
خدا رو شکر دکترم ادم خوبی بود خودش اومد وسریع فهمید دیگه نذاشت ادامه بدم

خدا بچت حفظ کنه خیلی سخته برای تو خیلی سختتر بوده واقعا..زایمان طبیعی همینش بده هیچ تصوری از دردش نداری و میری برای زایمان ممکنه راحت باشه و ممکنه خیلی خیلی سخت باشه و حتی ممکنه نافرجام باشه و بری سزارین و این آدمو تو تصمیم گرفتن خیلی مردد میکنه

عزیزم واقعا داغون شدی که
چقدر سخت و تلخ
باز دمت گرررررم
خداروشکر آلان خوبید
واقعا فکر درستی کردی اینسری
ان شاالله بسلامتی فرشته دوم تو بغل میکنی
و میایی برامون از شادی هاش میگی
مراقب خودت باش

ای عزیزم خداروشکر صحیح وسالم زایمان کردی

وای چقدر سخت. زایمان های منم خیلی دردناکن.خدا کمکمون کنه. سزارین هم عوارض بعد خودش رو داره .
خیلی عذاب کشیدی خدا اجرت بده 🥹

کدوم بیمارستان

متنت سرتا سر امید و ترس بود .
دقیقا تو زایشگاه همه آخ و وای میگن بعد تا بچه ها را میارن . وای صداهای مادر ها تغییر می‌کنه . من که کلی خنذم گرفته بود میگفتم از آن و وای ها انگار دیگه خبری نیست

چرا ماما خصوصی نگرفتی قبلش

یکی از دوستان من انقد سر طبیعی اذیت شده بود که تا چند سال بعدش از ترس بچه دار نمیشد

بعد اون گاز استريله چيشد؟

وچند هفته اون وقت بودی

عزیزم کدوم بیمارستان زایمان کردی

خداروشکر ک هردو سالمین ولی من از تجربت هر چیو خوندم احساس میکنم خیلی بیمارستان بدی رفتی

خداروشکر که به خیر گذشت، واقعا بیمارستان خیلی مهمه

عزیزم خداروشکرر که به خیر گذشت مبارک باشه
اون گاز استریله چی شد درش نیوردن؟

خداروشکر ک هر دوتون سالمین و انشالله همیشه سلامت باشین❤️
خیلی سخت بوده قطعا و فقط یه مادر میتونه یه همچین قدرتی داشته باشه
منم دخترم و طبیعی بودم و سزارین اورژانسی شدم انقدر اذیت شدم و درد داشتم ک هچی از اومدن بچم نفهمیدم🥲
درکل زایمان خیلی پروسه سختیه و واقعا عملکرد بدن و امادگیش و بیمارستان خیلی مهمه

سوال های مرتبط

مامان ♥️حسین♥️ مامان ♥️حسین♥️ ۸ ماهگی
تجربه زایمان :
من سونو سی و دو هفتگی رفتم آب درو بچه ام ۱۹ سانت بود ولی با گذشت دو هفته که دکترم برای چکاپ گفته بود بیا رفتم گف که آب دورش شده ۸ سانت .
همون شبی به من نامه بستری دادن و بستری شدم ولی یه هفته آیی منو نگهداشتن بخش مراقبت های زنان دکترم میخوای که من ۳۶ هفتگی ختم بخورم ولی به دلیل ترحشات و کم شدن حرکت جنین دکترم بهم ختم داد روز ۱۲ آبان من از ساعت ۱۲ صب دارو های مخصوص دادن تا ۱۲ شب دیدن انقباض منو نمیگیره و این شد که از ساعت ۱۲ شب آمپول فشار زدن بهم دردهای سنگین و وحشتناک 🫠🫠🫠 خلاصه کلی درد کشیدم و تا از خود بیمارستان ماما همراه گرفتم و اون خیلی کمک کرد بهم اگه اون نبود من تا چهار روز دیگه زایمان نمی‌کردم از ساعت ۱۲ ظهر دیروز تا سه بعدازظهر درد های وحشتناک زایمان ینی هر انقباض ده دقیقه میشد 😂 مردم فقططط
از ساعت سه بعدازظهر ماما همراه من رفته بود صحبت کرده بود آمپول بی دردی بهم زدن از ساعت سه بعدازظهر تا پنج بعدازظهر بی درد شدم ولی دوباره دردهای شدید آمد و دقیق تا شش بعد اظهر گل پسری و گذاشتن رو شکمم❤️🥰😘
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت نهم
بیرون اومدن سرش به نظرم پیش انقباضا اصلا درد نداشت و با یه اه بلند من اومد بیرون بازم جیغ نزدم تا آخرش تا انرژیم حفظ بشه . دخترم رو گذاشتن روی شکمم و من نمی‌دونم چرا ترسیدم بغلش کنم حس میکردم اذیت میشه فقط آروم دستم رو گذاشتم رو بازوهاش. از روی شکمم برش داشتن و بردنش برای وزن و وصل دستبند و خالی کردن دهن و بینیش. دخترم که دنیا اومد واقعا دردام خیلیییی کم شد در حد درد پریودی خیلی کم. دخترم هم دنیا که اومد چشماش باز بود و فقط نگاه میکرد یه اخم گنده هم داشت🤣 . و من صداش رو نشنیدم تا وقتی بردنش رو تخت خودش برای کاراش و هی خانمه از اینور به اونورش میکرد تا کاراش رو بکنه ، دیگه اونموقع شاکی طور گریه کرد 😂 اومدن برای بخیه‌. بهم باز بی حسی زدن . اولش یه دانشجوی زنان زایمان کم سن و سال که واقعا اصلا بلد نبود بخیه بزنه شروع کرد به بخیه زدن . اصلا از چهرش معلوم بود میترسه.مامایی که داشت کارای دخترم رو میکرد که فوق العاده هم مهربون بود اومد یه نگاه به بخیه هام کرد که خدا خیرش بده رفت سال بالاییش که کار بلد بود رو صدا کرد گفت بگید اون بیاد بخیه بزنه اومد بالای سرم و بعضی بخیه هارو باز کرد و شروع کرد به نصیحت اونیکی بهش میگفت بیا بالا سر ماما ها قشنگ نگاه کن کار یاد بگیر من شیفت بقیه رو هم وایسادم تا کارم خوب شد و ... خدایی هم دستش تند بود و با دقت بخیه زد خدا خیرش بده (حدودا پنج شش تا بیرونی خوردم سه چهارتا هم همون اوایل داخل واژن. دقیقش رو نمی‌دونم چون بهم نگفتن فقط گفتن خیلی کم خوردی خودم بعدها از روی نخ هایی که میوفتاد شمردم) . وقتی تموم شد گفتن بیام پایین و برم دستشویی خودم رو بشورم و پوشک بذارم.
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان ❤️ آراد جانم ❤️ مامان ❤️ آراد جانم ❤️ ۸ ماهگی
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید