۹ پاسخ

عزیزم بنظرم قرص مصرف نکن ک باید تاعمر داری قرص بخوری برو مشاوره صحبت کن

پدرتون زنده هستن ،اگرفوت کردن و بیمه بودن ،شما میتونین حقوق بگیرین ،هم دکتر مغز واعصاب میتونی بری هم مشاوره،فقط اگر میتونی خودت زیاد درگیر قرص ها نکن ،بهترین کمک خودت به خودت میتونی بکنی قرآن بخون،پادکست انگیزشی گوش کن،وفقط به خودت وبچه ها ،اینوبدون تو اگر تواناییش نداشتی ،خدا همچین بار سنگینی رو دوشت نمیزاشت

عزیزم درمان ترکیبی باید پیش ببری
روانشناس و روانپزشک باهم
اصلا سر خود قرص رو شروع یا قطع نکن
میتونی بهترین زندگی رو بسازی 😘

اره حتما برو منم چندساله تخت درمانم.دکتر محمدسجادی توی طلاب مطب داره کارش خوبه.

منم حالم خیلی بدتر بود رفتم قرص مصرف میکنم بخاطر بچم رفتم .

الان هزینه هاتو کی میده؟
با کی زندگی میکنی؟
کدوم سمتی

عزیزم ان شاالله یه اینده خوب همه این سختی هادو جبران کنه.من دکتر علی جواهری رو پیشنهاد میدم ولی دیروقت میده

حتما عزیزم خودتو درمان کن تو واقعا خیلی قوی هستی و روزای سختی رو پشت سر گذاشتی ولی اینو بدون اون بچه ها فقط تو رو دارن

الهی بگردم چقدر سختی کشیدی تو این سن خدا بیامرزه شوهرت رو 😔😔😔🖤🖤تو مطمئنا یه مامان قوی هستی ک سر پا موندی حتما دنبال درمان افسردگی باش مراکز مشاوره روانشناسی یا روان پزشک خیلی بهت کمک میکنه امیدوارم تو و بچه هات آینده روشنی داشته باشی❤️❤️

عزیزم متاسفم چه روزای سختی رو گذروندی باید بری دکتر اعصاب و روان انشاالله هرچه زودتر حالت بهتر بشه

سوال های مرتبط

مامان شاه پسر⁦❤️⁩ مامان شاه پسر⁦❤️⁩ ۲ سالگی
بزارین از بارداریم تعریف کنم براتون خدایی با اینکه سخت بود ولی باز خاطرات خوشش هم یادم مونده من بارداری سختی داشتم از شیش هفتگی ویار حالم از بو مرغ ماهی بوی خونم بوی پیاز بهم میخورد روزی ده بار بالا میاورد طوری بود که سرفه میکردم بالا میاوردم ۴ماهگی استراحت شدم تا ۸ ماهگی با امپول شیاف تونستم بچه رو نگه دارم خدایی شوهرمم وحشتناک حساس بود نمیزاشت دست به چیزی بزنم جاییم میرفتم بقیه میومدن تا اعتراضی کنن که فیلم بازی میکنه میشستشون میزاش کنار بعد به نه ماه رسیدم بازم داستان من تمومی نداشت یه شوک عصبی بهم دست داد حالم بد شد انقد گریه کردم رفتیم بیمارستان گفتن ستح اکسیژن مادر و بچه پایین امکان داشت برم تو کما اما خدا رحم کرد بند نافم دور گردن بچم بود ضربان قلب ۹۰ همه این داستانارو که گزروندم افسردگی گرفتم افسردگی گزروندم فهمیدم صفرام تو بارداری سنگ گرفته باز اونجا عمل کن با بچه ۴ماهع یه ماه ماکارونی میخوردم از ترس اینکه دلم درد نگیره تا عمل کنم خلاصه سال زیاد جالبی برای من یکی نبود پارسال فقد نقطه خیلی قشنگش پسرم بود.....پارسال من یکی فسیل شدم تا تموم شدددد🤣😐
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۲ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)