دخترمن 8سال پیش بدنیااوردمش 1700گرم بودخداشاهده همه بهم میگفتن این برات نمیمونه الکی اینوبزرگ میکنی دل خوش میکنی مادرم هم بجای امیددادنش اونم دلسردم میکردمیگفت فکرنکنم مادراین برات دربره بچه ضعیفی هست یعنی وقتی حمام میکردیمش ازتودستم میفتاداینقدرریزبودنمیشدحمام کنیمش به سختی میشدبعدم همش مریض بودشکمش نفغ میاوردنه شیرخودم میساختش نه شیرخشکی که میدادمش دگه ازبس پیش دکترامیبردمش خودم خسته شده بودم تایه شب توگهواره خواب بودامدم سربهش بزنم دیدم دهنش کف کرده تشنج کرده بودنفسش بالانمیامدانگاری مرده بودجیغ زدم خداروصدامیزدم گریه میکردم بردیمش بیمارستان پرستارهاگفتن این مرده نفس نداره دکترامدبالاسرش نمیدونم چیشدازبس خداشهدای گمنام صدازدم بچه نفسش امد بالادگه دکتربراش دارونوشت شیرخشک خارجی که اصلانمیدونم اسمش چیبودخلاصه گرفتمش همون همیشه بهش میدادم اینقدررشدکردتپل نازی شدکه سیردیدنش نمیشدی ببین خواهرامیدت به خداباشه فقط دعاکن سالم بدنیابیادسختی داره اماخدابده خودشم نگهدارش هست
۳۵هفته وپنج روز ۲۸۵۰بود
3کیلو
۲کیلو و ۸۰۰
۳۵ هفته رفتم ۲۶۰۰ بود وزنش ک دکتر گف خوبه
37هفته دو روز رفتم 2940بود
37هفته 4روز زایمان کردم 3240
پسر من 36هفته ب دنیا اومد وزنش2800بود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.