سوال های مرتبط

مامان ِ جوجو مامان ِ جوجو ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی اپیدورال تو بیمارستان نیکان اقدسیه قسمت ۵

کم کم حس سنگینی تو قسمت مقعد و رحم خیلی زیاد میشد
از حالت سجده به طاق باز در اومدم
موقع زور زدن پاهامو جمع میکردم تو شکم و محکم زور میزدم
اونم باز قابل تحمل بود دکترم اومد بالا سرم و این روال ادامه داشت


تا اینکهههههههههههه

احساس کردم ببخشید مقعدم داره پااااااره میشه
داخل مقعد بشدت احساس سوزش میکردم
و بی نهاااااااایت حس پاره شدن داشتم
یعنی با هررررر زوووور میگفتم الان پااااره میشم 😵‍💫
دیگه زوووور میزدم و اخر هر زور یه داد میزدم خالی بشم

آخرین لحظات بی نهایت اذیت شدم
دیگه آخراش هیچیییییی نفهمیدم
حتی نفهمیده بودم همسرم بالا سرمه
کلا انگار رو هوا بودم هیچبییییییی نفهمیدم فقط یهو وسط اون هوا حس کردم رحمم سوووووخت
دکتر پرینه رو برش زد
ماما همراه افتاد رو شکمم با زور من و کمک ماما بچه هی میومد بیرون تر
تا اینکهههههه دکتر گفت دیگه زور نزن

من زور نمیزدم اما خودش بی نهایت فشار می‌آورد به مقعد و رحمم
دکتر گفت تند تند فوت کن
دیگه بعد یه درد عمیق و حس پاره شدن
یهو بچمو دست دکتر دیدم😁

و تمااااام شد
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت ۲
کنین من توان زور زدن ندارم بچم میمیره باز معاینه کرد گفت ۱۰ سانت شدی فولی دیگه زور بزن هر وقت درد داشتی منم هر وقت درد داشتم زور میزدم مدفوع میکردم🫤😂 ماما میگفت داری اشتباه زور میزنی ولی من اصلا بلد نبودم چجوری زور بزنم خلاصه ک بعدش ی چندتا ماما دیگه اومد یکی شکمم فشار میداد یکی دستش تو واژنم بود و میگفت زور بزن منم زور میزدم ولی بچه نمیومد اصلا یر بچه وارد واژن نمیشد همش میگفتن تو که ۱۰ سانت فولی نمیدونیم مشکلت چیه ک سر بچه نمیاد تو واژن من این بار دیگ از شدت درد نمیتونستم تو اتاق بمونم سرم ک بهم وصل بود برداشتم رفتم تو راهرو داد زدم دکتر بیا تروخدا بیا من میمیرم بچم میمیره من نمیتونم زور بزنم بچم میمیره ماما همش منو می‌گرفت می‌برد تو اتاق دعوام میکردن میگفتن زور بزن منم هرچی زور میزدم بچه نمیومد آخراش دیگ داشتم از حال میرفتم ک زنگ زدن دکتر از اتاق عمل اومد معاینه کرد گفت ببرینش اتاق عمل ماماهه گفت همه تلاششو کرده بچه نمیاد سوند وصل کرد آماده ام کردن گزاشتم رو ویلچر منم از بس درد داشتم و حس زور زدن داشتم همش زور میزدم اونام میگفتن زور نزن دیگه الان سزارینت میکنیم منو
مامان فسقلی 🎀 مامان فسقلی 🎀 ۱۳ ماهگی
اومدم روتخت دیگه داشتم فول میشدم اینجا دیگه مرحله زور زدن بود و فقط همکاری خودمو می‌طلبید 🥲
موقع زور زدن ماما بهم پوزیشنای مختلف میداد تا سر بچه زودی بیاد پایین .
حالت سجده شدم و زور میزدم حین دردا که خیلی جواب بود برا اینکه سرش پیدا بشه ماما هم با روغن گمرمو ماساژ میداد و با حرفاش انرژی میداد که زور بزنم که خیلی حس خوبی بهم میداد 🤌
وقتی دردم تموم میشد چون زور هم باهاش میزدم خیلی خسته میشدم سریع چشمامو میبستم خوابم میبرد 😂
حین دردا یه باز چمباتمه میزدم رو تخت دستمو می‌گرفتم به نرده تخت و محکم زور میزدم همش حس مدفوع داشتم که میگفتن سر بچه هست 😃
دیگه همش بهم زور میومد ناخودآگاه محکم زور میزدم انگار دردم آروم بشه با زور 😂
هی حالت سجده چمپاتمه میشدم حین دردا و با تمااام توان فقط زور میزدم جز این کاری نمیشد کرد تا سرش پیدا بشه🥲
داد زدم به ماما گفت دیگه داره میاد بیرون منو ببرید اتاق زایمان😅
اومد نکته کرد گفت موهاش پیداست چقد پر موعه دخمل کوچولو😃
وقتی گفت موهاش پیداس خیلی ذوق کردم انرژی گرفتم تو دلم گفتم دیگه نزدیکه دخترمو ببینم 🥺
مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۳ ماهگی
همون موقع ماما همراهمم اومد انگار به جون به جونام اضافه شد خانم حاجی زاده از مرکز مادرانه دیگه اومد کمکم گفت بیا ورزش گفتم اصلا نمیتونم گاز و دادن دستم که نفس بکشم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت فقط یه ذره بعد به ربع بیست دقیقه خیلی کم درد و کم کرد ولی بلافاصله برمیگشت فقط حالت گیجی و بی حالی میداد تو حال خودم نبودم انقد درد داشتم زمین و زمان و چنگ میزدم دیگه گفتن وقتشه هرموقع درد داشتی زور بزن من با هر درد تا جایی که میشد زور میزدم ولی انقد فشار رو پایین تنم بود حس میکردم الان میخواد پاره بشه زور زدنا همینجور ادامه داشت تا دیدم اومد بی حس کنه برش بزنه آمپول زدن موقع برش قشنگ فهمیدن با قیچی برید ولی درد نداشت و بازم زور میزدم تا اینکه دیدم خیلی فشار میاد یه دفعه دیدم کله بچه تو دست ماماعه یه زور دیگه زدم و بدنش اومد، گذاشتن رو سینم اصلا تو حال خودم نبودم نمی‌دونستم چیکار کنم باورم نمیشد من یه بچه به دنیا آوردم😭بعد بچه رو بردن اونور و گفت یکم دیگه زور بزن جفتت بیاد اونم اومد و تموم شد و نوبت رسید به فشار شکم خیلی درد داشت مردم و زنده شدم🥲بعد بخیه زد که اونم خیلی درد داشت بعضی جاها که بی حس نمیشد قشنگ جیغ میزدم و خوب همش تموم شد و از دردا خلاص شدم یک دفعه و حس کردم بدنم یکم جون گرفته بعد دیگه کارا تموم شد وبچه رو شیر دادم و پاشدم خودمو شستم و لباسارو عوض کردم که بریم بخش...
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۰ ماهگی
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۸
یکمی تو سالن راه رفتم ولی حس میکردم تحمل دردا اینجوری سخت تره برگشتم روی تخت نشستم پاهامو درار کردم دستامو از میله گرفتم و با هر درد سرمو خم میکردم تو سینم ماما اومد و گفت این حالت خوب نیست سر بچه کج میاد به حالت سجده شو یا خودتو به جلو خم کن حس دفع نداری گفتم نه ولی خیلی درد دارم دارم میمیرم توروخدا بی دردی بزنین برام گفت نمیشه دکتر گفته سره بچه هنوز بالاست خطر داره بیحال میشی نمیتونی زور بزنی گفت هر وقت حس دفع داشتی صدام کن به حالت سجده شدم دردا خیلی خیلی شدید شده بود و فاصله ش هم خیلی کم بود از سر و صورتم عرق میریخت ساعت ۶ عصر بود یهو حس دفع بهم دست داد داد زدم حس دفع دارم بچه داره میاد اومد گفت مطمعنی تازه معاینت کردم گفتم آرههه داره میاد معاینه کرد گفت اووه اوه داره میاد ویلچر بیارین پاشو بریم اتاق زایمان همون موقع یه انقباض دیگه اومد گفتم نمیتونمم دارم میمیرم این درد اینقدر شدید بود که یهو بدنم شروع به لرزیدن کرد سر تا پام ویبره میرفت فقط تونستم دست ماما رو بگیرم تا لرزشمو حس کنه گفت چرا میلرزی آروم باش دیگه چیزی نمونده بدنتو شل کن یهو داد زد ست زایمانو بیارین همینجا
مامان کنجد مامان کنجد ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت چهارم
وقتی رفتم اتاق زایمان دکترم اون پایین اول با کمک سوند ادرار و خالی کرد چون گفتم که سر بچه کیپ کرده بود همه خروجیارو بعد یه امپول نمیدونم ب کجا زد که اصلا دردشو حس نکردم بعد برش داد بازم حس نکردم دردشو بعد پروسه زایمان به زور زدن رسید دو نفر شکمم و فشار میدادن دکترمم از پایین بچه رو هدایت میکرد دومین مرحله زور زدن دکترم گفت. موهاش بیرونه و اخرین باره زور میزنی ازم خواست دعا کنم و من تو اون شرایط فقط میخواستم صحیح و سالم ب دنیا بیاد با زور بعدی بچه دنیا اومد و دکترم شروع کرد به بخیه زدن تو همون مرحله دوبار ماساژ رحمی انجام دادن که هر کی میگه درد نداره الکی گفته خیلی درد داشت به اندازه ای که بار اخر التماس میکرد پرستار انجامش نده
بعد از زدن بخیه که یکم درد داشت یعنی درد نداشت ولی اینکه داره سوزن وارد گوشتت میشه رو حس میکردم ولی درد نداشتم رفتم رو تختم دوباره ماساژ رحمی بعد رفتم دسشویی برای اینکه دیگ مطمئن بشن مشکلی ندارم و بعدش منتقل شدم ب بخش
و اینگونه مشکات خانوم به دنیا اومد و زندگیمون و قشنگ تر کرد....🍭💕✨
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
ساعت ۷شب بود ک ۶سانت بودم و اپیدورال اثر کرده بود دردام اینقد کم بود ک اذیت نمیشدم موقع انقباض ها حالت سجده بودم و نفس عمیق میکشیدم زور میزدم حالت دسشویی ایرانی مینشستم و زور میزدم خیلی خوب بود و پیشرفت خوبی داشتم بنظرم...
همچنان امپول فشار هم وصل بود بهم.. یهویی کیسه ابم پاره شد قبلش هیچ ترشحی نداشتم
ساعت ۸و نیم شد و هی معاینه میکرد مامای شیفت ۸سانت بودم و در حال زور زدن بهم گفت تا ۹ونیم باید زایمان کنی و گرنه اذیت میشی و تلاش کن
ساعت ۹معاینه کردن و گفتن ک موهای بچه رو میبینن زنگ زدن دکترم بیاد
و من میتونستم زود تر از اینا زایمان کنم فقط استرس داشتم ک زور بزنم بچه بیاد دکترم نرسع🙄😑😂
ساعت ۹و رب منو بردن رو تخت زایمان و دکترم رسید شروع کردم زور زدن تا ۹ونیم داشتم زور میزدم و دردام قابل تحمل بود با اپیدورال و جیغ نمیزدم 🤭
چند تا زور محکم زدم ک سر بچه اومد بیرون ک شکمم فشار میدادن محکم و این قسمتش واقعا دردناک بود
یه زور. محکم دیگه زدم ک بچه رو گزاشتن رو سینم بهترین حس دنیا بود یه حس سبکی داشتم شکمم خالی شد اصلا دیگه هیچ دردی نداشتم خیلی راحت شدم...
بعدش شکمم اروم ماساژ دادن گفتم در اوردن و شروع درد دکترم بخیه زدن گفت ۴تا بخیع داخلی و ۵تا بیرونی اصلا موقع بخیه زدن هم درد نداشتم بخاطر اپیدورال...
و خداروشکر زایمان خوبی داشتم راضی بودم اگع اپیدورال نمیگرفتم اصلا نمیتونستم و شاید از درد میمردم
یه لحضه ساعت۸و۴۰دقیقع بود ک اثر اپیدورال از این رفت و یه دردای وحشتناکی میگرفت ک از درد ملافه تخت فشار میدادم و تخت ناخن میکشیدم اینقد وحشتناک بود ک سریع دوباره اپیدورال تزریق کردن ۵دقیقع بعد اثرکرد و تونستم ادامه بدم...
ادامه پارت بعدی..
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۱ سالگی
زایمان طبیعی دوم
پارت سوم
دردهام به قدری شدید بود که دیگه قابل تحمل نبود برام
هر لحظه احساس میکردم الان از شدت درد میمیرم با داد ماما رو صدا کردم گفتم پس چرا پکتر بیهوشی نمیاد معاینه کرد گفت هفت سانتی دکتر دیگه نمیاد
باید تحمل کنی تا به دنیا بیاد بچه حالت سجده شو نیم ساعت دیگه به دنیا میاد
دنیا رو سرم خراب شد
درد هر لحظه میگرفت و من از شدتش فقط داد میزدم
تکنیک تنفس هم دیگه جواب نمیداد
مدام چشمم به ساعت بود با خودم میگفتم تموم نمیشه چرا
بار اول زایمانم اینقدر درد نداشت ولی حالا کاریش نمیشد بکنی
فقط امیدم به این بود که زودتر تموم‌میشه و به دنیا میاد باید تحمل میکردم.
پنج و نیم بود که داد زدم احساس دفع دارم و همش حس زور زدن داشتم
اومدم کنارم ماما چک کرد گفت فولی بردنم تخت زایمان
روی تخت بهم گفتن هر وقت حس دفع گرفتی زور بزن ول نکن
درد زیادی داشتم ولی خب گوش میدادم به حرفشون
فکر میکنم چهار یا پنج تا زور بودگفتن دیگه یه تیکه زور نزن آروم آروم منم انجام دادم که حس کردم بچه اومد بیرون
صدای گریش بلند شد
از اونجا به بعد بهم گفتن سرفه کن تا جفت هم بیاد
من دیگه همش نگام رو بچه بود که خوبه یا نه چون بهم گفته بودن ضربانش نامنظم
میدیم که دارن تمیزش میکنن وزنش میکنن
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۹
همینجا بچرو میگیریم سریع گان پوشید پرده هارو کشیدن چند نفر ملافه و ست زایمان آوردن تو این مدت به من گفت زور نزنی تا آماده کنم اینارو خیلی سخت بود زور نزدن ولی هر جور سعیمو کردم همه آماده شدن و گفتن حالا هر وقت درد و انقباض اومد پاهاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن یهو دردم شروع شد با تمام توان زور میزدم حس سوزش شدید داشتم داد هایی که میزدم دست خودم نبود هم از سر درد بود هم اینکه حس میکردم با داد زدن بهتر میتونم زور بزنم درد تموم شد نفس میگرفتم تا درد بعدی شروع کردم به زور زدن ماما گفت خیلی محکم زور میزنی آروم تر نفس بگیر ولی واقعا زور زدنام دست خودم نبود درد تموم شد گفتم دیگه نمیتونم گفت قول میدم با زور بعدی بباد چیزی نمونده درد شروع شد با تمام توان زور زدم و جیغ کشیدم حس سوزش خیلییی شدیدی داشتم و بهو احساس سبک شدن و پایان دردها ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه عصر نی نی به دنیا اومد یکم دیرتر گریه کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت نترس گریه هم میکنه همون موقع صدای گریه ش اومد بلندش کرد و بهم نشونش داد یه موجود کوچولو که چیز زیادی از صورتش دیده نمیشد 🥰 بردنش یه جا دیگه که تمیزش کنن