سوال های مرتبط

مامان ❤️امیرحسام❤️ مامان ❤️امیرحسام❤️ ۴ سالگی
سلام مامانای گل امروز بقول خودمون رفتیم برا پسر بزرگم لباس بخریم هر جا که قدم برمیداشتیم امیرحسام گریه یعنینعره میکرد که اسباب بازی میخوان الان چندین باره هر سری بیرون میریم اینکارو میکنه قبلا اینطوری نبودا جدیدن یاد گرفته انقد گریه میکنه یعنی حالمو بهم میزنه گریه خوبه که نعره میکنه که اسباب بازی میخواد هر چی هم تو خونه بهش توضیح میدم مثلا میگم امیرحسام الان رفتیم بیرون اونجا اگه چیزی دیدی گریه نکنیا من اینو میخوام اونو میخوام من براش اسباب بازی هم موقعی که بیرون میریم نمیگیرم زیاد مثلا هر ماه یه دونه اونم میگم اگه پسر خوبی باشی و حرف گوش بدی فلان روز رفتیم بیرون برات میخرم اینطوری نیست که هر سری بریم بخوام براش اسباب بازی بخرم ولی نمیدونم چرا جدیدن چند سری رفتیم بیرون یعنی ابرومونو میبره مردم هم یه جور نگاه میکنن انگار کلی کتک زدم پسرمو اصلا هم توجه نمیکنه هر چی بیرون بهش میگم باهاش حرف میزنم انگار نه انگار فقط نعره هاش کوفت آدم میکنه بیرون رفتنمونو باور کنید دیگه حالم بد میشه بخوام باهاش بیرون برم خسته ام کرده نمیدونم چیکارش کنم اینکارو از سرش بیرون کنم به شوهرم میگم با این بشر دیگه من بیرون نمیرم انقد که بده ابرو ی آدمو میبره 🤦‍♀️😮‍💨😮‍💨😖😖😖😖شما میگید چیکار کنم باهاش
مامان نفس مامان نفس ۴ سالگی
خانم ها میشه اگه تجربه ای دارید کمکم کنید
دخترم وقتی دو سال و یک ماهش کلاس مادر و کودک میبردمش برای اینکه زده نشه و تازه داره کلاس میره به جای هفته ای سه بار هفته ای یک بار میبردمش ولی برای ترم جدید شوهرم به خاطر یه اتفاقی گفت نمیخواد بره خود دخترم هم خیلی همکاری نمی‌کرد که گفتم اقتضای سنشه دیگه کلاس نبردمش چون خودش هم مایل نبود تا پارسال که تازه اومدیم توی این خونه جایی رو بلد نبودم.نزدیک خونمون یه مهد کودک هست بهش گفتم دوست داری بری گفت آره تا سه جلسه رفت و دیگه نرفت و چیزی هم بهش نگفتم گفتم بزارم هر موقع خودش خواست میبرمش.از توی حرفایی که زد متوجه شدم مهدکودک رو فقط لحظه های بازی کردن و تغذیه خوردنش رو دوست داشته بقیش رو نه به خاطر همین نرفت دبگه.گفتم خوب ببرمش کلاس بازی و ورزش وقتی بردمش هم نموند چون توپی که می‌خواست برداره رو یه پسری اومد زودتر برداشت دیگه گریه کرد و گفت نمیخوام.بعد از اون روز خانه بازی میبردمش خودش هم میگفت بریم مهدکودک میگفتم گفتی نمیخوای بری دیگه.وقتی بچه های فامیل رو دید کلاس و باشگاه میرن گفت بریم بهش گفتم میری گفت آره.گشتم دنبال کلاس تا کلاس بازی و ورزش پیدا کردم خیلی خوب همکاری می‌کرد و دوست داشت تا چهارشنبه یکی از بچه ها بهش خورد افتاد زمین و دوباره گریه کرد و گفت نمیخوام برم
از راه همدلی و همکاری هم وارد شدم ولی خیلی تاثیر نداشته
حالا موندم چیکار کنم دارم دیگه روانی میشم