۹ پاسخ

خوب گفتی عزیزم پدر و مادر باید پشت بچشون باشن من کسی کوچیکترین حرفی به بچم بزنه ازش فاصله میگیرم رفت و آمد کم میکنم حد و مرز همه رو براشون مشخص میکنم.

خوب کردی

خب بهتر وقتی نیس جمع کن برو خونه بابات راحت ...یا کاری کن از اونجا خونتون بره ...

مادر ک اینطوری باشه بچشم از اون یاد میگیره سر شما و بچتون زور باشع ...چندبار پست بچت دربیا و ب اونا محل نده بزار بچتم ازت یاد بگیره

کارت عالی بود . نزار کسی جرات کنه به بچت حرف بزنه

عزیزم چقدر سخت امیذوارم زودتر مستقل بشی عزیزم به کم باهاشون صحبت کن ببین چرا اینجورین بچه ها باید با هم خاطره خوش بسازن نکه بزرگترا دعواش کنن اب بازی دیگه داد زدن نداره

سلام واقعا ناراحت شدم بعدشوهرت چی میگه؟

عالی نزار کسی به بچت توهین کنه بچه ها نور چشمی پدرمادرن حق ندارن داد بزنن جاری خر کیه من بودم جرمیدادم میگفتم حق نداری ب پسرم بگی بالا چشت ابروعه مگه بچه هامون مادر ندارن نیاز باشه خودمون عصبی میشیم کاش میریدی بهش😂

خوب کردی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان شادمهر مامان مامان شادمهر مامان ۴ سالگی
سلام عسلا خوبین؟
شاید خیلیاتون نسرین اقوامی مربی فرزند پروری رو نشناسین من خیلی دوره های ویبینارشو شرکت کردم تا جایی ک تونستم پستای اینستاشو نگاه میگنم ولی امشب کلا فرق داشت شاید میخاست ی تلنگر بشه امشب خیلی گریه کردم واسه وقتایی ک الکی سر پسرم واسه ی چیز کوچیک داد زدم یا چند روز پیش مهمون داشتم تو اوج کارا و خستگیم اومد شکلات برداره گفتم دندونت خراب میشه لجبازی کرد و زد ظرف شکست اینقد خسته و عصبی بودم ک دستم بشکنه زدمش ناخوداگاه واسه وقتایی ک از شوهرم عصبی بودم سر بچم خالی کردم تو دوران پریودی بودم هورمونام بهم ریخته بود ی چیزی بهش گفتم شایدم زدمش
چیزی ریخته رو فرش به بچه ی کسی زده عصبی شدم دعواش کردم سرش داد زرم کسی چیزی بهش گفته چون نتونستم به طرف چیزی بگم سر بچم خالی کردم و.........
امشب پست نسرین تلنگر قشنگی بود واسم ی لحظه مکث کن نگای دستای کوچولوش کن اون دستا جز تو پناهی ندارن نزار از تیگه گاه امنش وحشت داشته باشه چیزی بریزه رو فرش چیزی بشکنه دیوار خط خطی کنه هزار کار دیگ کلش تو پنج دقیقه تمیز میشه ولی رفتاری ک تو اون لحظه بکنی اعتماد به نفسشو میگیره
یا داد میزنه تو بدتر سرش داد نزن بچه تو اون لحظه میگ یا ی چیزی خیلی کمه یا ی چیزی زیاده یا توجه نمیکنی چون نمیتونه خوب حرف بزنه ک منظورشو برسونه
مغز بچها تا پنج سالگی مثل ابر جذابه حتی اگ نبینه مینونه حس کنه و جذب کنه تا پنج سالگی شخصیت بچه شکل میگیره کاش جوری رفتاز کنیم ک میخایم ۱۸ سالگیش تربیت و رفتارشو ببینیم
من به خودم قول دادم هنوز دیر نیست میتونم رو خودم کار کنم و ی لحظه مکث کنم شاید جلو خیلی رفتارای بد بگیرم
مامان جوجوخوشگله 2 مامان جوجوخوشگله 2 ۳ سالگی
با شوهرم دعوا کردیم شدیدبه همدیگه همه چی گفتیم وسط دعوا هم دخترم اومده بود گریه جیغ داد سرمامانم دادنزن برو اونور تو بدی آقا بد مامان و دادنکش .....بعد شوهر بچه ننه ام حاشو برداشت رفت اون اتاق پرنسس تا نیومد چیزی بر داره دخترم دادمیزد نیا برو اقابد سرمامانم دادنزن 🤣🤣🤣🤣اونم بچه ننه می‌گفت دیگه تو رو دوست ندارم نه تو نه مامانتو گفتم فداسرم دل به دل راه داره ..به بچه میگه حقته خاک برسرت برو پیش اون ننه آت که هی دعوات می‌کنه لیاقتته بچه ام میگه مامان کنه تو بدی منم حال میکردم .....حالا دعوا سر چی بود ما این خونه رو تازه خریدیم ۱۰سال ساخت هست بعد کاشی های پذیرایی صدا میده اون موقع که میگفتم اثاثیه درست کن بعد وسیله بیار ننه اش انگار شاش داره هی می‌گفت چرا نمیان خونتون چرا نمیان ...حالا امشب فرش ها رو جمع کرده کل خونه رو ریخته بهم داره دوغاب می‌ریزه به بچه میگه نرو اونور به من میگه نیا اینور اینجا چرا اینجوریه اونجا چرا اونجوریه منم قاطی کردم گفتم دنبالت گذاشته بودن زود اثاث بیاری بشینی درست تعمیر میکردی بعد الان گندزدی به خونه میخوای بری کله صبح اخرشب بیای من گفتم اون کفت این بچه هم با کفش تو دوغابها می‌دوید دعوا بالا گرفت اون کفت خفه شو من گفتم خودت خفه سو،🤣🤣🤣گفت زر نفت میزنی من گفت خودت که بیشتر میزنی 😂😂انگار دوتا بچه دبستانی دعوا نیکنن خلاصه قهرکرد بچه امم به طرفداری من سراون جیغ میکشید از بچه توقع نداشت هواداران باشه ،🤣🤣🤣#
#پوشک مای بی مولفیکس فرزندپروری کولیک شیرخواران و کودکان
مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
دیشب یه جایی بودم یه خانمی یه جریانی رو تعریف کرد برا ۳۰ سال پیش بود

گفت تو روستا بودیم پسرم کلاس دوم بود از مدرسه اومد گفت منم مرغ میخام بخورم دوستم مامانش مرغ درست کرده رفتم کتابم از خونشون بیارم سفره پهن کردن دیگه منم اومدم خونه حالا منم مرغ میخام

میگه بچم نیم ساعت جیغ و گریه ول کنم نبود ک یالا منم مرغ میخام
خانمه میگه شوهرم نبودش منم هیچی تو خونه نداشتم

میگه بخاطر بچم پاشدم رفتم در خونشون (فامیل هم بودن باهم )
میگه بهشون گفتم یه تیکه مرغ پخته یا خام بهم بده واسه بچم خونتون دیده گریه میکنه شوهرم بیاد بخرم حتما پسش میارم
میگه دختره گفت باشه رفت بیاره مادره چشم غره رفت اومد گفت ب جون این پسرم نداریم
میگه برگشتم بچم تا عصری هرچی دادم نخورد و فقط گریه ...
خلاصه میگه پسری ک جونشون قسم خورده بود تب کرده تب بالا یه هفته شد ۱۰ روز شد یه ماه شد تب این بچه قطع نشد ک نشد دکتر و دوا و بیمارستان و دعا و بستری هم فایده نداشت تب بچه ۴۰ درجه همراه با تشنج بود و بی دلیل همه ازمایشات سالم سالم..