۱۵ پاسخ

استعداد خوبی داری برای رمان نویسی 😂

واااای عزیزم شوهرم منم مث دلبر شماس دقیقا همینکارارو نمیکنه برام.میگم برو چیزی بخر میگه خودت برو یکمم پیاده روی کنی برات خوبه.البته چیزای کوچیک .
ولی خدایی هر وقت بیکار باشه پسرمم برمیداره میبره بیرون من یه ساعت برا خودم باشم میگه دوتا بشن دیگه منم رنگت رو نمیبینم چی برسه ب خودت.

حالا فیلم مورد علاقت چی بود ک دان کرده بودی؟؟؟

دقیقا داشتم فکر میکردم اینطور ادمی پیدا میشه دمش گرم 😂😂😂

🤣🤣🤣🤣🤣بخدا تا اومدم برینم تو شانسم جمعش کردی

عزیزم کاش حقیقت نمیگفتی تا اونی دیس لاک کرده بسوزه😅😅😅

😂🤣🤣🤣

اون عقده ای ک دیس لایک زده کی بوده

وسطاش چه قد خوشحال شدم که یکیمون خوشبخت شدیم و اون چیزی که لایقمونه داره در حقش میشه🥺🥀

یه لحظه میخاستم بنویسم واییی چه باکالاس دیدم آخرش ریدددددده دلبر جان 😂😂😂

🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣میخواستم بگم چه دلبری داری

شبیه رویا بود واقعا 🥲🥲🥹😂😂خداخیرشون بده مردایی ک اینجوری هستن رو

الان چی شد؟😐😂 داستان خودت بود یا خواب دیدی؟اخرشو نفهمیدم

اونایی که اول حسودی کردن لایک کنن 😂😂

یعنی همش خیالبافی بود منو باش چقد ذوق کردم با حرفات🥺🤐

سوال های مرتبط

مامان پسرچه مامان پسرچه ۳ ماهگی
پارت ۱۵ تجربیات بارداری:
همه چی نرمال بود تا ۱۸ دی که بعد از شام که البته همراه با شور خورده بودم، یهو دیدم مج پای راستم ورم کرده🥹 میدونستم ورم یک طرف خوب نیست. ولی به شور که خورده بودم هم شک داشتم. دیگه کلی آب‌خوردم، پامو بالا نگه داشتم تا دو سه ساعت بعد که ورم کم شد.
فرداش تلاش کردم ویزیت انلاین بگیرم ( دوست خوب‌من در بارداری ویزیت انلاین😬) که نت ها قطع بود و نشد. دیگه خودم رفتم ازمایشگاه گفتم یه ازمایش ادرار بدم برای دفع پروتیین. جواب اومد و منفی بود.
ورم پام کم شده بود ولی کامل از بین نرفته بود. نتها قطره چکونی وصل شد و ویزیت انلاین گرفتم. دکتر برام یه سری ازمایش خون انزیم کبدی و کلیوی نوشت و تکرار ازمایش ادرار، بعد هم توضیح داد برای ورم یک طرف باید برم بیمارستان و یه سری کار دیگه انجام میدن چون ممکنه نشونه لخته خونه خدایی نکرده ولی با توجه به اینکه واسه من چند ساعت بعد کم شده من این مورد رو ندارم.
خلاصه جواب این ازمایش هم اومد و خوب بود.
دیگه با همینا رفتم پیش دکتر خودم که از همه چی راضی بود. و سونوی رشد رو برای هفته ۲۸ نوشت.
مامان آریا و آوا مامان آریا و آوا ۲ ماهگی
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.