۱۷ پاسخ

به عنوان کسی که پیش خانواده شوهر زندگی میکنه بهت میگم نرو و اشتباه منو نکن
نهات بگو بریم شهری که روستای خانوادش اونجاش و تموم

نرو دختر
سعی کن یکم اروم باشی مکقع دعواوبحث
تااین فوراازسرش بیفته،،

ماام همینیم تو سند ازدواجم قید شده فقط تهران

برو روستا اما اجاره کنید اما خونه اونا نمون
من پیش خانواده خودم بودم نتونستم تحمل کنم با اینک کلی بهم محبت کردن چ برسه خانواده شوهر

درخواست دادم قبول کن چون گهواره شماره بزارم پاک می‌کنه

من تویه ساختمون باهاشون زندگی میکنم کاری که من کردم رو نکن عزیزم برو شهرس ولی دوراز خانوادش واقعا تو همه چیز دخالت میکنن

من۷سال خونه مادرشوهرم زندگی کردم یکسالم هست ک مستقل شدم یعنی خاهر اینطوری بهت بگم ک ازاین ۸سالو فقط همین یکسالشو زندگی کردم اون۷سال زندان بودم انگار

به نظر منم نرو من ۴سال با خانواده شوهرم بودم عموم بوداا عین یه کلفت زندگی میکردم بگو شوهرم تورم نگاه کردی گناه کبیره بود چه برسه بخوابیم کنارهم بشینیم و ..... چند ماهه بزورررر جدا کردم خودمو گفتم یا من از پسرتون جدا میشم بچمم برمی‌دارم میرم یا خودتون فکری به حال زندگیتون بکنین با کلی دعوا دوساله دارم دعوا میکنم نمیتونستیم جدا بشیم شوهرم میترسید به مادر خواهر عفریته ووروره جادوی داشت قربونش صدقه ای بچمون می‌رفتیم باید توخونمون دعواشدی واویلای بود خلاصه شوهره رو راضی کردن به اذن خدا جداشدیم این چند ماهه دارم کم کم به خودم میام منم چند دوره قرص اعصاب مصرف کردم پوست استوخنم ۳۷کیلو بودم الان شدم۴۱یعنی به معنای واقعی پیر شدم از دست شون پسرمو میزدم اعصابمو بهم میریختن خودمو میزدم ....ای خواهر خدا نصیب کفر نکنه با آدم عوضی و بد روبه رو بشه چه برسه به اینکه زیر یک سقف باشی آخ الان تو این چند ماه نمیخوام برم تهران اونا رو ببینم جای هیچی دوست ندارم شماره هاشونو ندارم اسم شونم نمیخوام کسی پیشم بیاره توهم توکل تو بخدا کن و سفت و سخت وایسا ان شاالله که نرسه به جاهای بدی و مجبور نشی هیچوقت که باهاشون همسایه بشی منم از اول نامزدی مون بابام از داداششو زنشون خشش نمایند دختر بده نبود بهشون چند ماهی چاینا پاپیچمون بودن تا آخرمادرم مجبور کرد بابامو بعدشم به شوهرم گفت که به شرطی میدم که با خانواده ت تویه کشور هم نباشی چه برسه به یه شهر خود خانواده ام قبول کردن بعد اونم قبول کردم ولی نمی‌دونم چجوری شد همه چیز بهم ریخته شد وماچجوری مجبور شدیم باهم باشیم منم انقد بدرگاه خدا برم نشستم ناخدا نجاتم داد وگرنه شاید به شوهرم یه تعویض ودعای گرفته بودن تهمت نباشه

کلی شمارشو من دادم به این واون همه راضی بودن والا هیچ داستانی نبوده که اجنه خداییش اینجور چیزا رو باور نکن

نرو عزیزم رو حرفت بمون یه مدت بهم ریختگی داری بعدش راحتی بری آرامش نداری

شمارشو خواستی درخواست بده بفرستم برات فردا زنگبزن باطل می‌کنه برات

تلفنی هم هست دیدی پس یه داستانی هست دعا گرفتن که بکشونن سمت خودشون

اول قبول کرده الان زده زیرش خیلی حرفه .خب باهاش حرف بزن بگو چی شده میخوای بری اونجا شاید دلیل منطقی داره .فعلا مقاومت کن ولی دهن ب دهن نشو باهاش داری نیکی گنده اخلاقه دیگه زهر مار میکنه زندگی رو

متاسفانه خیلی دوراهی بدیه
نمیخام ته دل تو خالی کنم ولی اصلا قبول نکن
دوست منم همین شرایط شما رو داشت به اصرار رفت دید اصلا نمیتونه دووم بیاره برگشت شهر ولی با شوهرش به تفاهم نرسیدن طلاق گرفت
خلاصه این دوباره ازدواج کرد اونوقت شوهر ک و ن ی بعد یک مدت دید روستا به جایی نمیرسه برگشت شهر
به قول دوستم فقط زندگی رو جهنم کرده بود

به هیچ وجه نرو وگرنه اختیار دستشویی رفتنت هم دست خودت نیست فرار کن فراررر

لابد مامانشینا چیز خورش کردن که این همه زندگیت بهم ریخته چون اولش قبول کرده الان زده زیرش

خودت جواب خودتو دادی اصلا قبول نکن. اصلا
یعنی با دست خودت خودتو بدبخت میکنی

سوال های مرتبط