۱۳ پاسخ

اکه بچش مثل بچه من باشه ک مبگه بعد ۱۵تا بعدم باز گریه مبکنه🥲😂بخدا همه بچه ها مثل هم‌نیستن

بعضیا فرق دارن بد عادت میشن بخوای بگی بریم بستنی بخریم بعد بد از بدتر میشه هیچ بچه ای یک اخلاق رو نداره

خب میگن برای از پارک خارج شدن نباید قول بستنی یا شکلات داد اونموقع بچه شرطی میشه و عادت می‌کنه
ولی منم وقتی پسرم از تاب پیاده نشه ک بچه ها سوار بشن میگم تا ده می‌شمرم بعد پیاده شو نی نی سوار بشه دوباره اگه دلت میخواد نوبت وایسین بعد نی نی
اینجوری بعد ده تا قبول میکنه

عزیزم همه ی بچه ها مثل هم نیستن، و نمیشه یه نسخه پیچید براشون، بچه ها تو یه سنی لجبازیشون بیش از حده، و فقط بازی کردنو میبینن، هرکاری هم بکنی تایه مدت اخرش با گریه و زور باید مسیر خونه رو برن

منم وقتی دخترمو میبرم پارک ب شرط بستنی خریدن برمیگرده😂

والا ما هر هر دفعه به سختی جانان و از پارک میاریم بیرون حالا این روشی که گفتی دیشب پیاده کردم‌بهمون گفت منو بزارید توی پتو تاب بدید بهش گفتم فقط ۱۰ تا بعدش دیگه تموم یکم تاب دادم تا ۱۰ هم شمردم گفتم تموم شد دیگه در کمال ناباوری گفت باشه 😐خودم تعجب کردم😂

اینا واسه همه بچه تا جوابگو نیست عزیزم ، من از خانه بازی با جنگ و خونریزی میایم بیرون 🤣

ممنون عزیزم بیشترازاین نکته هابزارید

آره منم همیشه گزینه های جدیدو به هیراد پیشنهاد میدم ولی خب باباها کلا طرز رفتارشون با مامانا متفاوته و خیلی بچه هارو بلد نیستن

اینو عزیزم هر پدری نمی‌فهمه که چون عقل ندار
شوهر منم همش ب زور بچه رو می‌کشه
بزور بغل می‌کنه
من پیشش باشم نمیذارم
برا همین تا بتونم بدون خودم نمیذارم

بچها باهم فرق دارن شما بچه خودت رو با اون مقایسه نکن . منم هر وقت دخترمو بردم پارک اخرش با گریه برمی‌گشت همیشه هم برا رفتن می‌گفتیم این سرسره که رفتی بعدش میریم اون یکی بعد میریم خونه قبول می‌کرد ولی باز موقع رفتن راضی نمیشد یا مثلا دختر من عاشق مغازه رفتن و خرید کردنه می‌گفتیم بعد پارک قراره بریم مغازه هیچ جوره راضی نمیشد با گریه میبردیمش گاهی بخاطر همین کاراش خیلی طول می‌کشید بریم خونه .

اره دختر منم اسم خونه میاد لج میکنه گریه میکنه میگی بریم پیش گربه تو کوچمکن همسایه گربه داره با یه سگی از سگه دخترم خوشش نمیاد جون لوسه سگش میاد دخترم لیس میزنه اینم بدش میاد بعد دخترم هرجور که شده باشه هرجا که باشه هم بازم میاد چون عاشق گربه ها هست تو کوچه گربه ببینه محاله جای دیگ ای بره

خیلی جالب بود مرسی از نکته ای که گفتی

سوال های مرتبط

مامان بچه‌ک مامان بچه‌ک ۴ سالگی
جمعه نوبت چکاپ بچه‌ک و ویزیت با هماتولوژیستش بود. توی فاصله‌ی ده‌دقیقه‌ای بیمارستان هم ایکیاست و برنامه‌مون این بود که بعد از بیمارستان بریم ایکیا. متاسفانه یادم رفته بود پاتی پرتابل بخرم و مجبور شدم پوشکش کنم. اما در کمال ناباوری توی بیمارستان هر بار که دستشویی داشت می‌گفت و میم می‌بردش دستشویی و چون از سرپا شدن خوشش نمی‌اومد، نهایتا توی پوشک کارش رو می‌کرد. اما همین تجربه خیلی به‌مون کمک کرد. شب که اومدیم خونه موقع سفارش پاتی پرتابل ازش خواستم بیاد پیشم و خودش طرحش رو انتخاب کنه. چون عاشق پاندائه، یه دونه با طرح پاندا انتخاب کرد و خیلی ذوق رسیدنش رو داشت. شنبه که سفارشمون رسید با ذوق و شوق خودش رفت روش نشست و وقتی میم به‌ش گفت همون‌جوری که تو ایکیا و بیمارستان جیش کردی، جیش کن، سریع کارش رو کرد. امروز هم دو ساعت برای خرید بیرون بودیم و خودش گفت احساس جیش داره و با میم رفتن دستشویی مرکز خرید و روی پاتی پاندایی‌ش نشست. به نظر می‌آد پروژه‌ی ترک پوشک داره با موفقیت انجام می‌شه 🥲
مامان زهرا🐣🐥 مامان زهرا🐣🐥 ۳ سالگی
خانما دخترم خیلی گریه میکنه الکی خیلی ها یعنی از صبح تا شب دق میده منو
برای هرچی میکنه باهاش بازی میکنم گریه میکنه نمیکنم گریه میکنه
دفتر شو میاره نقاشی بکشم براش میکشم گریه میکنه نمیکشم گریه میکنه
آب میخواد با گریه میخواد
یعنی هرچیزی که فکر این گریه میکنه حالم بهم میخوره از همچی
از صبح ساعت ۷ونیم ۸ بیدار تا ۱۰ شب فقط قر میزنه
هیجا باهاش نمیتونم برم نه بازار نه پارک تو پارک تو نوبت واینمیسته برای تاب همش گریه میکنه تو خونه هم تاب داره هم سرسره
توی مغازه واینمیسته برای خرید همش میره بیرون
دیگه دارم شک میکنم مشکلی باشه
تاخیر هم داره دخترم تو همه چی راه رفتن و حرف زدنش همه کاری
قبلا مغز و اعصاب برده بودم برای تاخیر حرکتیش تاخیر ش بهتر شده همش باهاش کار میکنم توی خونه
فقط گریه هاش روی مخمه
الانم میخام ببرم ولی باز میترسم ببندم به دارو های مغز اعصابی که برای گریه هاش باشه میگن بده
نمیدونم چیکارکنم شایدم ببرم پیش روانشناس بگه چشه
بدنم دیگ نمی‌کشه
به نظرتون عادی الکی گریه کردن؟ بچه ای دیدین اینجوری توی چه سنی خوب میشن؟
کامل حرف نمیزنه ولی خب بازم منظور می‌فهمونه
توی فامیل داریم بچه ۳سال نیم که اصلا حرف نمیزنه به جز ماما و بابا ولی خیلی آروم اصلا گریه نمیکنه حرف گوش کنه
من واقعا نمیدونم چیکارکنم خستم😔😔
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.