تجربه زایمان طبیعی
پارت ششم
در اتاق مخصوص زایمان
همچنان بچه من داشت میومد ، درد ها خیلی خوب بود و من داشتم موفق می شدم
بچه واقعا داشت خارج می شد
من مطمئنم اگر اونا من رو روی تخت می زاشتن و اجازه می دادن من نهایت نهایت با پنج تا زور زایمان می کردم چون واقعا دیگه موفق شده بودم
روی تخت نشستم روی نشیمنگاهم به مدت پنج دقیقه و بچه اون تو حین درد ها موند
و اونا به من اپیدورال زدن
بعد از زدن اپیدورال من مثل یه مرده افتادم اونجا
و اونا خودشون با وکیوم و فشار و زور بچه رو خارج کردن
بچه همون لحظه که بدنیا اومد گریه نکرد
من همون لحظه فهمیدم یه مشکلی هست ، ازشون پرسیدم بچه چرا گریه نمی کنه ؟
گفتن صبر داشته باش الان گریه می کنه
پرسیدم نارسه؟ کوچیکه ؟
گفتن : نه بابا ببین چی زاییدی
بچه سه کیلو و ششصد بود
گفتم بچه رو تکون بدین آب مونده توی گلوش
یخورده بچه رو تکون تکون دادن
بچه یکم گریه کرد
گفتم بچه رو بیارین بزارین روی صورتم
بعد از چند بار خواهش و تکون دادن بچه ، یخورده بچه رو گذاشتن روی صورتم و بلافاصله منتقلش کردن به بخش نوزادان
چون گفتن احتمالا اپیدورال روش اثر گذاشته و بچه خوب نفس نمی کشه و چند ساعت بعد میاریم پیشت

۳ پاسخ

حال بچت خوبه

حالا خوبین؟

الان خوبین هر دوتاتون؟

سوال های مرتبط

مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۳ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۵ ماهگی
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت چهارم بین ساعت 7 تا 9 دقیق چی شد رو یادم نیست .
ولی یادمه شام آوردن من فقط سوپ خوردم ، سوپش خیلی خوشمزه بود من یکی دیگه هم خواستم
که به سختی برام پیدا کردن آوردن
خرما می خوردم و چندین لیوان آب میوه خوردم
مادر شوهر و خواهرم خیلی کوتاه اومدن بهم سر زدن رفتن
ولی اونا نزاشتن که بمونن گفتن ما کار داریم و اینجا محل عبادت نیست
بعدش ماما همون شاید حدود ساعت 8 دوباره منو معاینه کرد و گفت 7 سانت بازی
و اینجا ازم خواستن برم روی توپ تا انقباض شروع بشه و بچه بیاد پایین
من اصلا تا کونم رو گذاشتم روی توپ یه دور چرخیدم
بچه قشنگ افتاد توی کانال زایمان ، درد من شروع شد ، عرق کردم شدید
عرق ام اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بود که قابل بیان نیست
و بچه من قشنگ داشت میومد بیرون
و من دیگه اصلا تکون نخوردم از روی توپ
انقباض درد آور و طولانی که می گرفت جونم درمیومد ولی بچه ام قشنگ داشت میومد
من به سختی از روی توپ بلند شدم و رفتم روی تخت
اونجا گفتم معاینه ات کنیم ، من نمی داشتم چون درد داشتم
حالا به هر نحوی منو معاینه کردن و گفتن باید کیسه آب رو بترکونیم
من مقاومت می کردم چون سر زایمان قبلیم خیلی سر کیسه آب گریه کردم و از ترکوندن کیسه آب می ترسیدم
بازم به هر نحوی بود اجازه دادم کیسه آب رو بترکونن که ترکوندن و اصلا درد نداشتم
بازم در ادامه اش من درد داشتم و ازشون درخواست کمک می کردم با گریه و التماس ولی بدون جیغ و بی طاقتی
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۳ ماهگی
پارت ۹
زایمان طبیعی (بچه دوم)
بعدش بازم معاینه شکمی و فشار دادن رحممو تا خون ها خارج بشه گفتن باید سه ساعت اینجا باشی بعدش بری بخش صدای گریه بچه میومد ولی نمی آوردنش ماماتختم قیافه گرفته بود برام داشت از کنار تختم رد میشد گفت این صدای کدوم بچه است اینجوری گریه می کنه بعد که من کلی حرص خوردم گفت بچشون بیارین پیشش بهش شیر بده بچه رو گذاشتن بغلم زود آروم شد فقط نگاهم می کرد و من دوباره شروع کردم گریه کردن که خداروشکر سالمه بهش شیر دادم ماما مهربون اومد کنارم گفتم من خیلی اذیت شدم دیر زایمان کردم گفت تو از زمان بستری تا زایمانت سه ساعت طول کشید خیلی خوب و زود زایمان کردی بعد سه ساعت منو بچه رو منتقل کردن بخش
چندتا نکته راجع به زایمانم و بیمارستان دولتی
هدفم ترسوندن شما نبود فقط تجربمو با جزئیات گفتم
اپیدورال خیلی خوب بود بخاطر اون حرکت که از ۵ تا ۱۰ سانت که فاز فعال زایمان واقعا بی درد بودم با چندتا زور به سرعت فول شدم و حس نکردم ولی ماما سر ۴ سانت گفت دکتر برام بزنه با اینکه قانونش ۶ سانت من بیمه تکمیلی داشتم تا برم بیمارستان خصوصی بهم رسیدگی بشه ولی رفتم دولتی و رسیدگی ضعیف بود اینقدر ماما ها بی توجه بودن که اکثرا روی تخت های زایشگاه زایمان می کردن ،تمایل به بخیه زدنم هم نداشتن فقط پارگی داخلی بخیه می کردن پارگی خارجی بخیه نمیزدن بیمارستان دولتی باید حتما ماماهمراه داشته باشی تا مراقب این موارد باشه
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 ۱ ماهگی
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان جوجو🩷🌷 مامان جوجو🩷🌷 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم
خیلی سختم بود حال نداشتم جون نداشتم زور که میزدم چنتا بهشون گفتم من چشام جای رو نمی بینه دلشون سوخت برام جون زور زدنو نداشتم بهم انگیزه دادن گفتن انقدر تحمل کردی همکاری کن چند دقیقه دیگه بچت بغلته هی می گفت نمی تونم دارم میمیرم فاطمه زهرا صدا زدم کمک کن چند دقیقه بعد انگار یه نیروی عجیبی امد تو بدنم زور زدم زور زدم مامام گفت افرین افرین سر بچه رو دارم می بینم سری بلندم کردن بردنم رو تخت زایمان دو تا سه تا زور زدم بچه دنیا امد هی می گفت باور نمی کنم زایمان کردم باور نمی کنم زایمان کردم دکتر و ماما هم گفتن ماهم باور نمی کنیم زایمان کردی داشتن بخیه می کردن که متوجه خون ریزی شدید شدن دست از بخیه برداشت شروع کرد رحم ماساژ دادن دست تا ارنج تو رحمم می کرد دردش مث درد قبل زایمان بود جیغ میزدم بسه من هنوز دارم درد زایمان می کشم گفتن خطر ناکه باید تخلیه بشه وگرنه باید رحمتو در بیارین هی غش می کردم سریع یه سرم دیگه بهم اضافه کردن امپول زدن دوتا دکتر امدن چک کردن بعد کلی درد شروع کرد بخیه چقدراز داخل رگ پاره شده بود هی بخیه می کرد ومن همشو حس می کردم بعد کلی بخیه بهم سون زدن خون وصل کردن بدنم مثل بیل می لرزید بعد منو بردن روتخت بخوابم هنوز بچه ندیدم خوابم برد یه ۳یا ۴ساعتی خوابیدم وچکم می کردن که خون ریزیم چطوره بعد منو بردن بخش بماند که وسط خواب می پریدم ترس برداشته بودم ونمی تونستم درستی بخوابم ومن بعد ۱۷ ساعت بستری بچمو دیدم ولی اجازه شیر دادن بهم ندادن اینم از داستان ما با این که جزعیات رو نگفتم واقعا مردمو زنده شدم
مامان پسرچه مامان پسرچه ۵ ماهگی
تجربه ی سزارین پارت سوم:
ببخشید که انقدر غلط تایپی داره تاپیک هام😬
همون حدودا بود که دکترم رسید و سلام و احوالپرسب کرد و با تایید دکتر بیهوشی رفت که شروع کنه
همین حین برام ماسک گذاشتن و من حس کردم فشارم داره می افته که بهشون گفتم گفتن نگران نباش طبیعیه و کم کم بهتر میشی.
از باز کردن شکم و اینا من چیز خاصی حس نکردم و فقط یه مقدار تکون رو می فهمیدم و اون حالت افت فشارم هم بهتر شد کم کم. یکی از پرسنل بعد از ۵-۶ دقیقه گغت الان میخواد بچه رو در بیاره روی قفسه ی سینه ت فشار میاد نترسی. با چند تا تکون شدید و البته بدون درد روی سینه م بچه اومد بیرون و چند ثانیه بعد گریه کرد. همونجا نزدیکم گذاشته بودن و داشتن کارهاشو انجام میدادن ولی من نمی تونستم ببینمش. حالم خوب بود و مشکل خاصی نداشتم بالاخره یکم بعد اوردنش بغل صورتم و اشک شوق ریختم از دیدنش 🥹❤️ یکم نگه داشتن بهد باز بردن همون تخت بغل تا دکتر اطفال بیاد ببینه. دکترم هم گفت به خاطر موردی که تو جفت بوده می فرستش پاتولوژی. از بعد از شنبدن صدای بچه حواسم از عمل پرت شده بود. و چیز خاصی حس نکردم ولی حدود نیم ساعت بعد از دراوردن داشتن بخیه اینا می زدن همونجا هم بک با رحمم رو ماساژ دادن و دردی نداشت. در نهایت دکترم بهم تبریک گفت و رفت.
با کمک پرسنل از تخت اتاق عمل رفتم رو به تخت دیگه و با نی نی رفتیم ریکاوری. من لرز نداشتم با این حال برای من و نی نی وارمر گذاشتن و نی نی رو اوردن زیر سینه که یکم شیر بخوره ولی نمی دونم واقعا چیزی داشت یا نه؟
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۳ ماهگی
پارت ۷
زایمان طبیعی (بچه دوم )
صدای اذان مغرب بلند شد و من شروع کردم بلند بلند گریه کردن ماما تختم گفت چرا گریه می کنی باید از ما تشکر کنی بخاطر زایمانت می خواستی بری بیمارستان خصوصی کلی پول بدی ولی الان اینجا رایگان زایمان کردی منم با گریه گفتم کاش میرفتم خصوصی الان خیلی درد دارم (همچنان سرمی که توش امپول فشار بود به دستم وصل بود و داشت میرفت و انقباض رحمی شدید داشتم قطعش نمی کردن)گفتم اینجا شمارو هرچی صدا میکردم اصلا جوابمو نمیدادی اونجا ماما مخصوص بهت رسیدگی می کرد رسیدگیتون خیلی پایین بود زیرانداز زیرمون عوض نمی کردین بخیه نمی خواستین بزنین ماماتختم بهش برخورد گفت چرا ازشما بخوایم که تشکر کنین خدا بایدبهمون آجر کارهامون بده بچه رو از روی سینه ام برداشت و من ترسیدم که الان این یه بلایی سر بچم میاره چون قبلا شنیده بودم توی بیمارستان دولتی دست و پای بچه در میره بعد میگن حین زایمان شده یا همینجوری به دنیا اومد خلاصه بهش گفتم من الان زایمان کردم حالم خوش نیست حلالم کن هرچی گفتم صدای گریه شدید بچه میومد ولی من تصویری نداشتم و جوابی نمیشنیدم
مامان دل‌یار☘️ مامان دل‌یار☘️ روزهای ابتدایی تولد