پارت ۷
زایمان طبیعی (بچه دوم )
صدای اذان مغرب بلند شد و من شروع کردم بلند بلند گریه کردن ماما تختم گفت چرا گریه می کنی باید از ما تشکر کنی بخاطر زایمانت می خواستی بری بیمارستان خصوصی کلی پول بدی ولی الان اینجا رایگان زایمان کردی منم با گریه گفتم کاش میرفتم خصوصی الان خیلی درد دارم (همچنان سرمی که توش امپول فشار بود به دستم وصل بود و داشت میرفت و انقباض رحمی شدید داشتم قطعش نمی کردن)گفتم اینجا شمارو هرچی صدا میکردم اصلا جوابمو نمیدادی اونجا ماما مخصوص بهت رسیدگی می کرد رسیدگیتون خیلی پایین بود زیرانداز زیرمون عوض نمی کردین بخیه نمی خواستین بزنین ماماتختم بهش برخورد گفت چرا ازشما بخوایم که تشکر کنین خدا بایدبهمون آجر کارهامون بده بچه رو از روی سینه ام برداشت و من ترسیدم که الان این یه بلایی سر بچم میاره چون قبلا شنیده بودم توی بیمارستان دولتی دست و پای بچه در میره بعد میگن حین زایمان شده یا همینجوری به دنیا اومد خلاصه بهش گفتم من الان زایمان کردم حالم خوش نیست حلالم کن هرچی گفتم صدای گریه شدید بچه میومد ولی من تصویری نداشتم و جوابی نمیشنیدم

۲ پاسخ

عزیزمم کجا زایمان کردی

وای منو. هم اذیت کردن با این که ماما خصوصی داشتم ای امپول فشار میزدن به ۲ ساعت کارمو ساختن اینقد که امپول زدن و هی زیادش میکردن

سوال های مرتبط

مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۹
زایمان طبیعی (بچه دوم)
بعدش بازم معاینه شکمی و فشار دادن رحممو تا خون ها خارج بشه گفتن باید سه ساعت اینجا باشی بعدش بری بخش صدای گریه بچه میومد ولی نمی آوردنش ماماتختم قیافه گرفته بود برام داشت از کنار تختم رد میشد گفت این صدای کدوم بچه است اینجوری گریه می کنه بعد که من کلی حرص خوردم گفت بچشون بیارین پیشش بهش شیر بده بچه رو گذاشتن بغلم زود آروم شد فقط نگاهم می کرد و من دوباره شروع کردم گریه کردن که خداروشکر سالمه بهش شیر دادم ماما مهربون اومد کنارم گفتم من خیلی اذیت شدم دیر زایمان کردم گفت تو از زمان بستری تا زایمانت سه ساعت طول کشید خیلی خوب و زود زایمان کردی بعد سه ساعت منو بچه رو منتقل کردن بخش
چندتا نکته راجع به زایمانم و بیمارستان دولتی
هدفم ترسوندن شما نبود فقط تجربمو با جزئیات گفتم
اپیدورال خیلی خوب بود بخاطر اون حرکت که از ۵ تا ۱۰ سانت که فاز فعال زایمان واقعا بی درد بودم با چندتا زور به سرعت فول شدم و حس نکردم ولی ماما سر ۴ سانت گفت دکتر برام بزنه با اینکه قانونش ۶ سانت من بیمه تکمیلی داشتم تا برم بیمارستان خصوصی بهم رسیدگی بشه ولی رفتم دولتی و رسیدگی ضعیف بود اینقدر ماما ها بی توجه بودن که اکثرا روی تخت های زایشگاه زایمان می کردن ،تمایل به بخیه زدنم هم نداشتن فقط پارگی داخلی بخیه می کردن پارگی خارجی بخیه نمیزدن بیمارستان دولتی باید حتما ماماهمراه داشته باشی تا مراقب این موارد باشه
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۵
زایمان طبیعی(بچه دوم)
ماما مهربون متعجب نگام کرد چیزی نگفت من گفتم من الان انقباض هام شده ۱ و ۲ چطور قراره دهانه رحمم باز بشه گفت باز میشه گفتم بدون انقباض؟گفت درد داری گفتم نه اصلا گفت پس چیکار داری بدون درد دهانه رحمت داره باز میشه گفتم مگه بودن انقباض دهانه رحم باز میشه ؟من الان هیچ انقباضی ندارم پس دهانه رحمم باز نمیشه دوباره متعجب نگام کرد گفت تو دانشجویی گفتم آره گفت دانشجوی مامایی؟گفتم نه ولی رشته ام مرتبطه اینا رو میدونم ماما متعجب نگام کرد منم گفتم این آمپول باید ۶ سانت میزدین شما زایمانم طولانی کردین چرا واسم آمپول فشار نمیزنین☹️فقط نگاه کرد گفت الان میرم برات آمپول میارم خلاصه رفت آمپول آورد زد توی سرم بهم وصل کرد گفتم الان چیکار کنم من انقباض ندارم گفت سر بچه هنوز وارد کانال نشده بالاست توکه الان بی دردی هرموقع انقباض حس کردی خودت هم زور بزن بزار سربچه بیار پایین اینو گفت رفت منم که هیچ انقباضی نداشتم دستگاه جلوم بود یکم خودم زور زدم دیدم انقباض ۲۰ و ۳۰ نشون داد بیشتر زور زدم شد ۵۰ دیدم بچه خودشو سفت می کنه زیر دستم برجسته میومد انگار پشتش بود خلاصه دستم گذاشتم بالای شکمم که خالی بود هرموقع بچه سفت می‌شد منم فشار میدادم بالای شکمم رو و زور میزدم چندبار که اینکارو کردم حس کردم یه چیزی اومد پایین احساس دفع بهم دست داد داد،زدم که من احساس دفع دارم بچم اومد ماما تختم داشت با ماما مهربون صحبت می‌کرد مامامهربون گفت بزار معاینه کنم معاینه کرد و به ماماتختم که در اصل اون باید بهم رسیدگی می کرد ولی بی خیال بود و کلا جوابمو نمی‌داد گفت از ۵ شد ۱۰ چیکار کردی گفتم شکمم فشاردادن زور، زدم گفت کی گفت شکمتو فشار بدی زود رفتن ویلچر آوردن
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۸
زایمان طبیعی(بچه دوم)
خلاصه منو گذاشتن روی ویلچر دوباره بردن روی همون تخت اولم که پر خون بود ک کیسه آبم زده بودن می گفتم کثیفه نواربهداشتی های بزرگ که برای بعد زایمانم گرفته بودم میزاشتن روش می گفتن حالا برو رو تخت چندبار اومدن معاینه شکمی که برای من خیلی دردناک بود چون همچنان سرم همراه با آمپول فشار به دستم بود می گفتم قطعش کنین من زایمان کردم میگفتن بزار بره هنوز خیلی سرم داره منم انقباض رحمی خیلی زیادی داشتم روی تخت سرمو گذاشتم دوباره شروع کردم به گریه از شدت درد گفتن برو ادرار کن تا بری بخش وگرنه باید بمونی رفتم سرویس ادراری نمیومد آب گرم گرفتم احساس سوزش و گرما کردم گفتم این حتما ادرار بوده پرسیدن ادرار کردی گفتم احساسمو گفتن همون ادرار بوده اومد معاینه شکمی برای چندمین بار خون فوار میزد داد زد گفت چرا دروغ میگی مثانت پره خون توی رحمت جمع شده سوند بیارین و لگن گفتم من حسمو گفتم ولی به چشم ندیدم داد میزد که چرا الکی گفتی اینجوری نمی‌بریمت بخش سوند گذاشتن که سوزش کمی داشت یک قطره هم ادرار نیومد بعد آروم شد گفت راست گفتی ولی چرا این همه خونریزی داری (بنظرم بخاطر انقباضات رحمی و امپول فشاری که بعداز زایمان همچنان داشت وارد بدنم میشد و قطعش نکردن بود)
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۳
تجربه زایمان طبیعی (بچه دوم )
خلاصه شوهرم قبول نکرد ولی ترسیده بود بهم گفت هرجور خودت صلاح میدونی ولی این چیزایی که میگن اگه یک درصد درست باشه خیلی خطرناکه و ریسکه
ماما هم همش می گفت چیکار می کنی هر لحظه داره دیر میشه و توراه زایمان می کنی هملنجا بمون یکساعت دیگه بچت توی بغلته خلاصه با بغض و زور راضی به بستری شدم
بستریم که کردن ماما منو برد زایشگاه گفت این خانوم زعفران خورده خیلی انقباض زیادی داره به ۲۰ دقیقه از دهانه رحم ۲ به ۳.۵ رسیده یه مورد خوب براتون آوردم این زود زایمان می کنه اینو کی می خواد 😃منم داغون بود حالم فقط برای یه nstاومده بودم نهار نخورده بودم بیمارستان دولتی بودم دکترمم نمیومد بالا سرم 😭خلاصه مامایی که قراربود مراقب من باشه اومد معاینه ام کرد ماما بخش تریاژ هم با خوشحالی همونجا وایستاد گفت الان چند شده ماما زایشگاه گفت همون ۲ سانت 😐گفت کیسه آبش چی نازک بود نزدیک به پاره شدن ماما گفت نه کیسه آبش اصلا حس نمیشه 🫥من اون لحظه می خواستم اون ماما تریاژ خفه کنم که به زور منو بستری کرد کلی مارو ترسوند خلاصه دستگاه nstبهم وصل کردن ولی واقعا شدت انقباض هام خیلی بالا بود همه ۹۸ تا ۱۰۰ فاصله دردام خیلی کم شده بود دکتر زنان زایشگاه اومد هر کدوم از ما که بستری بودیم معاینه می کرد و شرح حال میداد و همه رو کیسه اب هارو پاره می کرد کیسه اب منم سر ۳سانت پاره کرد ماما زایشگاه که مثلا مخصوص من بود بهم گفت دردات زیاده خیلی انقباض داری بی دردی نمی خوای منم گفتم می خوام گفت گاز یا آمپول منم گفتم اپیدورال بعد گفت نیم ساعت دیگه میگم دکتر بیهوشی بیاد برات بزنه
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۴
زایمان طبیعی (بچه دوم )
نیم ساعت گذشت گفتن دکتر اومده برات بی حسی بزنه پرسیدم الان چندسانتم گفت خانوم چیکار داری دردات زیاده دکتر اومده الان خلاصه آمپول اپیدورال زدن توی کمرم گفتن دراز بکش اصلا تکون نخور چند دقیقه گذشت شدت دردام و انقباضات خیلی کم شد و کلا بی درد شدم در حدی که خوابم گرفت یه ماما جوون توی زایشگاه بود که آمپول میزد و انژیوکت وصل می کرد ازش پرسیدم دانشجوعه گفت نه گفتم چرا بهت میگن آمپول بزنی و تو مریض نداری توی زایشگاه گفت تازه یک هفته است استخدام شدم من باهاش کلی صحبت کردم گفتم منو بزور اینجا نگه داشتن گفت تومانی که زعفرون خوردی گفتم خیلی نبود اینا همش همینو میگن من می خواستم برم بیمارستان خصوصی و پیش دکتر خودم گفت نباید از اول اینجا میومدی کاش نمیموندی خلاصه اینا رو گفت رفت منم بی درد خوابم گرفته بود چشمم به ساعت بود ماما تختم صدا میزدم اصلا جواب نمی‌داد این مامامهربونه که تازه استخدام شده بود میومد پیشم ماما تختم اصلا نمیومد هرچی صدا میزدم بعدش به ماما مهربون گفت این مریض با تو باشه فکر کن مال خودته دختره اومد بالاسرم گفتم دستگاه nstبچرخونه سمتم که ببینمش چرخوند دیدم شدت انقباض هام از ۹۸ و ۹۹ شده ۱ و ۲ یکم خودم زور زدم دیدم میشه ۲۰ و ۳۰ دست زدم به شکمم دیدم هیچ انقباضی ندارم پرسیدم که من الان چندسانتم گفت بزار معاینه ات کنم معاینه کرد گفت الان یکم زور بزن بزار کمکت کنم معاینه تحریکی کرد که اصلا هیچی حس نکردم گفت الان شدی ۵ سانت من متعجب نگاش کردم گفتم تازه کمکم کردی شدم ۵ سانت🤯مگه اپیدورال ۶ سانت نمیزنن ؟؟🤕
مامان طلا مامان طلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان هلنا مامان هلنا ۸ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پنجم


توی این لحظه که اومدم بیرون
نشستم روی صندلی
مدام می گفتم خدایا من نمی خوام اینجا زایمان کنم
چی کار کنم ؟
یک راهی نشون بده
یک چیزی

دلم واقعا شکسته بود
پر از بغض بودم
و پر از استرس که چه زایمانی در انتظارمه
و واژنم هم بعد معاینه وحشیانه ای که انجام شده بود به شدت درد می کرد


خواهرم پرده زایشگاه رو زد کنار
پرسید خانم چی شد خواهرم قراره بستری بشه ؟
تا می خواست جواب بده

من گفتم نه خواهری
فقط قراره الآن نتیجه ضربان قلب بچه رو بگن
اینجا نمی خوام بستری بشم

شصتش خبردار شده بود
و می خواست هر جوری هست من نپرم و اونجا بستری شم

به خواهرم گفت شما بیرون باشید
اطلاع می دیم


بعد من پرسیدم من الآن چند سانت هستم؟
ضربان قلب بچه ام چطوره ؟

گفت شما سه سانت نرم هستین
و ضربان قلب بچه تون خیلی خوبه

شما الآن باید بستری بشین
و زایمان تون خیلی نزدیکه
گفتم خب ممنون من نمی خوام اینجا بستری بشم لطفا سونوهایی که دادم رو بدید

گفت نمی شه
من نمی تونم بذارم برید
گفتم خانم زور که نیست من نمی خوام اینجا باشم
گفت پس صبر کنین خانم دکتر مخملباف بیان
گفتم نمی خوام صبر کنم
می خوام برم
سریع هول شد زنگ زد به خانم دکتره
بعد گفت خانم دکتر توی راهن ده دقیقه دیگه می رسن ایشون باید اجازه بدن تا شما برید

منم گفتم بیرون منتظر می مونم
بلند شدم سریع اومدم بیرون تا چشمم به خواهر و شوهرم افتاد بغضم ترکید و زدم زیر گریه

به همسرم گفتم من نمی خوام اینجا زایمان کنم
من رو ببر از اینجا
می خوام با دکتر خودم زایمان کنم
مامان پاستیل خرسی مامان پاستیل خرسی ۵ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی پارت چهارم

خلاصه که رفتیم زایشگاه اینجا دکتر منو دید شاکییی که گفتم برو حیاط دو ساعت دیگه بیا الان سه ساعته کجا بودی من گفتم مامای بخش گفت میتونی بری خونه (ولی خدایی دم ماما گرم قربونش برم خونه رفتن روحیه ام رو خیلی بهتر کرد)
منم گفتم من سرخود نرفتم فلان ماما گفت...
معاینه کرد گفت هنوز سه سانتی ولی خیلی نرم شده دهانه رحمت دیگه قبول کرد بستری کنه
اینجا دیگه در عین درد لباس هامو دادم بیرون لباس زایشگاه پوشیدم و رفتم روی تخت سرم وصل کردن بهم و ان اس تی گرفتن دیدن خوبه و ماما همراهمم رسید. به محض این که سرم وصل کردن پنج دقیقه بعدش حس کردم یه چیزی داخلم پاره شد کیسه آبم پاره شده بود، صداشون زدم گفتم
دیگه بعدش ماما همراهم اومد بالاسرم شروع کرد حرکات ورزشی گفتن برای تسریع زایمان
اینجا دردام و الاقعا شدید شده بودن و به سختی میتونستم تكون بخورم ولی گفتم فاطمه اگه همکاری کنی زودتر بچت میاد از دردا راحت میشی خلاصه در عین درد ها ورزش ها رو انجام دادم
وقتی یه ساعت و خوردی گذشت ماما همراهم دید خیلی بی تابی میکنم گفت نکنه ۶ سانت شدی این همه بی تابی میکنی
معاینه کرد گفت فاطمه فول شدی اصن دیگه زور بزن که بچت دنیا بیاد خلاصه که دوباره نشستم روی تخت و هر وقت میگفت زور زدم تا وقتی که بچم دنیا اومد
برام واقعا عيجب بود که به موجود زنده که گریه میکنه رو گذاشتن روی شکمم که داخلم بوده... برش و بخیه هم خوردم.

بقیشم می نویسم
#زایمان #فرزندپروری #بارداری
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد