۱۳ پاسخ

من شوهرم بعضی وقتا که کارش دیر تموم میشه، ساعت 12 و نیم میاد، با اینکه از خستگی دارم میمیرم با این حال ی شام مفصل میزارم و همراهش شام میخورم

بنده خدا چنان یواش میره نمی‌فهمم کی رفته.....قبلا بهش گفتم سروصدا نکن هم بچه بیدارمیشه هم اعصابم خورد میشه....

قبل بچه دارشدن اره ، ولی الان دیگه نمیتونم خستگی نمیزاره صبح زود بیدارشم همسرمم سرکار بادوستاش صبونه میخوره .

منم اماده میکنم اگه بچه بیدار نشه که میشینم باهاش چایی میخورم دیگه هستم تا بره سرکار اگه پسر جان بزاره اگه نه هی میرم جای اون هی جای این

نه من بیدار نمیشم اونم بیدارم نمیکنه
یکسال کامل من شیفت صبح بودم اون شیفت عصر من بیدار میشدم میرفتم سرکار مگه اون بیدار میشد یا من صبحونه بخوره...
اصلا عادتش ندادم اینجوری

من شبا آماده میکنم می‌زارم می‌بره سرکار اونجا تایم صبحانه دارن

همسرم چهارو نیم میره با دوستاش دونگی وسایل صبونه میخرن سرکار میخورن

منم چهارم بیست دقیقه صبح صبحونه درست میکنم پنجم بیدارش میکنم پنجونیمم با هم صبحونه میخورمتو این نه سال اینجوری بود ولی همسرم از اول میگفت پا نشو ولی من دوست ندارم تنهایی بخوره با اینکه من شب تا صبح نمی خوابم

خودش میخوره می‌ره تازه برا منم چای دم می‌کنه ولی بعضی وقتا مثل امروز بیدار میشم باهم صبونه میخوریم
دوست داره بیدار شم باهاش ولی یه روزایی هسته باشم چیزی نمیگه خودش تنها میخوره

من ازاول زندگیمون بیدارنشدم فقط یه خداحافظی میکنه و میره صبحونه سرکارمیخورن واقعا سخته صبح ها بیداربشی

خودشش میخوره میره اکه بیدار باشم باهم

من شوهرم زود میره بیدار نمیشم سرکار یه چیزی میخوره .بعضی وقتام ساعت ۹ اینا نان میاره باهم صبحانه میخوریم

من ک شوهرم سرکار صبحونه میخوره

سوال های مرتبط