#تجربه زایمان طبیعی
#پارت ۵
درد های غیر قابل تحمل داشتم ک با هیچ دردی قابل مقایسه نبود
چون دکتر سرش شلوغ بود تا بیاد شد ساعت ۲ ک‌موقع تعویض شیفت
مامای ک از صبح مسولیت من باهاش بود و ماما جدید ک قرار بود مسولیت من باهاش باشه و دکتر اومدن ماما قدیمیه شرح حال داد
و من با کلی التماس ب دکتر گفتم ببرم سزارین گفت ن نصف راه رو اومدی نصف دیگه ام تحمل کنی بشی ۴ سانت برات اپیدروال میزنم امروز زایمان بی دردی داریم بگو شوهرت بره رضایت بده ک هروقت شدی ۴ سانت فوری برات اپیدورال کنیم
تو این فاصله گوشی یک طرف تو اتاق زنگ خورد و گفتن با من کار دارن مامانم بود همین ک‌صداش و شنیدم زدم زیر گریه ک وای مامان بیاید منو ببرید من دارم می میرم حالم بده تروخدا رضایت بدید منو ببرن بیمارستان خصوصی سزارین کنم دارم می میرم و اینا حالا من گریه مامانم گریه گفت نمیشه و اینا گفتیم بهشون گفتن بخاطر تاریخ هیچ بیمارستان خصوصی امروز سزارین اختیاری انجام نمیده ممنوع شده این تاریخ گفتم پس بگو شوهرم بره رضایت بده اپیدورال کنن برام
من که اینجوری مظلومانه با مامانم صحبت می‌کردم مامای من ک فامیلیش نظافت بود ک‌خدا خیرش بده واقعا بهم کمک کرد اومد گفت من میخوام بهت کمک کنم تا شب زایمان کنی دیدم ک از دیروز اینجای و کلی درد داری خلاصه گفت بخواب معاینه تحریکی کنم انجام داد و بعد گفت که کیسه آبتم میخوام بزنم ک اصلا درد نداشت
فکر میکردم بدترین درد همون دردا بود نگو درد اصلی بعد از پارگی کیسه اب شروع شد وای ک چقد بد بود چقد بود یا خدا یادم ک‌میاد موهای تنم سیخ میشه

#نی نی#بچه #شیر خشک

۱۵ پاسخ

با تمام وجود درکت کردم
فقط کاش شیاف گل مغربی رو دیرتر استفاده میکردی
یا کاش ان اس تی هات همشون خوب درمیومد
که مجبور نشی این دردهارو تایم زیادی تحمل کنی
و با درد طبیعی خودت میرفتی بیمارستان تا این که بخوان با آمپول فشار درد رو القا کنن بهت


در هر صورت خداروشکر که الان حال جفت تون خوبه و همه چی بخیری گذشت
تبریک میگم بهت مامان کوچولو 🥰
خیلی دختر قوی و شجاعی بودی👏🏻🫂🌸💜

اقا ترو خدا انقد از وحشتناکی درداتون نگید بدتر بما استرس وارد می‌کنید
همونطور ک شما از پسش بر اومدید ماهم میتونید انقد مارو نترسونین

بقیییش

ادامهه

چقد با وجودم درکت کردم.
دوست داشتی تجربه ی زایمانمم بخون
تو تاپیکم هست...
خداروشکر که هردو سالمید

پیام بزارم فردا بخونم

آخی عزیزم چقد بد

عزیزممم مامان قوی🥹✨همه ی اینا میگذره و خداروشکر بچه ات صحیح و سالمه ..منم خیلی دوس داشتم طبیعی باشم و خیلی پشیمونم از سزارین ولی خب همه زایمان ها درد دارن …الکی بهشت زیر پای مادران نیست

تورو خدا تهشو‌ بگو چیشد زود 😑😑

من فکر می‌کنم بخاطر آمپول و سرم فشار بود
ک انقد عذاب می‌کشیدی کاش قبول نمیکردی فشار بهت بزنن
میرفتی خونه با درد واقعی و میزاییدی
زمانش نبوده .درست میگم ؟؟؟
حالا م گذشته ولی حدسم‌درسته؟؟؟

خداروشکر که تن خودت و بچت الان سالمه

انگار داری منو توصیف میکنی گلم

بمیرم براتتت خیلی بده واقعا خدا سر کافرم نیاره درد طبیعی رو

چقد بد که قبول نمیکردن ببرند سزارین

بمیرممم الکی نیست که میگن زیر پای مادرا بهشت

سوال های مرتبط

مامان مانلی و مانیار مامان مانلی و مانیار ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
بعد دو روز رفتن ب زایشگاه بلاخره تاریخ ۱۱ خرداد ۵ صبح بدون درد با دهانه رحم ۲ سانت بستری شدم تا ساعت ۱۰صبح دردام شروع نشد ک سرم بهم زدن و امپول فشار بهم تزریق کردن ک بعد چند دقیقه کم کم دردام شروع شد دردای قابل تحمل ک با دم و باز دم قابل تحمل بود ولی فاصله دردا کم بود ب مامانم اجازه داذن ک اومد داخل زایشگاه چند دقیقه پیشم بود باهاش ک همزمان صحبت میکردم و موقع دردا دم و بازدم داشتم یهو کیسه ابم پاره شد یهویی همینجور هی خیس میشدم ک ب مامانم گفتم ب ماما اطلاع داد گفتم مشکلی نداره بعد چند دقیقه مامانم رفت تا ساعت ۱۲ دردام قابل تحمل بود بعد از ساعت ۱۲ونیم تا ساعت ۱ ظهر دردام شدید بود ک بهشون گفتم اپیدورال برام زدن تو همین زمان هی بهم میگفتن ک بچه سرش درشت تو لگن نیومده ممکن سزارین بشی ک ترسیدم گفتم من دارم دردا تحمل میکنم هر جور شده با دست سرش بکشین تو لگن ک با اجازه دکترم ساعت یک ظهر اپیدورال ک زدن با دست بچه کشوندن تو لگن ساعت ۲و نیم ظهر رو تخت زایشگاه با پنج تا زور محکم بچم بدنیا اومد تو فاصله ای ک اپیدورال تزریق کردن تا زایمانم اثر اپیدورال رفت دوباره برام زدن اثرش کمتر بود کامل دردم ازبین نرفت بهشون گفتم ک تو سرم دستم داروی بی حسی ک حاات خواب الودگی دست میده همزمان زدن
مامان اوین مامان اوین ۱۳ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
رفتم روی تخت که بخوابم سرم سنگین بود فکر میکردم طولانیه اما به 10دقیقه نکشید ک مثل روال قبل شدم و بلندشدم شروع ب ورزش کردن. کردم و ماما هر نیم ساعت ی بار میومد معاینه میکرد چ من هیچی حس نمی‌کردم ک داره منو معاینه می‌کنه و اصلا درد نداشتم بجز معاینه دوم ک قبل بیحسی اپیدورال بود واااای نگم نگم از دردش ک چقدر وحشت ناک بود اون لحظه کلا از زایمان طبیعی ناامید شدم و فکر میکردم قرار همین دردا ادامه دار باشه اما خداروشکر با اپیدورال همه دردا تموم شد و من شدم 7ی۸سانت که کم کم انقباض هارو حس میکردم و دارو اپیدورال داشت تموم میشد که دکتر بیهوشی اومد و از پرسید هروقت درد داشتی بگو ک من اپیدورال تو برات شارژ کنم و منم چون دردارو داشتم حس میکردم گفتم درباره برام. بزنن و دوباره ورزش هارو شروع کردم گربه ای اسکات اردکی انجام میدادم و استرسم نسبت ب چند ساعت اول خیییلی کم شد و ساعت شد 2نیم 3ظهر ک ماما معاینه کرد و گفت ک هروقت احساس فشار کردم زور بزنم تا فول شم منم انجام دادم و فول شدم
مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 ۸ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی پارت پنج😇
خلاصه ک ماما گفت شروع کن ب ورزش کردن ...حرکت پروانه و الکلنگ رو میگفت بیشتر انجام بده و اسکات میزدم
دکترمم اون وسطا هی تماس میگرف و وضعیتمو از ماما میپرسید و حواسش بود بهم..بعد از کلی ورزش و اینا اومد معاینم کرد ک قبل از معاینه نفس عمیق میکشیدم و شل میگرفتم ک درد خاصی نداشت و گفت تقریبا ۳ ۴ سانت شدی و خوب پیش رفتی ! همونجا ازم پرسید ک اگر میخوای برات اپیدورال (امپول بی دردی) بزنیم و زنگ زد با دکترمم مشورت کرد ک اونم فکرکنم گفته بود بزنین براش
دیگ دکتر بیهوشی اومد برای اونایی ک میخواستن از کمر تزریق میکرد ک درد زیادی نداشت و قابل تحمل بود
فقط قرار بود برای من نصفه بزنه ک بعد دردام زیادتر شد بقیشو بزنن ...ک حواسش پرت شد یارو همرو کامل زد😐خداروشکر حالا چیز بدی نبود و فقط بی حس تر میشدم دیگ اونم همش تقصیر اون دختره کارشناس بیهوشی بود ک مثلا همراه اقای دکتر بود ک کمک میکرد بهش ...هی از دکتر سوالای چرت و پرت میپرسید و میخندید ک دکتر حواسش پرت شد ایش بدم میاد از این آدمای سبک و نچسب😐😑😂
دیگ آمپول رو زدن و من بدنم داغ شد یه ارامشی گرفتم عجیب و فقط دلم میخواست بخوابم
تنها چیزی ک فکر نمیکردم تو زایشگاه تجربه کنم خواب راحت بود🤣💙انقد حال داد ک نگو ...ب مامام گفتم گفت عیب نداره هنوز وقت زایمانت نیس ...وقت زیاد داری میتونی یساعتی بخوابی بدنت اروم شه انرژی بگیری دوباره ک بعدش باید دوباره ورزش کنی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
زایمان من قسمت اول
40 هفته ام کامل شده بود البته ب حساب تاریخ پریودیم اما هیچ دردی نداشتم ...
دکترم گفت تا 5 روز دیگه وقت داری
40 هفته و س روز رفتم مطب برای معاینه ی ،ایشون معاینم کردن گفتن دهانه ی رحم 1 سانت باز شده اما من درد های خیلی خیلی خفیف داشتم ...با هم قبل از اینا در مورد زایمان بی درد حرف زده لودیم گفتن هنوزم زایمان بی درد میخوای؟گفتم شما باشین چیکار میکنین گفت میرم بی درد ک خیلی اذیت نشم
من بیشتر برای اینکه میگفتن روند زایمان کند میکنه میترسیدم با مشورت خانم خورشاهی تصمیم گرفتم بی درد زایمان کنم اما روز بعد پنجشنبه بود و تولد حضرت فاطمه ک گفتن دکتر بیهوشی نیستن و روز بعد هم جنعه بود . همین قضیه ک دکترها نیستن و.... ی روز در میون میرفتم ان اس تی تا کوچولو چک کنم
پنجشنبه ساعت 10 شب هم پیش دکتر غفوریان رفتم سونو بیو فیزیکال ک خاطرم از حال نی نی جم باشه
جمعه یکم دردام بیشتر شد ک 2 سانت بودم با دکترم شنبه صبح برای معاینه ی تحریکی هماهنگ کردم صبح رفتم تحریک شدم و گفتن تا ساعت 2 و اینا برو خونه 2 با هم میریم بیمارستان
خلاصه کنم چون زیاد میشه با جزییات بگم
ساعت 2 رفتم بیمارستان بستری بشم ک ماما بیمارستان گفتن باید معاینه بشی معاینه کرد و گفت بچه ی بریچ هس باید بری سونو دکترم گفت نمیخاد بری ب هر بهونه ای بود برگشتم بیمارستان امذ ماما اینقدر عصبانی شد ک من بستری نمیکنم و من گفتم باید میرفتی و...
حالا ما داشتیم زمان از دست میدادیم چون دکتر بیهوشی فقط تا 7 ونیم شب بیمارستان بود و اگر این تایم میگذشت دیگه زایمانم بی درد نبود🤦‍♀️
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۸ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۱ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان آیلین و آروین💙 مامان آیلین و آروین💙 ۱۷ ماهگی
دیگه اون شب تا صب من درد داشتمو خدارو صدازدم ساعت هفت صب بود ک اومدن باز معاینه کردن تازه شده بودم سه سانت واینکه دیگه سر بچه فیکس شده بود بهم گفتن بگو مامات بیاد ب ماماهمراهم زنگ زدم ک ساعت هشت اومد خداخیرش بده خیلی کمکم کرد بهتون پیشنهاد میکنم حتما ماماهمراه بگیرید . دیگه ماما گفت از تخت بیا پایین ورزشاشو شروع کردیم خیلی تو دردام تاثیرداشت بهتر میتونستم دردموتحمل کنم من دلم اصلا درد نمیکرد فقط و فقط کمرم بود . تا ظهر با ماما ورزش کردیمو من دهانه رحمم شد هشت سانت وای دل غافل ک دیگه همون هشت موندمو اصلا پیشرفت نکردم هرکاری ک بگیدهرچی مامام بهشون میگفت ک برام آمپول فشاربزنن یا اینکه بیان کیسه آبمو بزنن گوش نمیکردن میگفتن درداش خوبه آمپول فشار نمیخواد . من همینجوری فقط دردمیکشیدم تا اینکه ی دکتر اومد گفت ک چرا هنوز کیسه آبمو نزدن اون اجازه داد تا بلاخره کیسه آبمو زدن بعدش چن قطره آمپول فشار واینکه دردش برا م غیر قابل تحمل بود گفتم ک آمپول بدون درد میخوام همون اسپاینل میگفتن باید نیم ساعت از زدن کیسه آبت بگذره بعد بزنیم ماماهمراهم گفت ک نزن عوارض داره من گوش نکردم وای کاش هیچ وقت اون آمپول لعنتی رو نمیزدم
مامان هلنا مامان هلنا ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۴ ماهگی
#زایمان پارت سوم: زنگ زدن ب دکتر اومد بالا سرم باز شرح حال پرسید و بهش گفتم ک سرکلاژم و گفت اول باید سرکلاژت رو باز کنیم بعد بری سنو ببینیم بچت هنوز بریچه یا سفالیک چون بهشون گفتم بار اخری بریچ بود و من چقدر اون لحظه دعا کردم ک بچم بریچ باشه ک سزارین کنم خلاصه منو بردن سنو دادم از شانس گندم دوباره بچه سفالیک شده بود😭😭
منو اوردن ک سرکلاژم رو باز کنن وووای ک چقدر دردم گرفت بی مروت دستشو تا ته کرده بود اون تو و هی میچرخوند ک گره نخ رو پیدا کنه و قیچی هم تو دستش بود ک من هرلحظه امکان داشت بیهوش بشم از ترس و از درد ک دیدم گفت دستم ب نخ نمیرسه و اسم یه وسیله گفت ک برن براش بیارن ک با اون باز کنه 😖😖😖
تا پرستار بره دستگاه رو بیاره من کلی گریه کردم و التماس دکتر کردم ک منو سزارین کنن چون واقعا بزرگ ترین آرزوم این بود ک سزارین کنم 🥺🥺
اینو بگم اونجایی ک با امبولانس رفتم بیمارستان مادر شوهرم اومده بود بام و نزاشت شوهرم بیاد و شوهرم رفت دنبال مادرم ک باهم بیان.
دکتره ک انگار از خداش بود گفت چرا میخای سز کنی گفتم میترسم و کلی بدم میاد ک اونم بعد کلی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن قبول کرد منو سز کنه😍😍😍😍