مدتیه یه مشکلی برای پسرم پیش اومده دیروز خیلی دلم شکسته بود خیلی دلم پر بود تا حالا اینقد درمونده نبودم پسرم و همسرم رفتن بیرون تلوزیون داشت مداحی پخش میکرد یه جوری زار زدم از ته دلم حسین و صدا میزدم میگفتم خودت میدونی که من دردمو به تو میگم حتی خانوادمم نمیدونن چندددددد از ته ته دلم امام حسین و صدا زدم نیم ساعت بود گریه میکردم همسرم اومد دید بعد موقع خواب بهم گف همه چی که گریه کردن نیس به گریه تو هیچی نمیدن منظورش نماز بود اخه اون نماز هاش خیلی سر وقت و تعقیبات و دعا و ذکر اینا هم همیشه میگه ولی من فقط نمازمو میخونم اونم آخر وقت ته دلم گفت تو از دل شکسته یه مادر چی میفهمی ...
شاید باورتون نشه الانم دارم گریه میکنم اما الان برای برآورده شدن حاجتم دارم گریه میکنم از سر ذوق و شوق چقد زود صدامو شنیدی چقد نزدیک حست میکنم تو زندگیم. خدایا شکرت نوکرتم امام حسین ❤️ گهواره رفلاکس کولیک شیرخشک پوشاک بچه آنومالی سزارین سرماخوردگی

۴ پاسخ

عزیزم خدا رو‌شکر
بخاطر خودتون و همسرتون
قدرشو بدون منظوری نداشت، الان که خیلی از مردا از مسلمونی و غیرت هیچی حالی نمیشن ، همسر شما حواسش به نمازت هست … تو جامعه ای که میری خیابون ناموس شیعه علنا ح.ر.ام خدا رو عیان کرده … ترسی از خدا نداره…

حالا چرا مارو کنجکاو کردی؟ بیا بگو چی از خدا خواستی🤭🤭🤭

خداروشکر عزیزم
اتفاقامنم چندین بارشده این حسوتجربه کردم ازخداخواستم و خیلی زود جوابشو گرفتم منم نمازنمیخوندم ولی از ماه رمضون که خوندم ترکش نکردم و واقعا بینظره حسش و معجزش

خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان پسری مامان پسری ۳ سالگی
مامانا خیلی دلم گرفته ...من اصلا نوزادی پسرم ، چند ماهگیش ، زیر دوسالگیش یادم نمیاد ...اصلا نمیدونم چی شد ...عکس هاش رو که نگاه میکنم دلم میسوزه فکر میکنم مادر بدی بودم بهش نرسیدم ...من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و دارو میخوردم پسرم هم خیلی بد قلق بود اینکه میگم بد قلق تا کسی بچه بدقلق نداشته باشه متوجه نمیشه چی میگم ...هیچوقت هم به من وابسته نبود انگار من مامانش نبودم نمیدونم چرا عاشق باباش بود ، بعد بابای من ، بعد مامانم ...بعد من ...نمیدونم چرا دوسم نداشت ...چند بار کتکش زدم فقط همونا تو ذهنم مونده ...سعی میکردم باهاش بازی کنم ، براش کتاب میخوندم ، میبردمش بیرون ولی همیشه رفتن و امدن به گریه و شیون ختم میشد ‌...من قبلا سرکار میرفتم الان کاملا خونه نشین شدم من و پسرم از صبح تا شب تنهاییم تا شوهرم بیاد دلم میخواد باهم بریم بیرون ولی نمیتونم تنها کنترلش کنم ...دلم براش میسوزه ...دلم برای خودمم میسوزه ...اینروزا خیلی باهم بازی میکنیم ، کاردستی درست میکنیم ، نقاشی میکنیم بالاخره همش خونه ایم ولی نمیدونم مامان خوبی هستم یا نه ...بازم حس میکنم دوسم نداره