میدیدم کلا احساساتی شده بودم دیگه دیدم حالم خوش نیست رفتم دراز کشیدم به طرز عجیبی خوابم گرفته بود دیگه تو همین موقع ها بود که گفتن مریض تحویل بدین دیگه رفتم بیرون شوهرمم نشسته بود همونجا ویلچر آوردن نشستیم دونفر بودیم شوهرمم یکم شوخی کرد و اینا و رفتیم جلو آسانسور و شوهرمو دیگه نزاشتن بیاد و من تنهای تنها شدم دیگه باز اون بالا مارو بردن تو یه اتاق دیگه و گفتن منتظر بمونید دیگه منو زود تر صدا کرد
منم پیوند عمل کردم❣️
آها اینم بگم من بعد از عمل باز هم گفتم پمپ درد میخوام گفتن باشه ولی معلوم بود الکی گفت اومدم ریکاوری باز هم گفتم چند بار ولی اهمیت ندادن و نزاشتن برام شب به یه پرستاره گفتم گفت دیروز و امروز خیلی شلوغ بوده خسته بودن😐
من به شونه هام خیلی فشار میاوردم موقع بلند شدن برا همین درد گرفت و نفسم هم میگرفت همش
تو پک بیمارستان هم پنبه بود دمپایی زیر انداز دستکش یکبار مصرف لباس بیمارستان و دوتا کش برا پا بود شایدم همون جوراب واریس بود ولی شبیه جوراب نبود این من ندیدم اونا هم نگفتن که بعد از عمل باید ببندم واسه همین الان پاهام خیلی پف کرده شما ببندین سعی کنید خوب راه برید سخته ولی خیلی زود سر پا میشد دیگه چی موند بگم؟؟؟
آها موقع سوار شدن تو ماشین هم یکم سخت بودا ولی نه اونجوری زیاااد
من نگران اینم بودم که بیخودی بود
۱۲
ولی دیگه رفتم ایندفعه راه رفتن خیلی راحت تر بود باز هم درد بود ولی نسبت به قبل آسون تر شد بعدشم اومدن شیاف گذاشتن پد زیر مون رو عوض کردن و مسکن میزدن و سرم و لباس پوشیدن برام من لخت بودم ولی پتو روم بود
بعدشم شام و خوابیدیم فردا صبح هم راه رفتنم خیلی بهتر شد کلا هرچی بیشتر راه میرفتی آسون تر میشد برات بعدشم گفتن مادرا و نوزادا بیان دکتر ببینه نوزادو من رفتم تو راهرو تا همه راااحت راه میرن فقط من و هم اتاقیم کمرمون خمه عجیبش اینجاس که ما اصلا ناله و داد بیداد نمیکردیم ولی از بقیه اتاقاا همش صدای داد میومد دیگه دکتر هم بچه رو دید و رفتیم سراغ کارای بستری که تا بعداز ظهر طول کشید من بیمه البرز داشتم سی پنج شد عملم ۱۷ هم دکتر دیگه سعی کردم کامل بگم بازم سوالی داشتید در خدمتم
۱۱
دیگه کلی موندیم منم یادم رفت نباید سرمو تکون بدم نمیدونم ساعت چند بود که گفتن مایعات بخورین راه بریم من دلم چایی شیرین میخواست به مامانم گفتم به شوهرم بگه آبجوش بیاره دیگه مامانم بزور چند تا انجیر خیس کرده و آبش رو داد بهم یهو اومدن گفتن راه برین منم چیزی نخورده بودم آبجوش هم نرسیده بود دیگه بلندم کردن حالت نشسته شدم خیلی دردناک بود راستش ولی میشد تحمل کرد من سرگیجه کرفتم یهو گفتم سرگیجه دارم فکر کردن الکی میگم تند تند میگفتن زود باش باید راه بری پامو از تخت آوردن پایین ولی من خیلی شدید شد ناخود آگاه شونه هامو سفت میکردم حالم خیلی بد شد یهو گردم تلو تلو میخورد چشمام سیاهی میرفت یکیشون گفت این واقعا حالش بده به مامانم گفت یه چیزی بده بهم منم از شدت درد دلم میخواست بیهوش بشم که درد نداشته باشم ولی از ترس پاره شدن بخیه شربت رو تند تند با نی خوردم تو همین خوردنه هم حالم بد بود و سرم تلو تلو میخورد دوباره با همون درد منو خوابوندن رو تخت دوباره خالم بهتر شد باز اومدن سراغم 🥲 به سختی بلندم کردن و یادم نیست واقعا چقدر راه رفتم ولی در حد چند قدم کافی بود پرستارا خوب بودن راه رفتن هم اینجوریه بود برام که فقط میتونستم پامو به زووور سر بدم رو زمین باز حالم داشت بد میشد که رسیدم به تخت و رفتم بالا دراز کشیدم شب بود دسشویی داشتم نمیدونیم برم نرم ولی دیگه
۱۰
دیگه بردش بچه رو منم تا آخرش سرمو تکون ندادم تا سردرد نگیرم عمل تموم شد و منو با پارچه زیرم بلند کردن گذاشتن رو یه تخت دیگه بردنم تو راهرو یه چند دقیقه موندم بچه رو آوردن گذاشتن رو شکمم و گفتن بگیرمش دیگه منم گرفتم محکم که نیوفته بازم نتونستم ببینم صورتشو دیگه رفتیم ریکاوری اونجا بچه رو بردن منم هم سعی کردم سرمو تکون ندم یه پرستار اومد راجب شیر دهی گفت بعد یکی اومد ماساژ شکمی داد که بی حس بودم و همون یبارم بود بچمم دیگه دیدن فشار و اینا خوبه رفتیم بخش اونجا هم باز تخت رو جا به جا کردن این جابجایی. ها هم دردی نداشت من که بی حس بودم ولی نمیدونم چرا بعضیا داد میزدن دیگه اینجا موندم یه پرستاره گوشیش داد گفت زنگ بزن همراهت منم زنگ زدم شوهرم و مامانم اومدن پیشم
عزیزمم مبارک باشه قدمش خیر باشه براتون😍😍لحظه لحظه چیزایی که گفتی خودمو تصور میکردم و ترس کل وجودم گرفته آخه خیلی میترسم از زایمان تا آخرش یکم دلم گرم شد ک گفتی نینی آوردن پیش صورتت.
۹
دستمم ازم دور کردن پارچه انداختن جلوم نازک بود دیدم که کل شکمم بتادین زد داشتم نگاه میکردم که یه ضخیم انداخت و دیگه چیزی ندیدم صدای اون چیزی که خون رومیکشید شنیدم و خیلی ترسیدم آخه یجوری بود معلوم کلی خون میکشه گفتم حالا داغون شدم یهو صدای بچه اومد😍😍😍 وای مردم براش گریم گرفت تمیزش کردن آورد لپشو زد بهم عینک نداشتم ندیدمش خوب
خیلی حس خوبی بود کوچولو بود خیلی😍🥲
۸
دیگه گرم که شد بی حس شدم یکیشون یه چیز تیز آورد گفت اینو میزنم به بازوت ببین تیزه حالا میزنم به شکمم ببین حسش میکنی
دیگه زد تیزی رو حس نکردم ولی فهمیدم خورد بهم گفتم که اینجوری حسش میکنم گفت طبیعیه ولی من خیالم راحت نشد گفتم یبار دیگه انجام میدی گفت آره چرا که نه و انجام داد بازم همونجوری بود دیگه به خودم گفتم بیخیال و تشکر کردم
۷
اره خلاصه به یکی شون گفتم پمپ درد میخوام گفت به اون بگو به اون گفتم گفت لازم نیست و اینا ضرر داره گفتم داشته باشم خیالم راحت تره گفت حالا اگه بخوای میزاریم برات دیگه کمکم کردن لباسم عوض کردن لخت بودم خجالت میکشیدم ولی یجوری عوض کردن که نه مرده چیز خاصی دید نه خودشون دیگه گفت خم شو بی حسی بزنم بی حسی هم زد و درد خاصی نداشت راحت بود دراز کشیدم پاهام یجوری شد بعد گرم شد منم خیلی سردم بود اولش اتاق عمله سرد بود بدیش همین بود
و من بیمارستان ایران بودم خیلی عملم خوب بود دردم زیاد مداشتم ولی حالا کمرم درد میگیره
همه حرفای دوستمون منم کشیدیم ولی من از استرس ضربان قلبم ۱۵۰ بود دیگه دکتر قلب قرص بهم داد اومد پایین
۶
با پرستاره رفتیم تو اتاق عمل اصلا شبیه اتاق عمل فیلما و اینستا نبود این استرسمو کم کرد یه اتاق خیلی بزرگ و پر نور که یه تخت کوچیک وسط بود و لامپ های جراحی بالای سرش و چند تا میز و بند و بساط تو اتاقه
من تصورم به اتاق کوچیک و سبز و تاریک بود
دیگه چند تا دیگه هم اومدن مرد بود بکیشون پرستارای اتاق عمل چیسان فیسان بودن باهاشون حال نکردم ولی یکی دوتاشون خوب بود دیگه به یکیشون گفتم
اوخودااا الهی بگردممممم. فدای اشکات . الهی شکر ک به خیر و خوشی گذشت و فارغ شدی مبارک باشه
۴
یه سوزش داشت و حس اینکه یه چیزی میره تو بعدش هم اومد سرم وصل کرد و گفت منتظر باش اینم طول کشید منم اینجا دیگه گوشی مو دادم تحویل شوهرم فکر میکردم زود میشه یهو حس کردم دلدرد پریودی دارم شکمم سه بار منقبض شد و دلدرد و کمر درد داشتم به پرستاره گفتم گفت مگه نبردنت هنوز گفتم نه دیگه گفت خب هفته های آخری ممکنه درد زایمان باشه بعدشم زنگ زد که بیاین ببرن منو دیگه منم هم شوک شدم که چی میشه آخرش دیگه استرس هم داشتم گریم میگرفت
۳
پرستاره که فهمید مثل خودش لر هستم باهام بهتر رفتار کرد البته قبلشم خوب بودا بعد دیدم با سوند بالا سرم وایساده منم روز قبل به دکتر پیام داده بودم که سوند رو بعده بی حسی بزنه دیگه استرس گرفتم گفتم قرار بود بعدها بی حسی بزنه گفت چیز خاصی نیس نگران نباش و اینا منم دیگه دیگه قبول کردم البته قبلش خودمو آماده کرده بودم که ممکنه قبلش بزنن خلاصه زد و یه سوزش داشت و
۲
گفت برو ساک زایشگاه از داروخانه بگیر و فرم تشکیل پرونده پر کن و فلان دیگه این کارا کلی طول کشید دیگه بهم گفتن لباسایی توی ساک زایشگاه هست رو بپوشم منم پوشیدم تا اینجا هنوز میتونستم شوهرم رو ببینم ولی مامانم رو همون اول نزاشتن بیاد بالا گفتن فقط شوهر دیگه اونم منو دید و یجوری شد منم گریم گرفته بود بردم تو یه اتاق نزدیک همونجا که تشکیل پرونده میداد آن اس تی وصل کرد
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.