روز زایمانم یکی از قشنگ ترین خاطره های عمرمه🥹❤️✨
من سزارین اختیاری بودم ، خیلی راحت گذشت بدون هیچ دردی رفتم اناق عمل خیلی حرفه ای آمپول اسپاینال رو زدن برام بدون هیچ دردی، و تو چند دقیقه نینی اومد بغلم... دقیقا قبل از اینکه آمپول رو بزنن داشت تو دلم بازی میکرد و از شدت هیجان تهوع بهم دست داد و حین عمل بالا آوردم که برام آرام بخش زدن و هیچی نفهمیدم دیگه، اونجا که صورتشو گذاشتن رو صورتم یه موش کوچولوی بدون مژه و ابروی با پوست صورتیییی آوردن که چشاشو هی میبوسبدم🥹یکی از پرستارا از این صحنه برام فیلم گرفته ممنونشم ، و بعدشم که ریکاوری و پمپ درد داشتم و ۱۲ ساعت خیلی راحت و ۲۴ ساعت خوبی گذشت( ماساژ رحمی انجام نمیدن اینجا بجاش آمپول فشار تو سرم میزنن رحم خودش منقبض میشه و کارشو انجام میده) بعدشم با شیافت قابل کنترل بود ولی خب کلا۵ روز اذیت شدم به هرحال جراحیه... دوست داشتم تجربمو بگم خصوصا برا مامانای باردار
پ.ن: این عکس یک ساعت بعد از به دنیا اومدن شیر کوچولوعه🥹✨
۱۹ آبان ۱۴۰۴ ❤️

تصویر
۱۱ پاسخ

منم دوتا سزارین بودم اولی اجازه پمپ درد بهم ندا ن یعنی بیمارستان نداد. تا صبح جیغ کشیدم از درد ولی دومی خدایشششششش از زایمانش حال کردم دردم در حد بدن در موقع سرما خوردگی بود

وقبقاااااااا منم مثل شما وای واقعا پمپ درد خیلی خوب بود....

منم از سز راضی بودم اما دکترم گند زد با سهل انگاریش تو همه اون دوران تا الان
خدا ازش نگذرع
۴۲ روز بعدش امبولی کردم و ده روز بستری و استراحت مطلق مطلق و الانم۸ ماهه درگیرم

منم اختیاری بود واسه منم خیلی راحت گذشت

واسه منم دقیقا همین بود، حتی ماساژ هم نداشتم... سوند هم تو بی حسی واسم گذاشتن

منم بهترین روز عمرم بود واقعا مخصوصا ک همسرم کنارم بود تو اتاق عمل و همش بالاسرم بود🥹😍😍😍

منم قرار بود سزارین اختیاری شم ولی حدود ده روز زودتر اجباری سزارین شدم و عالی بود واقعا هیچ دردی نکشیدم

دقیقا منم عین شما بود فقط من پمپ درد نگرفته بودم

من روز زایمان مرگمو جلو چشام دیدم🤕😂

عزیزم کدوم بیمارستان بودی

دقیقاااا منمممم عین شما

سوال های مرتبط

مامان مهراد مامان مهراد ۱ سالگی
یاد زایمانم افتادم
وای که چقد بد وحشتناک بود
هفته ۴۰ داشتم پر میکردم که یکم خونریزی کردم رفتم بیمارستان
معاینه کردن که بشدت دردم اومد بعد گفتن بستری شو
هیچ دردی نداشتم امپول فشار زدن کم کم دردا شروع شد
خیلی درد بدی بود همش احساس میکردم دسشویی دارم(ادرار)
هی میگفتم سرم بکنین میخام برم دسشویی
چند ساعت گذشت خیلی درد داشتم دهانه رحمم از ۲ سانت بیشتر نمیشد که نمیشد
نزدیک ساعت ۹ شب بود که دردام بدون وقفه شد و خیلی شدید
تاحالا همچین دردی تجربه نکرده بودم احساس میکردم دارم میمیرم
خدارو امامارو صدا میزدم حتی نمیتوتستم گریه کنم
دکتر بخاطر ناله های زیادم اومد معاینه کرد گفت دونیم سانتی هنوز
واااای که چقد حالم بد بود چند دقیقه بعد دیدم یه مایع زرد رنگ ازم اومد ترسیدم به ماما گفتم معاینه کرد گفت بچه مدفوع کرده زنگ زدن دکتر
دکتر گفت سریع بیارینش برای عمل
اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن خیلی خوشحال شدم
۸ ساعت درد کشیدم
بخاطر حال خیلی بدم وقتی بچم بدنیا اومد اصلا تو حال خودم نبودم هیچی برام مهم نبود
در اخر مدفوع بچم منو نجات داد😂🫠
وقتی دکتر بچه رو در اورد از شکمم گفت که چجوری میخاستی بدنیا بیاریش طبیعی تپله
از همون لحظه تصمیم گرفتم دیگه بچه دار نشم
ببخشید طولانی شد یادش افتادم دلم گرفت
مامان Yashar،Arsham مامان Yashar،Arsham ۸ ماهگی
تجربم برای عمل فتق آرشام
قرار بود پزی روز عمل بشه متاسفانه پرستارا بهم چیزی نگفتن من شیر داده بودم ب بچه کنسل شد برای فردا بهم گفتن از ۱۲ تا ۸ صبح بهش چیزی نده عمل داره منم گفتم باشه شد ساعت ۸ دکتر نیومد شد ۱۲ نیومد بچم ضعف کرد بی حال شد از حال رفت رو دستام 😭بدو بدو رفتم ب پرستارا گفتم بچم نفسش بالا نمیاد آوردن سرم غذایی وصل کردن ساعت ۱ شد دیدم طعام زدن برای عمل اونجا رفتم دکتر تازه آماده میشه آرشامم گریه میکنه از گشنگی رفتم جلو دکتر دیدم ب همکارش گفت برو بچه رو ازش بگیر ک تلف شد از گشنگی اومد ازم آرشامو ک بگیره آرشام یقمو دو دستی چسبیده بود و گریه میکرد فداش بشم 😭بردنش بعد ۱۰ دیقه آوردن گفتن واینمیسته نگه دار تا مواد بیهوشی آماده شه جوری یقمو جسبید ک اون لحظه کاش مبمبردم ولی اون صحنه رونمیدیدم 😭آوردن بعد بهش بیهوشی رو زدن بچم از حال رفت بردنش ساعت ۳ از اتاق اوردن بیرون منو صدا زدن رفتم بالا سرش بچم نفس نفس میرد بیهوش بود بالا سرش گریه میکرد😭از ساعت ۲ ک بیهوش شد تا ۱۰ شب بیهوش بود بعد ب هوش اومد

یعنی سخت ترین دردناک ترین روز عمرم دیروز بود😭مردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه ک وجود مادر از درد بچش میلرزه من و ۱۰ سال پیر شدم دیروز😭
مامان 🌿تیانا و آرتین مامان 🌿تیانا و آرتین ۱ سالگی
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍