۹ پاسخ

اینی ک میگی از کمر نبوده دیگه از کمر امپول میزننن ب کمر اپیدورال امپول بزرگه ک خم میشی میزنن اون
اما یکی مث من موقع عمل از استرس و امپولایی ک هین بارداری زدم قرصایی ک خوردم نمیدونم هرچی از یجا بعد ک تماس پوست ب پوست شد من حس میکردم بهم ماسک زدن و اپول تو دسم من خوابیدم تو ریکاوری پاشدم کلشم تو یک رب اتفاق افتاد من ولی کل داستان تا اتاق توی بخش ۴۵دیقه ای شده بود احتمالا شما بیهوشی کامل گرفتی

تو اتاق عمل یه بار منو اسپاینال زدن بعد برش اول و حس کردم بهشون گفتم میخواستن دوباره منو بیهوشی کامل کنن که من رضایت ندادم دوباره اسپاینال زدن که بعد مرخص شدن تا ۴ روز سر درد شدید که نمیتونستم از تخت بلند بشم داشتم خیلی اذیت شدم خیلی …
ولی باید ازت میپرسیدن که دوست داری بیهوشی کامل بشی یا نه

من بیحسی بودم ولی چون پنیک کردم تو اتاق عمل خواب مصنوعی دادن بهم بعد اینکه بچه رو کشیدن بیرون،تا بخیه بزنن و سرکلاژمو درارن خواب بودن بعد تو ریکاوری بهوش اومدم بچمو گذاشتن رو سینم

دکتر تو اتاق عمل با توجه به شرایطت تشخیص میده بی حس بشی یا بیهوش .

عزیزم من زمانی که بیحس شدم حالت تهوع شدید گرفتم برام امپول زدن تو سرم
همون امپوله منو گیج کرد خواب شدید گرف منو
همه دور برمو حواسم بود ولی نمیتونستم عکس العمل نشون بدم گیج گیج بودمممم

ماسک بیهوشی نداشتم که
حتما تو شرایطط فرق میکرده

نه نمیزنن مگه مشکلی باشه
من از کمر بودم ولی شروع کرد برش انگار کامل بی حس نشده بودم بهشون گفتم تو سرم بیهوشی زدن و دیگه هیچی نفهمیدم تا اخرش
منم همش حرص میخورم چرا تولدش رو ندیدم حسرت شد برام

من بیحس بودم از کمر ولی ماسک نداشتم
کلا نیم ساعت الی چهل مین فک کنم تو اتاق عمل بودم همه چی هم واضح متوجه بودم
بعدم رفتم ریکاوری یه ساعتی
بعدشم رفتم اتاق

شاید بیحس نشده بودی؟

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد
مامان گیسو مامان گیسو ۱ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین