۱۲ پاسخ

من سزارین شدم ولی موقعه ای بچمو اوردن بغلم شیر نمیگرفت بیشرف همه سینمو کبود کرد تو بیمارستان سیدشهدای یزد خدا لعنتش کنه اون خانومو بچمو میزد که شیر بخوره انقد سینمو فشار میداد از درد اشکام میریخت خدا لعنتش کنه بد ناخن فرو میکرد تو گردن بچم که دهنشو باز کنه خدا ازش نگذره یادم اومد میخام جرش بدم عوضیو

من سه تا زایمان داشتم بیمارستان نرفتم خصوصی رفتم خدا شاهده طوری با احترام باهام رفتار میکرد ماما خودش بالا سرم برام آیه الکرسی میخوند دستمو خودش میگرفت.نوازشم میکرد اینقد خوب بود که بازم دلم میخواد بچه بیارم برم پیشش خخ

همیشه دوست داشتم ماما باشم یه مامای مهربون و خوش اخلاق منم سر زایمان اولم یه مامای خوش اخلاق داشتم یه بد اخلاق دستش گرفتم گفت خانوووم چیکار میکنی ایقد ناراحت شدم

الهی بگردم عزیزم خدا نگذره ازشون،خداروشکر خودتو بچت سلامتید

بعضیاشون واقعا بیشعورن خدا بزنتشون تو همین دنیا
بعضیا شونم خیلی خانومو مهربونن

عزیرم هر جا بری همین اشه منم موقع زایمانم ماما حتی ی لیوان اب بهم نداد از درد و تشنگی از بس فریاد میزدم گلوم خشک شده بود ب همراهیم اجازه نمیداد اب بیاره

منم نمیبخشم اون ماما هارو داشتم درد می‌کشیدم جیغ زدم آمد سرم داد زد گفت لنگات رو جای دیگه دادی بالا جیغتو آوردی اینجا درو بست رفت البته که بعدش مامانم یک دعوای اساسی باهاش کرد

عزیزم منم همونجا زایمان کردم بی پدرا از ذهنم نمیره عیچ وقت زجری که بهم دادن درکت میکنم دقیقا عین شما وحشتناک بود

دقیقا من چی بگم موقعی که سر بچه بیرون اومد کسی نبود راهنمایم کنه

ماما همراه میگرفتی خب

واقعا این رفتار زشته
کسی که تو اون لحظه بستری شده حالا چه مادر موقع زایمان باشه یا چه هر مریض دیگه ای
قطعا به کمک و همدلی نیاز داره که اونجا بستری شده
به عنوان یه انسان حقشه که باهاش با آرومی و محبت رفتار بشه
کادر درمان هم خیلی آدم های شریفی ان اما بعضی هاشون طوری رفتار میکنن انگار ما مجبورشون کردیم بیان شیفت کاریشونو انجام بدن
یکی نیس بگه انتخاب خودتون بوده
خودتون خواستین تو روزهایی که آدم ها به کمک احتیاج دارن و بیمارن دلسوزشون باشین و کمکشون کنید
شماهم خداروشکر کن که اون دوران گذشت
ولی برعکس شما من خیلی از کادر درمان بیمارستان پاستور موقع زایمانم راضی ام
سزارین شدما
ولی از صبح تا شب تو بخش زایمان طبیعی بودم و همشون با احترام رفتار میکردن و مودب بودن

ماما ی شیفت منم خیلیییییییی بی اخلاق و بدجنس بود ..خدا نگذره باعث میشن مادر حتی تا اخر عمرش یاد زایمانش بیوفته از خاطره ی بدش ناراحت بشه ...

سوال های مرتبط

مامان مهراد مامان مهراد ۱۷ ماهگی
یاد زایمانم افتادم
وای که چقد بد وحشتناک بود
هفته ۴۰ داشتم پر میکردم که یکم خونریزی کردم رفتم بیمارستان
معاینه کردن که بشدت دردم اومد بعد گفتن بستری شو
هیچ دردی نداشتم امپول فشار زدن کم کم دردا شروع شد
خیلی درد بدی بود همش احساس میکردم دسشویی دارم(ادرار)
هی میگفتم سرم بکنین میخام برم دسشویی
چند ساعت گذشت خیلی درد داشتم دهانه رحمم از ۲ سانت بیشتر نمیشد که نمیشد
نزدیک ساعت ۹ شب بود که دردام بدون وقفه شد و خیلی شدید
تاحالا همچین دردی تجربه نکرده بودم احساس میکردم دارم میمیرم
خدارو امامارو صدا میزدم حتی نمیتوتستم گریه کنم
دکتر بخاطر ناله های زیادم اومد معاینه کرد گفت دونیم سانتی هنوز
واااای که چقد حالم بد بود چند دقیقه بعد دیدم یه مایع زرد رنگ ازم اومد ترسیدم به ماما گفتم معاینه کرد گفت بچه مدفوع کرده زنگ زدن دکتر
دکتر گفت سریع بیارینش برای عمل
اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن خیلی خوشحال شدم
۸ ساعت درد کشیدم
بخاطر حال خیلی بدم وقتی بچم بدنیا اومد اصلا تو حال خودم نبودم هیچی برام مهم نبود
در اخر مدفوع بچم منو نجات داد😂🫠
وقتی دکتر بچه رو در اورد از شکمم گفت که چجوری میخاستی بدنیا بیاریش طبیعی تپله
از همون لحظه تصمیم گرفتم دیگه بچه دار نشم
ببخشید طولانی شد یادش افتادم دلم گرفت
مامان ۳ قلوها مامان ۳ قلوها ۱۰ ماهگی
پارت ششم
تا اینکه من وارد ماه هفتم شدم نزدیک ۲۸ هفته ام بود ک تو خونه ی خودم رو مبل خوابیده بودم داشتم دود کش میدیدم 😂هعی دیدم شورتم خیس شد گفتم شاید عفونته عوض کردم دیدم دوباره اومد شک کردم با ترس ب شوهرم گفتم منو برد بیمارستان اکبرابادی اونجا تست امینوشور گرفتن و بلههه مثبت شد 😢😢حالا تو اون هفته بچه ها چند گرم بودن ۷۵۰ گرمم😵‍💫بعد منو بستری کردن و گفتن پاره نشده سوراخه و از اون روز سرم درمانی شروع شد و نزدیک به ۱۰ روز بستری بودم اونا میخواستن تا ۳۴ هفته منو نگهدارن بعد زایمان کنن و من داشتم دیوانه میشدم ک چجوری این همه مدت بمونم اونجا بعد دیدم دیگ ازم اب نمیاد هر چقد سرفه میکردم تکون میخوردم دیدم اون اب قطع شده بود ب دکترا میگفتم نمیذاشتن مرخص کنن آخر پا شدم با رضایت شخصی خودم اومدم خونه چون علنا هیچ کاری نمیکردن سرم درمانی تموم شده بود آبریزش منم قطع شده بود لزومی نداشت بمونم اومدم خونه و دوباره رفتم خونه ی مامانم کلااا اون ور بودم از جام تکون نمیخوردم تا ۱۳ ب در شد شوهرم اومد دنبالم ک با خانوادش بریم بیرون اومد رفتیم اون روزم گذشت بعد اون من هفته ای دوبار باید میرفتم ان اس تی چون هفته های اخرم بود ۱۵ ام شب بود ک بچه ها شدیدا کاهش حرکات داشتن هر چقدر چیز شیرین میخوردم و به پهلو میخوابیدم فایده نداشت شد فرداش ۱۶ام صبح ساعت ۸ اینا بود رفتم دکتر و گفتم کاهش حرکات ازم ان اس تی گرفتن ک جوابش زیاد جالب نبود اوردن سرم زدن یه کم بهتر شد ولی طولی نکشید ک یه قل افت ضربان قلب پیدا کرد😢😢
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۲ ماهگی
برام قرص فشار نوشت و گفت خطرناکه نباید فشار داشته باشی سونوی اخر و نوشت رفتم و دکتر سونو کرد وقتی گرفتمش دیدم دور سرش سه هفته رشدش عقب تر بود دوباره استرس جدید همش تو نت میخوندم چیزای وحشتناکی مینوشت و من دوباره استرس😑
سونو رو به دکتر نشون دادم فشارمو گرفت سیزده یا چهارده بود یه نامه داد برای سه روز بعدش یه بیمارستان خصوصی بود که خودش اونجا کار میکرد گفت تو برو این نامه رو نشون بده ممکنه بستریت نکنن چون بگن فشار داری سزارین میشی ولی تو برو به هر حال منم گفتم چشم
چون فکر نمیکردم که بستریم کنن روز موعود با خیال راحت رفتم حموم و یه ساک کمی وسایل مورد نیاز ریختم داخلش گفتم اگه بستریم کنن از اونطرف میرم خونه مادرم ساکو شوهرم بیاره شد ساعت شیش و اینا باشوهرم دوتایی حرکت کردیم رفتم بخش زایمان و بدون استرس گفتم این نامه رو دکترم بهم داده بستریم میکنید ؟؟
گفت اره چرا نمیکنیم برو غذا و نوشابه بخور کمی راه برو بیا تا ان اس تی بگیریم رنگ از روم‌پرید اوندم بیرون شوهرم گفت چیشد شروع کردم گریه کردن گفتم میخان بستریم کنن سیو نه هفته و دوروز بود با دهانه رحم ماملا بسته
شوهرم خندید و گفت خب بالاخره باید بیاریش امروز و فردا نداره رفتیم یه رستورانی اون نزدیکیا کوبیده و سوپ و نوشابه خوردم البته به زور اشتهام بسته شده بود پیاده تا بیمارستان برگشتیم و رفتم دوباره بخش زایمان و ان اس تی گرفتن نیم ساعت بیشتر روی تخت بودم و به صدای قلب بچم گوش میکردم و از خودم عکس میگرفتم😅
پرستاره اومد و گفت شلوارتو در بیار باید معاینت کنم ببینم دهانه رحمت چند سانته
وای وحشتم چند برابر شد ولی الان وقت نازکردن نبود شلوارمو دراوردم و دراز کشیدم پرستاره دستکش پوشید و ژل زد به دستش و خاست معاینه کنه
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۲ ماهگی
توی اتاق ریکاوری تنها بودم اون پسره هم روی یه صندلی نشست گفتم میشه یه پتو بهم بدی خداخیرش بده رفت و یه پتو برام اورد و زدم روم حدود ده دقیقه بعد گفت باید بریم گفتم پتو هم میبریم گفت نه بری بخش اونجا پتو هست و منو اورد بیرون دم اتاق عمل پدرو مادرم بودن منم مثل بید میلرزیدم باباهم بیچاره ترسیده بود منو جابه جا کردن روی یه تخت دیگه شوهرم نبود رفته بوددنبال خاهرش
منو بردن بخش و شوهرم اومد منو که دید چطور میلرزم خیلی ترسید
دلیلشم نمیدونم هنوزم شاید بخاطر حجم خونیه که از دست دادم
چند تا پتو ریختن روی من ساعت نزدیکای یک و نیم شب بود دیگه شوهرم مادر و خاهرشو برد خونه و پدرخودمم رفت و مادرم وایسادپیشم
هر یه ساعت پرستارامیومدن و امپول فشار بهم میزدن تا فشارم تنظیم شه و خیلی دردناک بود کم کم سری از بدنم داشت میرفت و دردام شروع شد قابل تحمل بود ولی دردداشتم به پرستاراگفتم و اومدن بهم مسکن زدن و بعد چند ساعت دردام ساکت شدن
نمیتونستم ازشدت درد خوب بچمو ببینم
حالا نوبت غول بعدی بود میترسیدم که بیان و شکممو فشار بدن صدای پای هرکی میومد من استرس میگرفتم فرداش بود پرستاره اومد شکممو ماساژ بده نزاشتم دستشو میگرفتم گفت نمیشه تو هرچی بگی مابگیم چشم پس به روش معاینه باید لخته خونارو دربیارم
انگشت کرد توی واژنم و چنان جیغی کشیدم که رفت
مامان 🌿🌱🍃آرتین مامان 🌿🌱🍃آرتین ۱۳ ماهگی