توی اتاق ریکاوری تنها بودم اون پسره هم روی یه صندلی نشست گفتم میشه یه پتو بهم بدی خداخیرش بده رفت و یه پتو برام اورد و زدم روم حدود ده دقیقه بعد گفت باید بریم گفتم پتو هم میبریم گفت نه بری بخش اونجا پتو هست و منو اورد بیرون دم اتاق عمل پدرو مادرم بودن منم مثل بید میلرزیدم باباهم بیچاره ترسیده بود منو جابه جا کردن روی یه تخت دیگه شوهرم نبود رفته بوددنبال خاهرش
منو بردن بخش و شوهرم اومد منو که دید چطور میلرزم خیلی ترسید
دلیلشم نمیدونم هنوزم شاید بخاطر حجم خونیه که از دست دادم
چند تا پتو ریختن روی من ساعت نزدیکای یک و نیم شب بود دیگه شوهرم مادر و خاهرشو برد خونه و پدرخودمم رفت و مادرم وایسادپیشم
هر یه ساعت پرستارامیومدن و امپول فشار بهم میزدن تا فشارم تنظیم شه و خیلی دردناک بود کم کم سری از بدنم داشت میرفت و دردام شروع شد قابل تحمل بود ولی دردداشتم به پرستاراگفتم و اومدن بهم مسکن زدن و بعد چند ساعت دردام ساکت شدن
نمیتونستم ازشدت درد خوب بچمو ببینم
حالا نوبت غول بعدی بود میترسیدم که بیان و شکممو فشار بدن صدای پای هرکی میومد من استرس میگرفتم فرداش بود پرستاره اومد شکممو ماساژ بده نزاشتم دستشو میگرفتم گفت نمیشه تو هرچی بگی مابگیم چشم پس به روش معاینه باید لخته خونارو دربیارم
انگشت کرد توی واژنم و چنان جیغی کشیدم که رفت

۱۱ پاسخ

ای وای والا بچه آوردن ی طرف این ک 5دقه ی بار انگشتت میکنم ی طرف یا میبینی میگه اوج درد میان انگشتت میکنن اونایی ک طبیعی آوردن میفهمن چی میگم

برا من که نیومده شکمم فشار بدن .
ولی تو اتاق عمل خیلی خیلی یادمه که فشار میدادن به شکمم ولی چون بی حس بودم دردی حس نکردم .

سزارین خیلی برای من درد داشت همش احساس بدی میاد سراغم میگم چرا همه میگن ما خوب بودیم درد نداشتیم همش بچه رو بغل میکردیم😞ولی خدا خیرشون بده از لحظه ی سوند وصل کردن تا لحظه ی مرخص شدن انقدر همه تو بیمارستان خوب و مهربون بودن و رسیدگی کردن بهم واقعا خاطره ی بد ندارم از بیمارستان

وای چ بیمارستان بدی بوده
اون سرما بخاطر اتاق عمل بوده چون اتاق عمل رو خنک نگه میدارن ک خون رقیق نشه و اینکه کلا بخاطر استرس و خونم هست اتاق عمل من خیلی خوش برخورد بودن ۳تا مسکن بهم زدن همش باهام حرف میزد دکتر بیهوشی و پرستارپسر بالا سرم که اونم فامیلیش جعفری بود بهش میگفتم داداش
و با احترام بردنم ریکاوری پتو کلفت پشم شیشه انداختن روم یه چیزی مثل جاروبرقی باد گرم میزد گذاشتن زیر پتوم حسابی گرم شدم و بعدش حدود ۱ ساعت منو نگه داشتن ریکاوری کاملا بی حسی ک رفت منو بردن بخش و اونجا هم با احترام برخورد میکردن ولی کم برام شیاف گذاشتن من خودم شیاف میزدم ولی برای من دردش زیاد بود چون تحمل درد ندارم

بیاااا میگم این دکتره مورد داره شکم منو تو بی حسی فشار دادن وجدان کاری نداشته

جذاب بود داستانت تو ۲۰ دقیقه همه تاپیکاتو خوندم

وای برای من از لحظه ای که اومدم تو ریکاوری شکم رو فشار دادن تا ساعت ۸ شب پدرم دراومد هر نیم ساعت یکبار میومدن سراغم
بختت زیاد داشتم میگفت اگه تخلیه نشه مجبور میشیم رحمت رو برداریم دیگه آخرین بار که پرستار اومد بالای سرم دستش رو گرفتم گفتم فردا ببرید رحمم رو بردارید ولی تو رو خدا دیگه بسه

میشه درخواست قبول کنی

انگشت چرا کرد بهت😳😳
مگه شکم و فشار نمیدادن
برای من شکمم و فشار دادن ولی دردش خیلی ناجور نبود لخته هام اومد بیرون

لرز بدن بعد زایمان به خاطر دراومدن جفت از بدن

لرزیدنت بخاطر جفت بوده که از شکمت! در آوردن
واقعا انگشت کرد بهت؟

سوال های مرتبط

مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
خاست معاینه کنه‌ خودمو جمع کردم نمیتونستم
کسایی که قضیه شب اول ازدواجمو خوندن میدونن چرا
پرستاره عصبانی شد و گفت چرا لگنتو میدی بالا وایسا معاینه کنم ببینم چند سانتی باید به دکترت زنگ بزنیم ولی من دست خودم نبود پرستاره عصبانی شد و رفت و یه پرستار دیگه اومد و خیلی اروم تر معاینه کرد بااین که باز نمیزاشتم و رفت
نشستم روی تخت شلوارمو پوشیدم و شروع کردم گریه کردن
منو بردن یه ازمایشی ازم گرفتن و گفتن دکترت گفته امپول فشار بهت بزنیم
منو بردن اتاق زایمان یه قرص گذاشتن زیر زبونم و گفتن قرص فشارتو بخور
فشارم رفته بودی روی شونزده😑
لباسای صورتی بیمارستانو پوشیدم و شوهرم رفت دنبال مادرم و مادرشوهرم
من رو تخت درازکشیده بودم و با رنگی پریده و فشار بالا و همش گریه میکردم
مادرومادرشوهرم اومدن و بهم دلداری میدادن شوهرم برام خرما و ابمیوه ایناخریده بود و داشتم میخوردم ساعت حدودای یازده شب بود که یهو پرستاره اومد گفت سری ع شلوارتو دربیار میخایم سوند برات وصل کنیم دکتر داره میاد سزارینت کنه....
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
دکتر اومده بود بااین که همیشه خوش اخلاق بود ولی اینبار عصبانی بود میگفت چراانقددیراچمدی بیمارستان ساعت یازده و نیم شب من دستیار ازکجا بیارم منم خیلی رلکس گفتم خب دکتر فردا عمل کنین گفت تافردا تشنج میکنی
اونموقع بود فهمیدم اوضاع جدیه خیلی سریع منو بردن اتاق عمل چند تا دکتر مرد و دکتر خودم و چند تا دستیار زن روی سرم بودم دکتر مرد خاست امپولو بزنه کمرم و یه پسر نوجوونی هم شونه هامو گرفته بود گفتم دکتر چقدر طول میکشه درد داره؟گفت نه درد نداره به محض اینکه امپولو زد فوری منو دراز کردم و دستامو بستن دروغ چرا ترسیده بودم هم از عمل هم میخاستم بچمو ببینم و نگران بودم سالم نباشه نمیدونستم دارن چیکار میکنن چند دقیقه نگذشت که صدای اب اومد فکر کنم کیسه ابم بود که پاره کردن و بعد یه تکون به شکمم دادن و صدای گریه بچمو شنیدم
یه حس و حال عجیبی بود که خدا انشاالله قسمت تموم چشم انتظارا کنه
بخاطر پرده ای که جلوم بود بچمو ندیدم به پسره جوونی مه بالای سرم بود گفتم بچمو دیدی گفت اره گفتم سالم بود مشکلی نداشت؟ گفت اره چرا مشکل داشته باشه الان میارنش
پرستاره اومد بچمو لای پارچه سبزی مال اتاق عمل پیچیده بود و اورد نشونم داد نگاش کردم
کسی که نه ماه منتظرش بودم و استرس کشیدم براش نمیدونستم چی بگم
پرستاره گفت مامان سردشه باید ببرمش و بردش
حدود یک ساعت و نیم اتاق عمل بودم حس حالت تهوع داشتم به دکترم گفتم اونم باهام غهر بود گفت بالا بیار گفتم چطوری اخه اکسیژن روی دهنم بود پسره اکسیژن و برداشت و سرمو به سمت راست گذاشت و گفت بالا بیار گلاب بروتون هرچی خورده بودم بالااوردم بعدش حس لرز شدیدداشتم تمام بدنم میلرزید و میگفتم سردمه عمل که تموم شد پرده و برداشتن و همه رفتن اون پسره منو برد اتاق ریکاوری
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
رفتیم تو اتاق و گذاشتمش رو تخت تو همین موقع مامان و بابامم اومدن توی اتاق چهارتخت بود که فقط یه تختش پر بود
یه دختر دوماهه که تشنج‌کرده بود و از شهرستان آورد بودنش شهر ما من نشستم روی صندلی و یه دل سیرگریه کردم شوهرم و پدرم‌ هی دلداریم میدادن ولی من میگفتم‌این بچه مشکل داره دیگه
اون خانمه هم تختی اومد پیشم و گفت گریه نکن من یه هفته س اینجام بچم‌تشنج کرده نگران نباش و دلداریم داد
به بچم‌نکاه میکردم مثل همیشه بود حالش خوب بود تقریبا
دکتر گفته بود باید نزدیک هشت ساعت شیرنخوره خلاصه بچم خابید شوهر و پدرمم رفتن ولی مادرم موند
خاله م زنگ‌زد پشت تلفن کلی گریه کردم گفتم گوشی و باتو قط کردم اینجوری شد و همه سعی داشتن ارومم کنن ولی نمیتونستن
نزدیکای غروب بچم‌بیدار شد گرسنش بود داشت هممونو میخورد به پرستار گفتم گفت یه ذره بهش شیر بدین
تااون موقع شیرخودمو میخورد و روزی یکی دوبار کمکی براش شیرخشک درست کردم و خورد
شب دباره شوهرم و پدرم‌اومدن و مادرم رفت دیگه
من موندم و بیمارستان....
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
پدرش بچرو برد تو اتاقی که باید ازش ازمایش میگرفتن مادرشم سرگردان هی دورخودش میچرخید تا بچش بیاد رفت نشست روی تخت و چند تا پتو و بالش و اینا گذاشت روی پاش تا بچش بیاد
شوهرش بچرو اورد و روی شکم خابودندنش چون ازکمرش ازمایش گرفته بودن باید یه روز اونجوری میخابید
جوابش ک اومد دوباره ازش اشتباه گرفته بودن
به مادرش گفتم برو داد و بیداد کن بگو مگه بچم ازسرراه اوردم و اونم رفت ولی فایده نداره همشون پشت همن
قرار بود از بچم نوار مغز بگیرن که بخاطر دست دست کردن مسعول اون بهش گفتن تادوروز دیگه نمیشه
یهو دیدم شوهرم داره باهاشون دعوا میکنه و هرچی فهشه نثارشون کرد یه خانم و اقا بودن رفتن زنگ بزنن پلیس و اینا منم راستش ترسیده بودم رفتم به خاهش التماس که تروخدا زنگ نزنین اعصابش خرابه و اینا
با شوهرم دعوا مردم مع هرجا بری باید خودت و نشون بدی و غهر کردیم
من اومدم خونه دوش گرفتم کمی وسایل بردم مامانم موند پیش بچم
یه ساعت خابیدم و غروب رفتم دباره
محرم بود از پشت پنجره های بیمارستان صدای هیعت میومد شبا که همه خاب بودن من فقط به بچم نگاه میکردم و صدای زیارت عاشورا رومیزاشتم و میخوندم
صدای دعا توی اتاق پخش میشد حتی اگه بچه های هم تختیم سرفه میکردن یا بیدار میشدن میرفتم روی سرشون
شده بودم پرستاراون اتاق ...
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
ادامه داستان
کم کم فامیلا اومدن دیدن بچم و منم روز هشت زایمانم رفتم بخیه هاموکشیدم و بچرو بردم دکتر اطفال گفتم رنگش زرده گفت احتمالا روی هفت و هشته شیرزیاد بده سعی کن گرمش نباشه و اینا و معاینه ش کرد
شایدباورتون نشه من بازم برای سلامتیش استرس داشتم
خداروشکرگفت سالمه و برگشتیم بیست روز خونه پدرم موندم و بعد یه شب رفتم خونه خودمون
چون جا نداشتیم بچم اتاق و تخت و کمدنداشت
حتی ست رختخابشم ازخونه مادرم نیاورده بودم مجبورشدم پتوی خودمونو تا کنم بندازم زیرش و یه پتو دیگه برای من و شوهرم موند
اون شب شوهرم هی اومد نزدیکمو رابطه میخاست ولی میدونست نمیشه گفته بودم که تا چهل روز نباید باشه
اینم بگم شوهرم هی میگفت بمون خونه مادرت نگران این بود از پس بچه برنیام اون شب شب اولی بود که مستقل بچه پیش خودم بود
تا صب چند بار بیدار شد و بهش شیردادم اونموقع شیرخودمو میخورد
خلاصه روزامیگذشت و واقعا بچه داری مخصوصا زمانی که نوزادبود خیلی برام سخت بود
تنها خوبیش این بود بچم‌ تا ساعت دوازده و یک میخابید...
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
رفتم خونه مادرم تبریک گفتن و با مامانم رفتم ازمایش دادم گفت چند ساعت دیگه جوابش اماده س از ازمایش که برگشتم استین مانتوم کوتاه بود چسبی مه زده بودن روی دستمو دوستم دید و گفت رفتی ازمایش بارداری؟گفتم اره
اون چند ساعت نمیگذشت رفتیم دنبال جوابش و گفتم جوابش چیه گفت مثبته خوشحال برگشتم و زنگ زدم شوهرم گفتم کجایی گفت خونه مادرم
😑😑😑گفتم جوابو گرفتم مثبت بوده ولی چیزی نگیا گفت باشه
شب اومد خونه مامانم بهش گفتم راستشو بگو گفتی یانه گفت اره گفتم
😂😂😂
هنوزنزاشته بود جواب بیاد رفته بودگفته بود
روزا میگذشت و رفتم دکترم و گفت تیروییدت مشکوکه ازمایش نوشت و یکم بالا بود تااخر بارداریم مجبور شدم قرص بخورم
نه هفته با همسرم رفتیم سونوی تشکیل قلب دراز کشیدم و شوهرمم بالای سرم بود دکتر سونو کرد و گفت قلب تشکیل شده صداشو گذاشت و از شوهرم خاستم ازصدای قلبش فیلم بگیره
چقدر خوشحال بودم
نوبت رسید به سونوی انومالی حدود بیست روز بعدش
اینم بگم من چهارروز بعد پریودیم باردار شده بودم
سونوی انومالی و با شوهرم رفتم خیلی ذوق داشتم که یه جنسیتی بهم بگه
اینم بگم دوست داشتم بچه اولم پسر باشه
دکتر خیلی کار بلد و خیلی بداخلاق بود سونو کرد گفت سالمه گفتم خب جنسیت چی گفت هیچی معلوم نیست از سونو که اومدم بیرون به شوهرم گفتم سالمه ولی احتمال جنسیت نداد اونم کلی خندید گفت چطور خورد تو ذوقت😂😂 و بعدش رفتم ازمایش
جواب ازمایش که یه هفته بعد حاظر شد رفتیم جواب و به دکتر نشون دادم گفت خوبه یه قسمتش کمی کمتره باید کواد مارکر بدی
استرس گرفتم گفتم ینی چی گفت مهم نیست پونزده هفته ازمایش غربالگری دومو میدی
رسید اون موقع و با مادرم رفتم ازمایش بدم گفت هزینش میشه دوتومن
خیلی زیاد بود اون موقع ترسیدم که این چه ازمایشیه..
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۷ ماهگی
برام قرص فشار نوشت و گفت خطرناکه نباید فشار داشته باشی سونوی اخر و نوشت رفتم و دکتر سونو کرد وقتی گرفتمش دیدم دور سرش سه هفته رشدش عقب تر بود دوباره استرس جدید همش تو نت میخوندم چیزای وحشتناکی مینوشت و من دوباره استرس😑
سونو رو به دکتر نشون دادم فشارمو گرفت سیزده یا چهارده بود یه نامه داد برای سه روز بعدش یه بیمارستان خصوصی بود که خودش اونجا کار میکرد گفت تو برو این نامه رو نشون بده ممکنه بستریت نکنن چون بگن فشار داری سزارین میشی ولی تو برو به هر حال منم گفتم چشم
چون فکر نمیکردم که بستریم کنن روز موعود با خیال راحت رفتم حموم و یه ساک کمی وسایل مورد نیاز ریختم داخلش گفتم اگه بستریم کنن از اونطرف میرم خونه مادرم ساکو شوهرم بیاره شد ساعت شیش و اینا باشوهرم دوتایی حرکت کردیم رفتم بخش زایمان و بدون استرس گفتم این نامه رو دکترم بهم داده بستریم میکنید ؟؟
گفت اره چرا نمیکنیم برو غذا و نوشابه بخور کمی راه برو بیا تا ان اس تی بگیریم رنگ از روم‌پرید اوندم بیرون شوهرم گفت چیشد شروع کردم گریه کردن گفتم میخان بستریم کنن سیو نه هفته و دوروز بود با دهانه رحم ماملا بسته
شوهرم خندید و گفت خب بالاخره باید بیاریش امروز و فردا نداره رفتیم یه رستورانی اون نزدیکیا کوبیده و سوپ و نوشابه خوردم البته به زور اشتهام بسته شده بود پیاده تا بیمارستان برگشتیم و رفتم دوباره بخش زایمان و ان اس تی گرفتن نیم ساعت بیشتر روی تخت بودم و به صدای قلب بچم گوش میکردم و از خودم عکس میگرفتم😅
پرستاره اومد و گفت شلوارتو در بیار باید معاینت کنم ببینم دهانه رحمت چند سانته
وای وحشتم چند برابر شد ولی الان وقت نازکردن نبود شلوارمو دراوردم و دراز کشیدم پرستاره دستکش پوشید و ژل زد به دستش و خاست معاینه کنه
مامان نور🌞✨ مامان نور🌞✨ ۱۲ ماهگی
حالا که نزدیک یک‌سالگی دخترم داره میشه باز داغ دل من سر زایمانم و دردی که خانواده شوهر به دلم کردن داره تازه میشه....
من تیر ماه اوج گرما زایمان کردم بعد زایمان مادرشوهرم اینا اومدن ملاقاتم نکردن یه شاخه گلی یه نیم کیلو شیرینی یه کمپوتی چیزی هیچیییییییی نیاوردن که هیچ.
بجای برداشت برا من یه کاسه کاچی که شاید یک کیلو تبلت داخلش ریخته بود اونم نه نبات آب شده نبات درسته آن اخته بود وسطش گفت خودت بخور به بچه هم بده !!!!!!! بچه یک روزه!!!!! انگار منو مسخره کرده!!!!
خدا خیر مادر شوهر تخت بغلی بده بنده خدا برا عروسش شیرینی آورده بود به منم تعارف کرد چون واقعا آدم بعد زایمان قندش میوفته.
خواهر شوهرم اومد یه سبد خیلییییییییی کوچولو خیلی کوچولوها چهار تا بادکنک مینی از این ریزه ها باد کرده بود انداخته بود داخلش با یه عروسک از این دست فروشا میگیرن از اونا انداخته بود داخلش آورد مثلا برای ما!
بعدم اومدیم خونه رفت بعد بیست روز پیام داد یه احوال گرفت همین.
مادر شوهرم عین مهمون دو سه بار اومد و سر زد در حد چند دقیقه رفت.
یه دست کمک ندادن بقران.
حالا شما بیاین بگید من چهار تا حرف بهشون بزنم دلم خنک بشه مونده رو دلم .
میخام همون موقع تیر ماه بگم بهشون که پارسال مثلا اینجوری اونجوری.
چی بگم؟؟