۳ پاسخ

خیلی هم خوب کاری کردی دورهمی خوش میگذره ب هر بهانه ای

تولد شماست؟؟
به خودتون گفتید عزیز؟

دور از جون .کارت جالب بود

سوال های مرتبط

مامان مِهراב مامان مِهراב ۳ سالگی
فرزندپروری شیرخشک پوشاک چالش
از زمانی که بچه هاتون بدنیا اومدن تا به این سنشون اگه برگردین عقب چه کارایی رو نمیکردین؟
مثلا خودم زیاد حساسیت تو غذا خوردنش و ادمای اطراف نشون نمیدادم. مثلا خیلی حساس بودم چی الان مناسبه بدم.دوستم از همون ۵ ماهگی همه چی به بچش میداد الان همه چی میخوره .حالا پسر من ناز داره هرچی نمیخوره .وقتی کسی بغلش میکرد همش نگران بودم کی چجوری باهاشون رفتار میکنه . یا همش خودم کاراشو انجام میدادم. همش حساسیت به این که دست نزن کثیفه و فلان الان وسواسی شده تا یکم لک غذا یا آب میریزه رو لباسش گیر میده که باید عوض کنی .قصد مقایسه ندارم ولی الان بچه های همسن خودش یا کوچیکتر میبینم که خودشون غذا میخورن خودشون بدون گریه و وابستگی به مادر میرن بازی میکنن از خودشون دفاع میکنن.خودش کفش و کلاه و سلوارشو بپوشه. دربرابر این بچه ها احساس میکنم خیلی بی عرضه بزرگش کردم🥲🥲. اگه برگردم عقب اینکارا رو نمیکردم.
بنظرم مادرایی که بیخیالن .بچه هاشون مستقلتر بزرگ میشن. بخدا دیدم که میگم
مامان باراد مامان باراد ۴ سالگی
امروز من دو ساعت رفتم استخر و قرار شد اين دو ساعت پدر و پسر با هم باشن. به محض بيرون اومدن از استخر با همسرم تماس گرفتم جواب نداد و تا برسم خونه ٤٠ دقيقه طول كشيد بازم هر چى زنگ زدم جواب نداد. اومدم خونه ديدم يه شيرينى نصفه گاز زده رو اوپنه، كفشاى باراد همه سر جاشونه و همه چيز شبيه اينه كه اينا با عجله رفتن بيرون. خلاصه يهو همه فكراى منفى با هم اومدن سراغم 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
با مادرشوهرم تماس گرفتم ببينم شايد اونا خبرى داشته باشن ولى چنان برخورد عجيبى كردن كه نگرانى خودم يادم رفت. كلى منو سوال پيچ كردن كه تو كجا بودى و اين وسط متلك هايى شامل اينكه اونا كه تنها نميان اينجا ما كه خبرى نداريم و…. آخر هم با حالت قهر گفتن ما رو نگران كردى 😐😐😐
بماند كه همسرم زنگ زد و گفت تو پارك داشته بازى ميكرده با باراد و متوجه تماسا نشده و بارادم گير داده ميخواد با دمپايى بره و من اصلا حواسم به دمپاييا نبود. ولى مطمئن شدم در هر فشارى در هر استرسى بيشتر بايد خودم رو كنترل كنم و روى كسى حساب نكنم.
اين چندمين باره توى نگرانى باهاشون تماس گرفتم يا كمكى خواستم ولى به جاى كمك يا شنيدنم تازه بازخواستم كردن . بعضى از آدم ها هيچ وقت نميتونن امن باشن .
من هميشه همه جا ازشون تعريف ميكنم و براشون ارزش قائلم ولى هر بار يه اتفاق كوچيك ميفته با بعضى جمله ها و طعنه ها پرت ميشم به واقعيت.