من درحال حاضر تنها اولویتم پسرمه تمام توجهم به اونه وبا تمام وجودم عاشق تک تک این لحظه هام احساس میکنم تو بهترین ونابترین لحظه ی دنیام وفعلا هیچ کار دیگه ای نمیکنم موکولش کردم به سالهای بعد که پسرم بزرگتر میشه ونیازش به من کمتر چون واقعا با بچه کوچیک نمیشه ومن نمیخوام کوچکترین لحظه های کنارش بودنو از دست بدم💌
هیچکس جز خودمون مارو درک نمیکنه واقعا بچه داری سخته مردا ک همش میگن مگه چیکار کردی از صبح تاحالا ک هی میگی خسته ام از خواب زیاد جلوی کولر خسته شدی همون لحظه دلت میخواد خفه ش کنی
چقدر ما مامان ها تنهاییم.
من خدایی دعواش نکردم تا حالا و حتی گاهی شوهرم میخواد دعواش کنه نمیزارم خودم بچه رو میگیرم .صبرم زیاده ولی منم گاهی ازین عذاب وجدان ها میگیرم که چرا بچمو به باباش سپردم یا چرا وقت کم میارم که باهاش بازی کنم.
از طرفی شوهرم کمک نمیکنه و هی سرزنشم میکنه بابت بی عصاب بودنم
هی بهم عذاب وجدان میده😏
من یبار سرش داد زدم خودم تو بدترین شرایط بودم.ولی سعی کردم بعد اون اینکارو نکنم.چشمای معصومش که نگاهم کرد و متوجه نبود من تو چه فشاریم بهم فهموند که نباید سر بچه خالی کنم .قول بده به خودت که دیگه اینکارو نکنی وگرنه عادتت میشه
منم اینجوریم😔 دست تنهام کارنم همش میچسبه بهم
من کلی براش وقت میزارم ولی بخدا کلافه میشم دیگ از صداش خسته میشم از شلوغی اطرافم
داد میزنم
گریه میکنم
چرت و پرت میگم
دلم ب تنهایی خودم میسوزه
دلم برا بچم کبابه ک مامانش مث چی پاچشو میگیره🥲 هعیییی خواهر
گلم منم بعضی اوقات این اشتباه میکنم یه کوچولو داد میزنم ولی سعی کردم کنار بزارم
تو هم این صحنه دیدی با خودت تکرار کن این آخرین بارم هست سر بچه م داد میکشم بخدا اینا گناه دارن این دوران میگذره حسرت نشه براشون
کسی نداری بچه ت بگیره ؟؟؟
من خیلی وقت سعی میکنم درتلاشم و موفق هم شدم ک روش دادنکشم و عصبانیتم کنترل کنم ولی امروز اصن روز خوبی نبود نتونستم تحمل کنم ی عالمههههه جیغ کشیدم سرش چ حرفااا ک نگفتم چفددد مث روانیا داد کشبدم اینم مثل چی داشت گریه میکرد از ترس و میلرزید😭😭😭😭 خدایا میدونم لیاقت این طفل معصوم رو ندارم ولی ب دل نگیر ن حرفام ن این کارام دست خودم نیس نمیخام اشگ از چشش میاد ولی خیلی بد رفتار کردم امروز خیلییییی
بعدش بغلش کردم اب دادم بهش مشغولش کردم خندوندمش.. و بازی کردم باهاش
دیگ رفتیم مهمونی اونجا کاملن عادی بود و میگف میخندید بازی میکرد تااینک اومدیم خونه ساعت۹ و۱۰ بود ک بردمش حموم تابردم یجوری شد اصن بجه نمیدونم بخاطر اینه دیر وقت بود خوف کرد توحموم یا چی من بسم الله هم میگم
ولی از حموم اومد تا یه جیک صدااومد مث چی میترسید و گریه میکرد حتی با صدای کرم لدسیون بدنش ترسید الان درکنار عذاب وجدانی ک دارم ترس از اینک نکنه امروز کارایی ک من کردم باعث شده اینجوری شه ای خدا بمیرم من اخه چرااینکارو کردم😭😭😭😭😭
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.