۸ پاسخ

من درحال حاضر تنها اولویتم پسرمه تمام توجهم به اونه وبا تمام وجودم عاشق تک تک این لحظه هام احساس میکنم تو بهترین ونابترین لحظه ی دنیام وفعلا هیچ کار دیگه ای نمیکنم موکولش کردم به سالهای بعد که پسرم بزرگتر میشه ونیازش به من کمتر چون واقعا با بچه کوچیک نمیشه ومن نمیخوام کوچکترین لحظه های کنارش بودنو از دست بدم💌

هیچکس جز خودمون مارو درک نمیکنه واقعا بچه داری سخته مردا ک همش میگن مگه چیکار کردی از صبح تاحالا ک هی میگی خسته ام از خواب زیاد جلوی کولر خسته شدی همون لحظه دلت میخواد خفه ش کنی

چقدر ما مامان ها تنهاییم.
من خدایی دعواش نکردم تا حالا و حتی گاهی شوهرم میخواد دعواش کنه نمیزارم خودم بچه رو میگیرم .صبرم زیاده ولی منم گاهی ازین عذاب وجدان ها میگیرم که چرا بچمو به باباش سپردم یا چرا وقت کم میارم که باهاش بازی کنم.

از طرفی شوهرم کمک نمیکنه و هی سرزنشم میکنه بابت بی عصاب بودنم
هی بهم عذاب وجدان میده😏

من یبار سرش داد زدم خودم تو بدترین شرایط بودم.ولی سعی کردم بعد اون اینکارو نکنم.چشمای معصومش که نگاهم کرد و متوجه نبود من تو چه فشاریم بهم فهموند که نباید سر بچه خالی کنم .قول بده به خودت که دیگه اینکارو نکنی وگرنه عادتت میشه

منم اینجوریم😔 دست تنهام کارنم همش میچسبه بهم
من کلی براش وقت میزارم ولی بخدا کلافه میشم دیگ از صداش خسته میشم از شلوغی اطرافم
داد میزنم
گریه میکنم
چرت و پرت میگم
دلم ب تنهایی خودم میسوزه
دلم برا بچم کبابه ک مامانش مث چی پاچشو میگیره🥲 هعیییی خواهر

گلم منم بعضی اوقات این اشتباه میکنم یه کوچولو داد میزنم ولی سعی کردم کنار بزارم
تو هم این صحنه دیدی با خودت تکرار کن این آخرین بارم هست سر بچه م داد میکشم بخدا اینا گناه دارن این دوران میگذره حسرت نشه براشون
کسی نداری بچه ت بگیره ؟؟؟

من خیلی وقت سعی میکنم درتلاشم و موفق هم شدم ک روش دادنکشم و عصبانیتم کنترل کنم ولی امروز اصن روز خوبی نبود نتونستم تحمل کنم ی عالمههههه جیغ کشیدم سرش چ حرفااا ک نگفتم چفددد مث روانیا داد کشبدم اینم مثل چی داشت گریه میکرد از ترس و میلرزید😭😭😭😭 خدایا میدونم لیاقت این طفل معصوم رو ندارم ولی ب دل نگیر ن حرفام ن این کارام دست خودم نیس نمیخام اشگ از چشش میاد ولی خیلی بد رفتار کردم امروز خیلییییی
بعدش بغلش کردم اب دادم بهش مشغولش کردم خندوندمش.. و بازی کردم باهاش
دیگ رفتیم مهمونی اونجا کاملن عادی بود و میگف میخندید بازی میکرد تااینک اومدیم خونه ساعت۹ و۱۰ بود ک بردمش حموم تابردم یجوری شد اصن بجه نمیدونم بخاطر اینه دیر وقت بود خوف کرد توحموم یا چی من بسم الله هم میگم
ولی از حموم اومد تا یه جیک صدااومد مث چی میترسید و گریه میکرد حتی با صدای کرم لدسیون بدنش ترسید الان درکنار عذاب وجدانی ک دارم ترس از اینک نکنه امروز کارایی ک من کردم باعث شده اینجوری شه ای خدا بمیرم من اخه چرااینکارو کردم😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان 🩷دِنیز👶🏻 مامان 🩷دِنیز👶🏻 ۱۰ ماهگی
این بچه اخرش منو میکشه از حرص این همه روز تلاش میکنم ک سرش داد نکشم صبور باشم تحمل کنم مادر خوبی باشم خیلیم خوب جلو رفتم
تاهمین یکم پیش ازصب خوبه ها کاملن عالیی هیچ گریه نق زدنی نداشت منم امروز چون ایده ای برا شام نداشتم گفتم وایسم شوهرم ک میخاد بیاد خونه یکم سیب زمینی سرخ کنم دیگ طوری ک اومد بخوریم سرد نشه دنیزم ک سیر بود فلن اینم بگم ساعت خواب دنیز ۱۲ ایناس
بعد اقا منتظر بودم شوهرم زنگ بزنه بگ ک میام سریع سیب زمینی هارو سرخ کنم تامیاد داغ بخوریم
تا اون لحظه این بچه هیچیش نبود کاملن عادی همین ک خواستم برم دیگ سیبا رو سرخ کنم این شروع کرد ی گریه ای ک نگم کلن دنیز از اون بچه ها نیس ک دور شدن از من رو فوری گریا کنه ها
همیشه مشغولش میکنم با وسایل کارام میکنم این سری اقا یجور وحشتناک شروع کرد گریع کردن نق زدن مگ اروم میشد بلند کردم بردم شستمش باز بود اخه
اوردم ببندم این مگ وایمیستاد یکسرع گریه منم دیگ چشام بستم اینقد جیغ کشیدم سرش ک نگم طوری ک همسایه اومد میپرسه چیزی شدا
ینی ی عااالمه جیغ کشیدم گلوم داره پاره میشه از بس حرص میخورم من جیغ میکشم اینم بدتر و بدتر گریه میکرد بابا پستونک میزاشتم دهنش اروم نمیشد بهش اب دادم بازیش دادم گوشی رو نشون دادم هیچجورع راه نمیومد اخرش گذاشتم توگهوارش خابید الانم هم عذاب وجدان داره رسمن سرویسم میکنه هم اینک واقن خستم واقننننن دیگ نمیکشم مغذم تعطیل شده دیگ اخه بچه از صب جیکت درنیاد تا بیام کاری کنم باید اینجوری کنی هیچوقت این موقع نخابیده عا ای خدا بهم صبر بده از خدم دگ متنفرم الان ایت والکرثی براش خوندم
مامان میثم مامان میثم ۱۱ ماهگی
اینجا میخاستم درد دل کنم خانما اگ بچتون غذا نمیخوره اذیت میکنه گریه میکنه نمیدونم دل درده سرمامیخوره ناراحت نباشین خودتون رو اذیت نکنین چون بنظرم خیلی خنده داره واسه این کارا خودتو اذیت کنی دختر من بدنیا ک آمد تا دوسالگی همش بستری بود مریض بود همش تشنج میکرد تا الان ک ۱۰ سالشه مث یک گوشت تو خونه افتاده تو این چند سال جرات نمیکردم باردار بشم چون حس میکردم از پس یک بچه کوچیک با یک بچه مریض بر نمیام بالاخره تصمیم گرفتم و باردار شدم تمام دوران بارداریم بخاطر ژنتیک واین حرفا توی دکتر بودم زایمان ک کردم بخاطر ورم کلیه بچم بچم بستری شد و عمل شد همش میگفتم خدارو شکر این دردا درمون داره ۵ ماهش ک شد یک حرکاتی ازش دیدم شبیه به تشنج چن بار بردمش مغز واعصاب واخر همین اواخر ک بردم دکتر گف مغزش کند کار میکنه وژنتیکی هست باید کاردرمانی بشه از یک طرف بچم یک کلیش از دست داد از یک طرف الان دوباره یک زخم قدیمی ک هنوز تازه مرحم شده بود سرباز کرده خیلی غمگینم حس میکنم دگ نای ادامه دادن ندارم از یک طرف انقد این بچه بغلم هست همش گریه میکنه به اون بچم نمیتونم برسم حس عذاب وجدان دارم کسی هم ندارم تنهام بخاطر مسایل مالی هم کار میکنم حس میکنم مغزم دیگ کار نمیکنه کم آوردم کاش حداقل این بچم حداقل مثل هم سن وسال های خودش پیشرفت داشت تا دنیا روی خوششم بمن نشون میداد ولی اینم از من دریغ کرد هیچ غمی مث غم فرزند یک زن رو خورد نمیکنه نمیدونم آینده چی درانتظار مه ولی الان دیگ نمیتونم ادامه بدم امیدوارم خدا بهم نگاه بندازه بلندم کنه چون چشام دیگ خشک شده حتی گریم نمتونم بکنم قدر لحظه های خوشتون رو بدونید با تک تک روزاهای ک با بچتون هستید عشق کنین و خدارو شکر کنین