مامانا از یکشنبه که پسر جاریم از بیمارستان مرخص شده و اومدن خونه دخترم یکم یه کوچولو حسودی میکنه با اینکه من زیاد رعایت میکنم و بجز مواقعی که مهمون میاد نمیرم خونشون و اصلا به بچه توجه نمیکنم و به دخترم توجه میکنم و...ولی خب بالاخره طبیعیه حسچدیش ولی این نگرانم کرده که پرخوری عصبی گرفته!یعنی از وقتی مهمون میاد میریم خونه جاریم از لحظه رسیدن به اونجا میگه گشنمه گشنمه هرچی هم میدم سیر نمیشه!!از میوه و شیرینی و... گرفته تا میاد پیش باباش گیر میده خوراکی بخر اونارو هم میخوره و بعداز برگشت گیر میده باید شامو زد حاضر کنی و دیشب مثل همیشه و اندازه همیشگی شام خورد ولی میگفت بازم میخوام من سیر نشدم!!!چهار پنج روزه اونا مرخص شدن عکسای اونروزشو میبینم تا امروز کلی چاق شده دخترم و اینجوری پیش بره نگران کنندس چیکار کنم؟؟!!!دیروز پنج تا خیار خورد دوتا شلیل دوتا شیرینی و یه خوشه انگور و دوتا هلو و بعد اومد از اون خوراکیای رول رول که هست یه بسته خورد و یدونه دونات خورد!!بعدشم یه بشقاب برنج و خورشت خورد!!همه اینارو در عرض دوساعت خورد و این خیلی زیاده!!

۶ پاسخ

عزیزم یه اسباب بازی که خیلی دوست داره بخر ،خوشگل کادوش کن
بگو نی نی برای تو‌خریده
انشاالله که ارتباطش بهتر میشه

آخی عزیزم بچه منم وقتی پسر داداشم به دنیا اومد یه نوع دیگه عصبی و مضطرب شد به شدت منزوی شد کم کم حالا با کلی کلاس مادر و کودک و پارک و وقت گذاشتن بهتر شد

از طرف پسر جاریت براش هدیه بخر

منم دخترم نسبت ب یچه کوچیکترای فامیل حسوده و این طبیعیه عزیزم ولی پرخوری بودن رو ن مراقبش باش

ببین این حس طبیعیه احتمالا کوچیکترین بچه خانواده هلن بوده الان یکی دیگ اومده من خودم تا ۱۱ سالگی تنها دختر فامیل بودم گل سرسبد همه توجها به من بود بچه های قبل و بعد من همه پسر بودن تا دختر عمم بدنیا اومد همه توجها رفت سمت اون من با ۱۱سال سن حسودی میکردم دختر تو ک فقط ۳سالشه

خب نرو اصلا چرا میری

سوال های مرتبط

مامان پرهام مامان پرهام ۴ سالگی
سلام دوستان.
پسرم ۳سالشه.
دیشب گلاب به روتون یک عااالمه بالا آورد. حالا با اینکه این همه بالا آورده ، دیشب قبل خواب می‌گفت دلم درد می‌کنه. هی با گریه بیدار میشه و میگه دلم دلم.
میگم که بنظرتون چیکار کنم؟ چی بهش بدم؟

چون ۲روزی هست که گهگاهی میگه دلم درد می‌کنه لیست غذاهایی که طی دیروز خورده رو میگم برای شما هم تجربه بشه👇

صبح جمعه صبحانه رو چند لقمه نون ساندویچی بهش دادم با حلوا ارده (چون نون تازه نداشتیم)
قبل از ناهار هندوانه خورد (برای اولین بار امسال)
ناهار خونه مامانم زرشک پلو با مرغ بود، که اونجا هم برنج کم خورد ، بیشتر ته دیگ خورد.
شام : از همون برنج ها ناهار گرم کردم بخوره ، دیدم خیلی کم خورد رفتم براش تخم مرغ نیمرو کردم، با نون ساندویچی و بخاطر سس چند لقمه خورد. دوغ هم زیاد خورد هم وسط غذا ، هم آخرش.

بعد دیشب از صبح تا شب شکمش هم کار نکرد.

این روزها پارک هم زیاد رفته، ممکنه دست کثیف تو دهنش کرده باشه. نکنه ویروس گرفته باشه؟

حالا من میگم دیشب که اون همه بالا آورده ، چرا دلدردش خوب نشده ؟ چی بهش بدم امروز؟
(به جز آب جوش نبات و عرق نعناع.
ناهار هم برم یک ماش پلو ساده براش بذارم.)
مامان نورا مامان نورا ۴ سالگی
سلام دوستان ، من چند وقته از چندتا تجربه بنویسم ولی واقعا وقت نمیکنم اینقدر که مشغله دارم با اینکه شاغل نیستم و خونه دارم ولی شوهرم دیروقت از سر کار میاد و من خیلی دست تنهام و هیچ کس کمک من نیست ، خب بگذریم حالا میخوام درباره افتادن دخترم بگم !
یه شب دخترم روی میز جلو مبلی بازی میکرد نفهمیدم چی شد که قل خورد و افتاد روی زمین و سرش خورد به سرامیک و خیلی گریه کرد ، دیگه شب خوابید و صبح بیدار شد دیدم چشمهاش پف کرده ولی تا شب خوب شدن ، باز سه هفته بعد جمعه رفته بودیم بیرون که وقتی برگشتیم دیدم کل آشپزخونه رو آب برداشته و آب قطع کن لباسشویی خراب شده و لباسشویی پر آب شده و ریخته بیرون ، دیگه تصمیم گرفتم هر وقت ساعات طولانی برم بیرون ، آب رو ببندم ، خلاصه فرش رو جمع کردم و مشغول طی زدن بودم که دخترم با دو اومد تو آشپزخونه و سر خورد و با پشت سر خورد زمین ولی سرش چیزی نشد ، فرداش که از خواب بیدار شد دیدم چشمهاش پف کرده ، بعد اینجا فهمیدم که پف کردن چشم ناشی از ضربه سر هست ،، ظهر هم شروع به استفراغ کرد ، بردم سی تی اسکن که خوشبختانه مشکلی نبود و داروی تهوع بهش دادن ،که خدارو شکر خوب شد ، خواستم بگم اتفاق یه لحظه میوفته وقتی زمین خیسه حتما حتما از ورود کوچولوهاتون جلوگیری کنید
مامان آیلا🥰 مامان آیلا🥰 ۳ سالگی
الان یک مدته که دخترم خیلی بد خواب شده هرکاری بگین کردم که راس یازده یا ده شب خاموشی میزنم که بخوابه ولی بلند میشه برق روشن می‌کنه آب میخواد دستشویی داره. یا هم الکی گریه می‌کنه که میترسم باید برق روشن باشه خلاصه که تا ساعت سه صبح بیداره بعد می‌خوابه بلاخره چند شبی هست که موفق شدم دوازده شب بخوابونمش ولی ولی بدبختی اینحاست که دیشب ساعت چهار و نیم صبح بیدار شد تا همین الان بیدار بود منم تا جایی که روانشناسی کودک زرررر میزنه خیلی آروم بودم گفت غذا بیدار شدم ماکارونی گرم کردم یکم خورد آب خواست دادم گفت بازی رفتیم توپ بازی بعدش تا هفت صبح که باباش میخواست بره سرکار با باباش چای خورد و تا دلت بخواد باباش بهش قند و چای داد هرچی گفتم نده آخرش هم بهم گفت انقد وسواس به خرج دادی واسه بچه که اینجوری شده بچت. باباش رفت.. گفتم بیا بخواب که عصر ببرم خانه بازی بریم پیش خاله خلاصه کنم که با زبون خوش فایده نداشت آخر هم کتک خورد چند ثانیه گریه کرد و بعدش مثل یک بچه مظلوم خوابید البته بگم فقط دوتا زدم رو باسنش والا این روانشناسا گوه زیادی میخورن الان اصلا هم عذاب وجدان ندارم چون باید زودتر میزدم که بخوابه بچم