افتادگی و عمل پارت ۴
و خلاصه شب رفتم بستری شدم بچه ا
هم با خودم بردم اونجا تا شی ساعت ۱٢ به بعد گف چیزی نخور تا صب بعد عمل چیزی نخوردم هر چی شیر هم داشتم پسرم شب خورد صب هر جی دوسیدم چیزی نبود خلاصه یکی قبل من بردن عمل ساعت ده رفتم یه ربع به ۱۱ رفتم اتاق عمل چون سنم کم بودیه زن مث مامانم همسن مامانم که گفت بجه ای حرا ازدواج کردی این برا پارگی و باز شدن بخیه نیست چون بدنت مث بدن یه زن بالغ نشده توموقع زایمان زور زدی رحمت هم با بجه زده بیرون خلاصه خیلی زن خوبی بود گف این آمپول به کمر میزنم نترس سرس نازک اینجوری اونجوری اصلا آمپول که به کمرم زدم هیچی نفهمیدم حتا نفهمیدم سرش چجوری رف تو فقط یه چیز سر که دارو رفت تو کمرم اونو احساس کردم بعدزود گفتم دراز بکش پاهام گرم شدگفتن بلند کن یه زده بلند شد بعد باز گفتن بلند کن که بتونستم بلند کنم پرده بستن بی هس شدم عمل کردن زنه گف اون خوبه گف بخواب نخوابیدم بعد باز گف بخواب دیگه خ امیدم تموم شد بیدارم کرد گف تموم شدی منو بردن بخش اتاق عمل اونجا هم توانید منو بردن بخش بعددو سه ساعت پاهامو تکون دادم بعد ۴ سافت پسرمو اجازه دادن شیر بدم بهد ۶ ساعت هم گفتن جیزی بخور

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان فندقم🤰🏻💙 مامان فندقم🤰🏻💙 ۱۲ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۲ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۷ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان نورا💫🩷 مامان نورا💫🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی که منجر به سزارین شد 🩷(پارت سوم)



خلاصه منو بردن یه اتاق دیگه گفتن بخواب بهت دوباره ان اس تی وصل کنیم
همسرمو مادرم هم اومدن بالاسرم که همسرم رفت با دکتر صحبت کرد گفت الان ببریدش سزارین و دکتر گفت من باید یه دلیل مهم داشته باشم،باید 24ساعت بگذره بعد، صبح سزارین میشه
من با اینکه درد داشتم ولی تا صبح از خوشحالی نخوابیدم ،همسرمو بیرون کردن و با مامانم تا صبح تو اتاق بودیم و ب منم دستگاه ان اس تی وصل بود همچنان
خلاصه اومدن ساعت 2نصفه شب گفتن دیگه چیزی نخور صبح عمل داری
صبح شد گفتم من میخوام برم سرویس میشه دستگاه رو ازم جدا کنید،ماماهمراه اولی اصلا به حرفم گوش نداد،ماماهمراه دومی اومد دستگاه رو قطع کرد رفتم دستشویی بهم سوند وصل کرد و حاضرم کرد برای اتاق عمل
خیلیییی مهربون بود،برعکس تمام ماماهای اونجا
ساعت 8 صبح رفتم اتاق عمل و دقیقا 8:30دخترم به دنیا اومد
خیلی حس خوبی بود ،تمام خستگی هام از بین رفت واقعا
بعد بردنم ریکاوری و اونجا به دخترم شیر دادم اوردنمون بخش
اگه برگردم عقب حتما حتما سزارین رو انتخاب میکنم،با اینکه درد داشتم یکم بعد از عمل که با مسکن کم شد اما اصلا قابل مقایسه با طبیعی نبود تازه من فقط 3 سانت بودم این همه درد رو کشیدم هرچند بدن با بدن هم فرق داره
امیدوارم هرکسی هر نوع زایمانی رو ک انتخاب میکنه با درد کم زایمان کنه و کوچولوش رو بغل بگیره🤲🏻😍❤️
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۱ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت سه

من همونجا خشک شدم موندم یعنی چی طبیعی🤯😩
بعد اینکه پرستار رف مامانم آرومم کرد گف خاک تو سرت یکم فکر کن ببین چرا دکترت میگه هیچی نخور حتما نمیخواد پرستارا بدونن که قراره سزارین اختیاری شی بعد یه ساعت دکترم اومد بالا سرم تا اونموقع هم من درد داشتم اومد باز ان اس تی وصل کرد قلب بچم نامیزان بود درد داشتم رحمم بسته بود یهو گف اتاق عملو حاضر کنین🫨
خدایا استرس داشت منو جر میداد خیلی میترسیدم یه پرستار اومد لباسمو درآوردن لباس بیمارستان تنم کردن سوند وصل کردن هیچی نفهمیدم ازش اصلا درد نداشت فقط مامانم از بغل میگف نفس فمیق بکش آروم باش بعد دیدم تموم شد یواش یواش سرم هارو وصل کردن یه پرستار خانوم اومد منو یردن اتاق عمل همه این اتفاقا فیلمشو دارم پرستار دوستمون ازم گرفته وقتی دارن میبرنم اتاق عمل تا لحظه خود عمل که دکتر پسرمو از شکمم درمیاره همشو فیلم گرفتن کلیپ درست کردم باهاش یادگاری بمونه رفتم تو دکتر بیهوشی اومد آمپول بیحسی رو زد ازونم هیچی حس نکردم سرمو مشغول کردن حرف زدن باهام بعد یهو دیدم پاهام داغ شد گفتن زود دراز بکش بعد پرده کشیدن جلو چشمم و عمل شروع شد...
مامان yamin🧿nikan مامان yamin🧿nikan ۹ ماهگی
سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد
مامان حبه قند🫀 مامان حبه قند🫀 ۱۵ ماهگی
اومدم اینجا تا تجربه مو از زایمان سزارین بگم واقعااااا خیلی خوشحالم که سزارین کردم برگردم عقب بازم انتخابم همینه
من روز ۵خرداد زایمانم بود از ساعت ۱۲شب به بعد هیچی نخوردم صب ساعت هفت باید بیمارستان میبودم رفتم اونجا اول پروندم و کامل کردن بعد یه نمونه ازم گرفتن و رفتم توی اتاق برای آماده شدن اومدن دستگاه nst وصل کردن و با یه سروم قندی بعد از نیم ساعت اومدن سوند وصل کردن که‌من مثل سگگگگ ازش میترسیدم ولی واقعا هیچی نداشت خیلی راحت بود بعد دونه دونه میبردنمون اتاق عمل که من و ساعت ده بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد تا بی حسی بزنه برام من استرس گرفتم ولی اونم چیزی نبود یکم کمرم سوخت بعد کم کم پاهام داغ شد حس بدی بود ولی دیگه پاهامو حس نمیکردم 🥲
بعد بی حسی یکم حالمو بد کرد که چون استرس داشتم بالا آوردم بعد که داشتن شکممو بتادین میزدن حس میکردم تا دیگه کلا چیزی نفهمیدم تا اون آقا پسری که بالا سرم وایساده بود تا حواسش به من باشه گف مبارک باشه دیدم سلن گریه کرد🥹😭😍
همون لحظه اشک چشمم ریخت و از خدا خاستم به همه بچه بده تا این حسو تجربه کنن خیلی خیلی حس قشنگیه😍
بعد آوردن چسبوندش به صورتم و اون قیافه ماهش و دیدم😭🧿😍
بعد من کم کم نفسم سنگین شد که خواب مصنوعی دادن بهم و چشم باز کردم دیدم ریکاوری ام هنوزم بی حس ام خلاصه اتاقی ام که من رزرو کرده بودم خالی نشده بود من چهار ساعت موندم تو ریکاوری و بعد چهل ساعت رفتم تو اتاقم و دخترم اومد پیشم چون من تو اتاق عمل بالا آورده بودم دکترم گفته بود چیزی ندین بخوره که بالا نیاره چون فشار میاد بخیه هاش باز میشه من و ۲۴ساعت گشنه نگه داشته بودن و من اصلااااااا درد نداشتم اصلاااااا