۷ پاسخ

کاملا حالتو خریدارم
درست اون موقع که هشت سال از زندگیمو خرم اباد گذرونم اونم خیلی خیلی غریب اصلا بدون شوهرم جایی نمی رفتم
وقتی مرخصی تموم میشد انگار یکی می خواست خفه کنه من باور میکنی تا چهل روز می گذشت حالم بهتر می شد هروقتی می رفتم زیر سرم میرفتم چهار تا پنج ماه خانواده ام رو نمی دیدم بیشتر برای پسرم دلم می سوخت چون وابسته به اطرافیانش بود
الانم اومدیم تو استان خودمون ولی بازم دوهفته ای میرم پیش خانواده ولی میگم باز خداروشکر زود میرم
اینجام که هستم اصلا خدا سر شاهد با این شرایط اب وهوای اینجا همش باد داره بیرون نمی برم مجبور م توخونه سرگرمش کنم
توهم ان شالله خدا بهت صبر وتحملش رو بده ان شالله هرچی خیره همون باشه

بچه ای مگ دختر که دلتنگی
یکم قویتر باش تا بچه این حسو ازت نکیره
ببرمش پارک باهم خوراکی بخرین بخورین

عزیزم از دلتنگی تو اون حالش بده
سعی کن استخری جایی بری خودت روحیه ت عوض بشه بچت هم ...
کرمانیا خیلی خوبن زودتر رابطه بگیر غریب پرستن
خدا کمکت کنه گلم

من ۷۰ کیلومتر دورترم
آخر هفته ها چنروز اونجام
ولی بازم اول هفته ک میام خونه دیونه میشم

اوایل که از سفر برمیگردی کاملا طبیعیه ،کوچولو هم چون دورش شلوغ بوده حق داره اگه بهونه بگیره ،تا بخاد به این شرایط جدید عادت کنه ۱یا۲هفته زمان میبره ،دلتنگی برای خودت هم کاملا طبیعیه ولی زندگی رو تعطیل نکن ،زندگی ادامه داره هرجا هستی خدا باهاتِ اینه که مهمه... الانم پاشو زانوی غم بغل نکن یه نهار خوشمزه بپز و با کوچولو بازی کن تاهم خودت اوکی شه هم کوچولو

عزیزممم🥲شرایط تو ندارم ولی درک میکنم سخته سعی کن ی کاری ک دوس داری انجام بدی خودتو سرگرم کنی حتی با گوشی تلویزیون یا کتاب
بعدم ب خانوادت هی زنگ بزن سراغ‌شون بگیر همین ک صداشون بشنوی هم خوبه

من ۳۶۰ کیلومتر دورم...دلتنگی چیزی که تا آخر باهامون همراهه و هیچ کس نمیتونه درکش کنه فقط اونایی که شهر غریبن میفهمن..لعنت به دوری.‌‌...

سوال های مرتبط

مامان كــیــاراد💙 مامان كــیــاراد💙 ۳ سالگی
چقدر دلم گرفته
شب که میشه یه دلهره و استرسی میوفته تو جونم
فکر و خیال هجوم میاره تو مغزم
فکر آینده
فکر بی مسئولیتی پدری که فکر میکنه چون بیرون کار میکنه پول میاره دیگه همین بسه
من موندمو بچه و مسئولیش
خودم تک فرزند بودم نمیخوام به هیچ عنوان بچم تنها بمونه
از یه طرف باید دوباره ای وی اف کنم که ایا بشه ایا نشه
اون تایم استراحتمو چیکار کنم؟؟ بچم وابسته منه
از یه طرف دومی رو بیارم من پاره تر از الانم میشم
همین الانش کلا خودمو یادمه رفته بس که تماممو گذاشتم برای پسرم
هیچ کمکی ندارم
هییییچ همراهی ندارم
مامانم هست که ازم دوره نمیتونم توقع داشته باشم از پس بچمم برنمیاد
انقدر همیشه و همیشه خودم تنها بودم عادت کردم به مستقلی
۱۵ ساله ازواج کردم یه بار حتی واسه سبزی پاک کردن قرمه سبزی هامم یکی برای تفریحم نیومده کمکم
اساس کشی تنها خونه تکونی تنها بچه داری تنها
مریضی تنهاا
خلاصه فقط منم و من
نمیدونم چه زمانی رو برای دومی انتخاب کنم
خودم تصمیمم بود بعد از دو سالگی پیگیر بشم بیوفتم دنبالش زمانی که پسرمو از پوشک بگیرم و بتونم از خودم جدا بخوابونمش
نمیخوام پسرم اسیب ببینه با بچه دوم
همه چی مثل خوره داره مغزمو میخوره
یکممم ارومم کنید🫩🫩