چند روزی بود دلم گرفته بود و اصلا نمی‌تونستم گریه کنم و بلاخره بغضم شکست
دخترم ۲۱ماهشه نارس دنیا اومده
این چندروز فقط خاطرات اونروزا برام تداعی میشد
که وقتی رفتم پیش دکترم جواب آزمایش نشون بدم و گفت مسمومیت بارداری داری و فشارت بالاست بایدختم بارداری بزنیم نامه نوشت که مستقیم برم بیمارستان بستری بشم
وقتی که سه روز بستری بودم روز سوم اورژانسی تک و تنها بردنم اتاق عمل نه مادرم بود کنارم نه شوهرم
وقتی دخترمو بیرون آوردن از شکمم نشونم ندادن و سریع بردنnicu خودمم فشارم رو‌18بودبردن ICU
تا پنج روز icuبودم و دخترمو ندیدم همش صدای گریش تو گوشم بود و نمی‌تونستم بخوابم
بلاخره بعد پنج روز منتقلم‌کردن بخش و تونستم برم ببینمش یه دختر خیلییییییییییییی ریز و ضعیف بود خیلی گریه کردم وقتی دیدمش وزنش زیر دوکیلو بود تا دو روز هم نذاشتن بغلش کنم و خیلی حسرتا رو دلم موند یادم رفت بگم32هفته و پنج روز زایمان کردم و تا همین چندماه پیش خیلی چالشا از سر گذروندم و خدارو هزار مرتبه شکر الان کاملا سالم و سلامت کنارم خوابیده خلاصه که یادآوری اونروزا هنوزم دردناکه دست خودم نیست که گاها یادم میفته

۲۰ پاسخ

دقيقًا من حالتو درك ميكنم
چون ميدونى ديگه دختر منم ٢٩هفته بدنيا اومد
الانم يكم باهاش سر راه رفتن درگيرم
خدا ميدونه چه روزهايى رو من تنهايى گذروندم
چون من رشت بودم ورهمسرم تهران
همش تنها با درد بخيه تمام كارهاى دخترم رو بايد انجام ميدادم
من خيلى تنهايى كشيدم خيلى زياد
الانم رو رفتارم تاثير گذاشته اصلا اروم نيستم
همش عصبى ميشم حوصله ندارم خستم خيلى زياد

هر وقت یادت اومد به الانش نگاه کن به خندیدناش به دویدن هاش بذار این رفتارهای الانش برات پررنگ تر از خاطرات تلخت بشه

پسر بزرگ‌منم ۳۲ هفته بدنیا اومد و ۲ کیلو بود ماهاش مشکل داشت دنیا اومدنی فقط پاهاشو نشونم دادن و بردنش ان آی سیو ۱۲ روز بستری بود و من داغون بودم بخاطر پاهاش زود بدنیا اومدنش خییلی سختی کشیدم ولی شکر خدا تو دومی عوضش دراومد انشالله براتوم ایتطوری میشه

دختر منم ۳۵ هفته دنیا اومد
۱۰ روز ان آی سی یو بود من روز اول دنیا اومدنش اصلا ندیدمش چون سریع بردنش بخش روز بعدش که دیدمش اونجا گریه م گرفت
همیشه وقتی یادش میفتم انگار یه حسرتی شده برام که من نتونستم بچه م رو ببینم بیارم خونه به خاطر ریز بودنش خیلی چالش داشتم
اما بازم خدارو صد هزار مرتبه شکل که تنش سالمه و حالش خوبه
انشالله خدا همه ی بچه هارو حفظ کنه

منم همین طور
منم همین طور
کلا من هر وقت از هرچی و هررجا ناراحت بشم
این خاطرات هم هجوم میاره
میشینم به حال خودم گریه می کنم

همین که الان کنارت خوابیده هزاران بار شکر😍😍🥰😍😍

من خودم ۷ ماهه بدنیا امدم ولی مامانم به تغذیه ام میرسید درشت و سالم شدم و از همه بچه های سالم تر و درشت تر شدم به بچه ات برس

خداروشکر همین که الان سالم هست و پیشت خوابیده همه غصه ها رو میشوره می‌بره
منم کیسه ابم ترکید زود زایمان کردم و حسرت خیلی چیزا به دلم موند ولی خب سالم که هست دیگه عیب ندارن

عزیزم درکت میکنم منم همه اینارو تجربه کردم به علاوه اینکه من بچم ماشالله چهار کیلو نیم بود اصلا نارس نبود ولی دکترا با اصرارشون به طبیعی دنیا اومدن داشتن هم خودم رو هم دخترکم رو میکشتن بچم تو لگن گیر کرد نزدیک بود دور از جونش خفه بشه پنج روز نزاشتن طفل معصومم یه قطره شیر بخوره میگفتن خطر خفگی داره خلاصه که مادری خیلی سخته و هنوزم کسی درکم نکرده

منم ۳۲هفته زایمان کردم.... هعییییی

منم پسرم ان آی سی یو بود خودم بخش بودم چون سزارین بودم اولین شب بود که زایمان کرده بودم نمیتونسم بلند بشم راه برم تا برم پیش پسرم بهش شیر بدم فرداش که رفتم یه مادری بهم گفت پسرت شب تا صبح از گرسنگی فقط گریه کرده الانم که الانه یادم میفته جیگرم خون میشه میگم ای کاش با اون حالم پامیشدم میرفتم شیرش میدادم

شوهرت تشریفش کجا بود؟

قربونت
ولش کن حرف مردمو
دهن مردم همیشه بازه

کاملا میفهمم چی میگی فقط کسایی که بچه هاشون نارس بدنیا اومدن همو درک میکنن بچه من 35هفته 2روز دنیا اومد خیلی روزای سختی رو گذروندم خیلی خیلی بد بود هیچ وقت یادم نمیره ولی خداروشکر که الان سالمون کنارمونن

خب خدا رو شکر که سالم سلامت
انشاالله همیشه سلامت باشن بچه هامون
ولی سعی کن به اون روزها فکر خیال نکنی

خداروشکر عزیزم ک الان میتونی بغلش کنی

اخی عزیزم بغضی شدم 🥺خداروشکر که الان سالم کنارته

خدای ما خیلی مهربونه و مهربونیشو با دادن این فرشته ها بهمون نشون میده الهی شکر که دلبرت سالمه و نور و روشنایی خونته عزیزم

خداروشکر عزیزم 🥹 الان تا میتونی بغل بگیرش🥰🥺 خیلی سختی کشیدی ولی تهش مهمه که قشنگه🥹🙏

بابت الانت واقعا خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان 🎀آیرا🎀 مامان 🎀آیرا🎀 ۱ سالگی
مامان نیکا مامان نیکا ۲ سالگی
پارت اول
سلام مامان ها
می‌خوام از یه تجربه بگم از راهی که خیلی ها سردرگم هستن که برن.
یا نرن
من قبل از اینکه دخترم رو از شیر بگیرم اینجا سوال پرسیدم
بعضی ها در حد چند کلمه جواب دادن و نتیجه نگرفتم کامنت ها رو
خوندم و بعضی ها خیلی خوب راهنمایی کرده بودن خلاصه من زیاد اهل پیام گذاشتن نیستم فقط چون خیلی زجر کشیدم این چند روز
خواستم اینجا بگم شاید کمکی به بعضی از مادرها بشه
دختر من از ساعت دوازده شب که موقع خوابش بود تا دوازده ظهر که بلند میشد دو ساعت دو ساعت شیر می‌خواست گاهی یه ساعت به ساعت نه با آب نه با سرپا دور دادن آروم نمیشد بخاطر اینکه باباش غر نزنه سریع مجبور میشدم شیر بدم
سعی کردم صبح ها ۹صبح که برا شیر بیدار میشه دیگه ندم که بلند بشه ولی باز چشم بسته گریه میکرد و شیر می‌خواست وقتی بلند میشد هم صبحونه نمی‌خورد و بسیار بد غذا بود .البته تا اردیبهشت که پیش مامانم بود و من سرکار بودم بهتر بود
تابستون که کنارش بودم بدتر بدغذا شد و طلب شیر میکرد
منم مجبور بودم بخاطر اینکه مهر باید برم سرکار و دیگه نمیتونستم از شیر بگیرم و بدغذاییش ازارام‌میداد شوهرم هم یا سرکار بودو وقتی خونه بود خیلی باهاش بازی نمی‌کرد و به این خاطر نمیتونستم رو اون حساب باز کنم و
تصمیم به گرفتن شیر کردم اونم موقع ای که شوهرم شبکار باشه و آرامش بیشتری باشه واونم بد خواب نشه و غر بزنه
فقط هم شیر خودم رو میخورد
طبق تجربه یک یکی از مامان ها آبلیمو زدم لب زد دید ترشه و چند دقیقه بعد دوباره امتحان کرد و دیگه اصلا سراغش نیومد
یکم بی قراری کرد و خوابید دوبار تا صبح بیدار شد و گریه کرد
روز دوم خونه مامانم خواهر زاده هام پیشش بودن خوب بود