امروز یه روز خیلی سختی بود برام از وقتی آیرا به دنیا اومده امروز اولین روزی بود ک جون بلند شدن نداشتم پریودم دومین روز وحشتناک درد داشتم حتی نمیتونستم رو پا بند شم فقط به آیرا گفتم بشین کنارم هیجا نرو حالم خیلی بده مامان خدا شاهده از کنارم تکون نخورد نازم میکرد اسباب بازیاش اورد نشست کنارم به زور براش صبحانه درست کردم ولی ناهار از بیرون گرفتم عذاب وجدان داشتم ولی باز با حال بد و کلی مسکن خوردن شام درست کردم ک بچم غذای بیرون نخوره خونه یجوری ترکیده بود ک حد نداشت تازه نصف روز خوابیدم بدش که یکم اروم شدم بلند شدم لباس شستم و تمیز کردن خونه رومم نمیشد به مادرم بگم بیا پیشم روز خیلی سختی بود برام فقط خداروشکر میکنم امروز آیرا خیلی بچه خوبی بود و اذیتم نکرد خودشم اذیت نشد.واقعا بچه ها مهربونترین و پاکترینن قربون خدا برم که منو مامان کرد🥹خدایا هیچوقت ما مامانارو مریض نکن لطفا همیشه سرحال و پرانرژی باشیم
بچه پوشو شیرخشک رفلاکس

تصویر
۹ پاسخ

منم‌یه روز بد مریض شدم استفراع کلا درم در سرویس خوابیده بودم اول اومد بوس کرد موهام از صورتم زد کنار صدام کرد بعد گعتم حالم خوب نبست پیشم بمون اومد رو دستم خوابید من دیگه اوضاعم بد بود ۱ساعت بعدش همسرم اومد رفتیم دکتر

عزیزم خدا هردوتون رو برای هم حفظ کنه❤

چرا یه مسکن نخوردی ؟ سریع آروم میشدی

اتفاقا منم پریودم روز ۴ امه تا امروز درد شدید داشتم نمیدونم چرا ولی مجبور بودم کارارو انجام بدم واقعا مادر شدن و زن شدن کار سختیه مدیریت خانه مسئولیت سنگینیه

ماشاالله خدا حفظش کنه براتون عزیزم دختر منم حالم وقتی بده حس میکنه پیشم میشینه نازم میکنه منم هیچ وقت هیچ کس کمکم نمیاد همیشه تنها بودم

عزیزممم ماشالا بهش چ دخترخوبی بوده

🥲😍

سلام بله اونا متوجه میشن که ما حالمون یه وقتایی خوب نیست کاملا و بادرک ترین میشن
اونا حتی حوصله نداشتم و کم انرژی بودن نا رو هم درک می‌کنن و خوش به حال ما که چنین فرشته هایی در دامن میپرورونیم ... آرزوی خیلیهاست همین بچه‌های ما خدارو هزاران هزاران مرتبه شکر.💫🧡

من پریودام خیلی سخته همیشه تو خونه شیاف دیکلوفناک دارم روز اول یدونه استفاده میکنم روزا بعد با قرص مسکن کارم راه میوفته

اخ ماشاالله به گل دختر الهی آمین عزیزم بچه ها خیلی مهربون معصوم هستن

بچت تپل بچه من لاغر 😁

سوال های مرتبط

مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان گندم مامان گندم ۱ سالگی
چند روزی بود دلم گرفته بود و اصلا نمی‌تونستم گریه کنم و بلاخره بغضم شکست
دخترم ۲۱ماهشه نارس دنیا اومده
این چندروز فقط خاطرات اونروزا برام تداعی میشد
که وقتی رفتم پیش دکترم جواب آزمایش نشون بدم و گفت مسمومیت بارداری داری و فشارت بالاست بایدختم بارداری بزنیم نامه نوشت که مستقیم برم بیمارستان بستری بشم
وقتی که سه روز بستری بودم روز سوم اورژانسی تک و تنها بردنم اتاق عمل نه مادرم بود کنارم نه شوهرم
وقتی دخترمو بیرون آوردن از شکمم نشونم ندادن و سریع بردنnicu خودمم فشارم رو‌18بودبردن ICU
تا پنج روز icuبودم و دخترمو ندیدم همش صدای گریش تو گوشم بود و نمی‌تونستم بخوابم
بلاخره بعد پنج روز منتقلم‌کردن بخش و تونستم برم ببینمش یه دختر خیلییییییییییییی ریز و ضعیف بود خیلی گریه کردم وقتی دیدمش وزنش زیر دوکیلو بود تا دو روز هم نذاشتن بغلش کنم و خیلی حسرتا رو دلم موند یادم رفت بگم32هفته و پنج روز زایمان کردم و تا همین چندماه پیش خیلی چالشا از سر گذروندم و خدارو هزار مرتبه شکر الان کاملا سالم و سلامت کنارم خوابیده خلاصه که یادآوری اونروزا هنوزم دردناکه دست خودم نیست که گاها یادم میفته