۸ پاسخ

وای بمیرم الهی چقد اذیت شدین مامان دختری..الهی من بگردم صدقه بده حتما دختر...خدا بهش رحم کرده نترس اگ درد چیزی نداره هیچ نشده چندتا خراشه خوب میشه

اجازه بده منم گریه کنم چه لحظه سختی من بودم بدنم قفل میشد نمی تونستم راه برم بغلش کنم، چرا من وقت ترس بدنم خشک میشه و ناخواسته میشینم

عزیزدلم خیلی شرایط بدی بوده برات که🥺
یکی از پیاماتو دیدم نوشته بودی همه بهت پریدن اما میدونی همه ادما قرار نیست توی لحظه های خاص یه جور رفتار کنن
مثلا من نسبت به همسرم توی لحظه های خاص سرعت عکس العملم کمتره اصلا انگار یهو پاهام میچسبه به زمین
ولی جدیدا دارم یاد میگیرم که بجای اینکه چشمامو ببندم و جیغ بزنم از ذهنم استفاده کنم شما هم یواش یواش تمرین کن
میدونم امروز خیلی ترسیدی

آجی اگ خدای نکرده غذاشون نخورد گیج باشه یعنی راه رفتن حرکاتش دقت کن انشالله ک چیزی نیست

دورت بگردم درکت میکنم صحنه بدی رو تجربه کردی خدا برا هیشکی نیاره نمیتونم بهتبگم آرووم باش این مواقع چون خودمم جگرگوسمو اینطور ببینم قلبم از جا کنده میشه بهت حق میدم
اگه غذاشو بچه خورده آروومه بازی میکنه نبر چون اشعه خطر داره براش
ولی اگه خدای نکرده متوجه اختلال در حرکات و رفتارش شدی حتما ببرش
صورت خودتو بچه رو التیام دهنده آردن بزن تا زود خوب شید

الهی وای عزیزم ن چیزی نیست نترس یه صدقه بده

بچم ساکت من شیون میکردمو صورتم رو چنگ مینداختم😭

تصویر

یه عکس میبردین خیالتونم راحت‌تر بود

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.