چی میشه واقعا خدا اینقد یه آدم رو خار میکنه برگشتم خونه خودم واقعا دست خودم نیس نمیخام این حس ها رو ولی اول صبح بعد رابطه دقیقا حال زمانی رو یادم اومد ک میخندیدم به شوهرم میگفتم بچم میگه توگوشم به بابا بگو مامانمو کمتر اذیت کنه. یادم میاد زمانی رو که صبح تا چشامو باز میکردم نینیم هم لگدی میزد به شکمم و هم زمان با من بیدار میشد بعضی وقتم صبح ها شوهرم میومد از خاب بیدارم میکرد کنارم که میخابید یه بار بود پشت کرده بودم بهش بعد دستش رو روی شکمم بود یهو دیدم نینیمون خیلی محکم زد به شکمم و شوهرم حسش کرد اون لحظه خیلی خوشحال بودم ک برای اولین بار حرکتش روبا دست خودش حس کرد الان ک یادم میاد ما همونجا هستیم ولی بچم نیست خیلی دلمو به درد میاره الان بی اختیار اشکام میریخت ولی خیلی بیصدا گریه میکردم شوهرم نفهمه ولی بعد چند ثانیه چشماشو باز کرد و فهمید ومحکم تر بغلم کرد مطمئنم اونم ناراحت میشه از این حالم ولی چون نمیخاد حالم بد تر شه ناراحتیشو نشون نمیده💔خدایا چقد دردناکه چقد سخت خاطرات داره عذابم میده انگار ک یک نفر با چاقو داره تند تند به قلبم ضربه میزنه😭😔خدایا مگه من چیز زیادی ازت میخاستم بجز یه دلخوشی کوچیک😭

۱۲ پاسخ

منم دقیقا مث تو توی این خونه برام عذابه و الان دارم جابه جا میکنم چون تو گوشه گوشه این خونه خاطره دارم 😭😭😔🖤

عزیزم ایشالا خدا به قلبت آرامش بده ایشالا که به زودی با شیرینی که برات میاره تلخی این روزا رو به یاد نیاری🙏❤

عزیزم🥺دردی ک داری واقعا سخته
خدا خودش دردشو بهت داده خودشم صبرشو بهت میده
جلو گریتو نگیر اصلا هرچقد دلت میخواد گریه کن عذاداری کن نزار غمش رو دلت بمونه اصلا نریز تو خودت
تو خیلی دختر مهربونو خوش انرژی هستی مطمئنن خدا خودش برات جبرانش میکنه

میفهمم قشنگ حرفاتو🥲🥲 چقدر مثل همیم🥲💔
دیروز رفتیم سرخاک پدرشوهرم
توی راه ک بودیم ب شوهرم گفتم کاش بچمونو آورده بودیم اینجا خاک کرده بودیم ک الان میومدیم سرخاکش.
گفت چقد پست بودیم بچمونو ول کردیم،تحویل بیمارستان دادیم
انقد گریه کردمممم😭😭😭

به این فک نکن که با این حکمت الهی خار شدی به این فکر کن ک اگ میموند و مثلا یکماه باهاش خاطره داشتی چی میشد اونوق اصن نمیتونستی کنار بیای باهاش
خدا بزرگه بسپر بهش سعی کن ذهنتو خالی کنی از این چیزا اگ مزتونین و امکانشو دارین خونه رو عوض کنین اگ نه سرتو گرم کن من هی میگم تو هی گوش نمیکنی
بخدا سرتو مشغول چیزی نکنی دیونه مبشی هااااااا بعد مریضی روحی میگیری خوبه اینجوری روانت مدیض شه؟؟؟؟

عزیزم می‌دونم داغ دیدی خیلی سخته
اونم فرزندی که ۸ماه منتظرش بودی
ولی گلم اینو بدون خدا هیچوقت أدمو خار نمیکنه
نگو خدا ازم گرفت
نگو خدا خارم کرد
خدا خیلی مهربون هست عزیزم

نمی‌دونم چند سالته ولی من ۳۵سال با سه تا بچه هستم ،بچه بزرگم ۱۳سالشه
کلی تجربه کسب کردم و الان تازه فهمیدم
هدف اینه که هر چی شد تسلیم باشیم
بگیم چشم
هدف خدا با این سختی دادن ها اینه که روح و قلبمون ،صبرمون،مقاومتون رو افزایش بده
خدا میخواد ما بزرگ بشیم ،قلبمون بزرگ بشه
و این بزرگ شدن در امتحانات سخت زندگی زمانی رخ میده که با شوق و رضایت و علم به اینکه خدا بهترین ها رو برامون میخواد سر تسلیم فرود بیاریم و از ته دل راضی باشیم به تقدیری که خدا به اون عالم تر از ماست
پس عزیزدلم می‌دونم دلتنگی ولی با تمام دلتنگیت لبخند بزن و بگو خدایا می‌دونم حواست به من و زندگیم هست و بهترین ها رو برام میخوای

آروم باش و به خدا توکل کن خدا بزرگه دلتو شاد میکنه بازم میدونم که خیلی سخته ولی کاری نمیشه کرد شاکر خداوند باش و مطمن باش که برای هر دوتون جبران خواهد کرد مطمن باش

خدا بهت صبر بده عزیزممم گذر زمان یکم از درد و رنج کم میکنه
دل بسپار به سرنوشت🫠

دقیقا می‌دونم چه روزایی رو میگذرونی کامل درک‌ میکنم خدا به دلت آرامش و صبر بده دیگه هیچ کاری از ما ساخته نیست

عزیزدلم خداروشکرمیکنم که همسری به این بادرک و شعوری داری و هواتوداره
خدابرای هم نگهتون داره♥️
میفهمم چی میگی خیلی ناراحت کنندس
ولی نمیدونم چی بهت بگم🥲
امیدوارم خیلی زود باسلامتی و دل خوش یه نی نی قشنگ میوفته تو دلت😍

صبور باش صبرکلید همه ی درهای خوشبختی..کافیه بگی خدایا راضیم ب رضای تو..هرچی خودت بگی من قبول دارم چون مطمنم تو برای بنده ات همیشه خوب میخوای

قربونت برم قسمت و حکمت همینه سعی کن قبولش کنی مطمن باش خدا برات جبران میکنه
من دختر اولم ۲۰ روز تو بغلم بود ودرعرض۲ساعت تموم کرد نمیخواستم رفتنش باور کنم بالا سرش بودم و هیچ کاری نکردم چون نمیخواستم باور کنم ب همسرم می گفتم گریه نکن خوب میشه درحالی که شوهرم بخاطر مردن دخترمون گریه میکرد کم کم بااین موضوع کنار اومدم وخدا یه دختردیگه بهم داد وباهمین دخترم می ریم سر خاک فرشتمون و باهاش حرف میزنیم

سوال های مرتبط

مامان فسقلی🩵💙🩵 مامان فسقلی🩵💙🩵 هفته سی‌ودوم بارداری
سلا خانومی ها چطورین از خاطرات اسم گذاری و انتخاب اسمتون بگین 😚😍
برا خودم که خیلی طولانیه 🫠اوایل ازدواجمون بود جمع شده بودیم خونه مادر شوهرم حرف از بچه شد خواهر شوهرم با نیش باز برگشته میگه عزیزم انشالله پسر دار بشی مامان فداش بشه دخترم اسمشو انتخاب کرده گفته اسم پسر داییم رو میزارم امیر علی تو یه بچه بیار ایم گذاشتنش با ما 🫤بعدش دخترش به نظرتو چند سالشه ۵سال هر بار منو میدید هی تکرار میکردم انشالله امیر علی دنیا بیاد انقد گفته بود آلرژی گرفته بودم حساس شده بود از اسم امیر علی بدم میومد وقتی میشنیدم از تو گر میگرفتم نفسم کم میومد حس میکردم الانه که قلبم از حرص بترکه 🥵😡😡یه بار انقد ناراحت بودم رسیدم خونه به شوهرم گفتم به خواهرت بگو کم جلو من امیر علی امیر علی کنه ها حالم به هم میخوره از این اسم دیگه نمیدوتم به خواهرش چی گفت چی نگفت بعد اون دیگه امیر علی امیر علی نمیکنه حالا یکی دیگه گیر داده به اسم بچم 😐😑


بقیه داستان تو تاپیک بعده 😉🫠
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 16 بعد از اینکه بردنم بخش... درحال شیر دادن پناهم بودم... چون همیشه دلم میخواست.. اسم دخترمو بزارم پناه..... خیلی جالب.. و قشنگ شیر میخورد... ولی میترسیدم... از اینکه از دستش بدم...محکم به خودم فشردمش... که در اتاق باز شد... و میران امد.. تو.. نگاهش از همون اول... به پناهم بود... پیراهنمو.. کشیدم پایین.. تا سینم معلوم نشه... احساس معذب بودن میکردم پیشش سرمو انداختم پایین که صدای امد... ــ به بچه قشنگ شیر بده... نمیخواد.. از من پنهون کنی.. اونو... با خجالت لبمو به دندون گرفتم... که حس کردم امد جلوتر... تو اون اتاق فقط من بودم... با ترس قلبم به تپش افتاد... پناه.. دست از کشیدن.. شیر کشید... و غره ای کوچیکی کرد... تند خودمو.. پوشوندم... که صدای پوزخندش بلند شد... پناه رو گرفت بغلش... نگاش کردم... لبخند کوچیکی که تاحالا ازش ندیده بودم... روی لباش بود... یعنی دوست داره دخترمون رو..* میران * نگام به موجود. کوچولویی بود که تو بغلم بود.. یه حس عجیب داشتم... انگار... یه چیز ارزشمندی رو به دست اوردم... ناخداگاه لبخند نامحسوسی نقش بست روی لبام... نگام به اجزای صورت دختر کوچولوم بود... پوست سفید لبای کوچیک و قرمز... دماغ کوچیک.. خیلی زیبا بود... قلبم تند تند میکوبید... یعنی این دختر منه... من باباشم... ولی مادرش؟ نگام سر خورد سمت.. نفس... که بهمون زل زده بود... نمیدونم چرا.. هیچ حسی جز مسئولیت بهش نداشتم... حتا با اینکه الان دیگه مادر بچم بود... در اتاق باز شد... و مادر نفس.. و همراه پدرم امدن تو. همراه دست گل بزرگی...که عروسکم روش بود..... بچه رو گذاشتم روی تخت... و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود..
الهام الهام قصد بارداری
خدایا چهل روز گذشت باورم نمیشه 🥹💔
دقیقا چهل شب پیش این موقع من روی تخت بیمارستان بودم منتظر بودم تایم غذا خوردنم برسه با اینکه درد داشتم ولی به فکر غذا بودم ساعت دو تقریبا درد هام خنثی شده بود و قابل تحمل وای باورتون نمیشه چقد انگیزه داشتم وچقد فکر میکردم بعد چند روز پسرمو بغل میگیرم اصلا لحظه ای به ذهنم خطور نمیکرد که خدا پسرمو ازم میگیره. تا روز نخابیدم و بیدار موندم به عشق اینکه برم ببینمش وقتی رفتم دیدمش خیلی حس خوبی داشتم انگار خدا دنیا رو به من داده بود باورم نمیشد این موجود زیبا و کوچولو هشت ماه داخل شکمم بوده🥹روز شماری میکردم کی بشه بغلش بگیرم خیلی روزا سخت میگذشت برام اما فکر میکردم میگذره تا بعد دو هفته خونه میاریمش با خودم میگفتم تحمل کن مهم نیست کنارته یا نه مهم اینه ک داره خوب میشه بعدمیاد پیشت اما ببین خدا چیکار کرد باهام بعد هفت روز گرفتش ازم حسرت یه بغل کردنش موند توی دلم تا ابد درسته لمسش کردم اما بغل کردن بچه ادم یه چیز دیگس. خدایا نمیدونم حالم خوبه یا بد میگم میخندم اما تا یه بچه خوشتیپ پنج شیش ساله میبینم یاد پسر خودم میفتم با خودم میگم اگه بچه من زنده بود الان باید اینقد میبود بعد به خودم میام میبینم فقط یک ماه گذشته از اومدن و رفتنش باورم نمیشه اینقد عاشق پسرم بودم وبزرگیشو تصور کرده بودم حتی بیست سالگیش رو... من خیلی دوستت داشتم مامان کاش تو هم اونقد منو دوست داشتی که نمیرفتی از پیشم🥺😔❤چقد خوب میشد میموندی و. هم بازی پسر خالت میشدی. امشب نبودی مامان حسابی با پسر خالت بازی کردیم خیلی جات خالی بود عماد عزیزم. منتظر میمونم تا برسه روزی که سیر دل بغلت کنم امیدم میدونم روزا خیلی سخت و طاقت فرساعه اما هیچ وقت فراموش نمیشی بخدا🥹