من زایمان قبلیم امدم خونه واقعا شرایط سختی رو گذروندم چون شهر دیگه بودیم هم خانواده خودم هم خانواده شوهرم آمدن و موندن تا ده روز خونمون اینا به هم نمی ساختن هی تیکه بار هم می‌کردن اینا به کنار . خیلی دخالت می‌کردن مثلا بچه ام زردی داشت من میخواستم بستری بشه نزاشتن یکی واسه خودش زنگ میزد نوبت واسه حجامت می‌گرفت یکی تو آشپزخونه برا بچه چیزی درست میکرد بهش میداد ترنجبین و عسل و اینا من می‌گفتم ندید بهش.از اون طرف یکی برای خودش بچه برمیداشت پوشک میکرد شیر نداشتم کم بود هرکسی واسه خودش شیر درست میکرد .اصلا یه وضعی بود جمعیت هم زیاد بود هم خواهر شوهرام بودن هم زنداداشم م ابجیم و مامانم و مادر شوهرم همه هم بچه کوچیک داشتن اصلا مهد کودک بود .روز سوم چهارم دیگه بریده بودم دیگه واقعا نمیکشیدم به شوهرم گفتم من بچه رو بر میدارم میرم بستری میکنم هر موقع خونه خلوت شد میارمش رفتم دکتر آزمایش زردی گرفت گفت بالاعه باید بستری بشه گفتم قربون دستت خودم همراهش شدم نزاشتم اصلا کسی بیاد راحت بچه داری کردم و شیرم زیاد شد و استرسم کم شد وقتی برگشتم خونه دیگه دیدم چند تاشون رفتن و کم شدن و بقیه هم دیگه کم کم رفتن .این دفعه هم همینطور شاید باشه ولی چون مهر میشه زایمانم میگم بچه مدرسه آیی دارن نمیتونن بمونن خیلی حالا کاری به موندنشون ندارم مهمون حبیب خداست .نمی‌دونم چیکار کنم مثل دفعه پیش آنقدر دخالت نکنن دوست دارم خودم کاراشو بکنم خودم نظر بدم چه کنید دوست دارم فقط مامانم یا مادر شوهرم پیشم بمونن کسی دیگه نمی‌خوام بمونن چیکار کنم

۲۱ پاسخ

اخ چه شرایط سختی داشتی خواهر
والامنم خوشم نمیادروزهای اول دورم شلوغ باشه
بنظرم تاریخ زایمانتودقیق نگو
یهفته دیرتربگو
بامادرت هماهنگ کن که همون تاریخ بیادوخواهش کن به کسی نگه بگه زودترمیرم سرمیزنم توتاریخوبه همه دیرتربگو زایمان کردی مرخص شدی بعدبگو
واقعاسخته چرابعضیهادرک نمیکنن

دیگه زن داداش و خواهرشوهر خواهر اومدن چکار اینهمه شلوغی اصلا نه میشه استراحت کرد نه بچه می‌تونه درست بخوابه بی رودرواسی بگو ممنون که میخواین کمک کنین ولی مامانم تنها بیاد کافیه مگه هتله اخه

من واقعا صبرتو تحسین میکنم عزیزم من بودم یا خودم میکشتم یا اونارو
واقعا من خودم دوست داشت همینایی هم که یه ساعت میومدن دیدنم نیان

عزیزم این بار هرکی خواست دخالت کنه خیلی محترمانه بگو من تجربه بچه قبلی رو دارم
خودم مادر هستم و تجربه دارم
میدونم مرسی از نظرتون
و بعد کار خودتو بکن
من اگر کسی بخواد بی اجازه به بچم چیزی بخورونه شده باشه باهاش دعوا هم میکنم و بچه رو میگیرم دیگه هم نمیدم بهش
کسی نباید بدون اجازه شما کاری انجام بده
میدونی چرا اینو میگم ؟ چون بچه هرچیزیش بشه مسئولیتش با مادره ، همه میزارن و میرن تو میمونی با اون بچه
اگه یه چیزی بدن بخوره ضرر داشته باشه تو عذابشو میکشی نه اونا

ولی اینجور مواقع مادر باید بمونه مادرشوهر فقط بیاد سر بزنه بره

به نظرم با شوهرت هماهنگ شو نوبتیش کن چند روز مادرشوهرت بمونه چند روز مادرت

والا من همین الانم کسی بهم زنگ میزنه تو حالت عادی میگم من شرایط پذیرایی ندارم از قبل بگید بعد یهویی هم میان خب من خسته میشم دیگه برام مهم نیست کی تو خونست خوابم می‌بره بخدا هفته پیش جاریم و خواهر شوهرم بدون خبر اومدن منم خب کارای خونه کرده بودم خسته بودم گرفتم خوابیدم بیدار شدم دیدم هم شام درست کردن هم خرید کردن برای خونه دستشون درد نکنه ها لطف کردن ولی خب به قول شما آدم خوبه خودش شرایط داشته باشه من دوست دارم خودم سرحال باشم به مهمون هام برسم خونم تمیز باشه ولی خب فکر کن آدم زایمان بکنه با همه درد و خستگی و تجربه زایمان و خون ریزی همش دلش میخواد تو سکوت تاریکی استراحت بکنه من همین الان هم شوهرم و میفرستم بیرون که تو خونه تنها باشم حتی به مامانم هم میگم بعد زایمانم بیاد دو سه روز بمونه بعد بره حتی مادر شوهرم من خیلی آدم قانون مندی ام احساس میکنم واقعا تاغت ندارم کسی بهم حرف بزنه یا دخالت بکنه

سلام.به نظرم رو راست با مادر یا مادرشوهرت صحبت کن و بگو دوست داری آروم باشی و فقط اونا بیان پیشت. خودشون به بقیه بگن که نیان

منم سر بچه ی اولم دقیقا شرایطم همین بود بدتترین روزای زندگیم بود اون روزا فقط میگفتم ده روز بگذره و برن البته خانواده ی خودم ک بعد دعوایی ک پیش اومد رفتن بیچاره ها خواهرشوهرام و شوهراشونو بچه هاشونو اینا مونده بودن عذابم دادن خیلی بد بود الان استرس همون موقع هارو دارم

دعوتشون کردی اومدن ؟ اصلا هیچی نگو که بیاین و اینا به روی خودت نیار خیلی سخته حالا می‌دونی بچه اول و فک میکنن بلد نیستی همه نظر میدن دیگه دومی خیلی کمتر دخالت میکنن برا من ک این طور بود

راحت به نظرم حرفت بزن به مادر شوهر و مامانت بگو اونا بیان بگو شما هم نیاز نیست بیاید از پسش بر میام حالا خودتون میخواد بیفتید زحمت حرفی نیست
همین نیازی نیست زن داداشت و خواهر شوهرت باشن مگه مهمونیع

ناراحت نشیا وای عجب خانواده بیکاری داری منکه خواهر ندارم خواهرشوهرم شاغل زن داداشام شاغلن مامانم مغازه خیاطی داره اونم شاغل مادرشوهرمم که مزرعه و گاو و گوسفند و مرغ و اردک داره که اصلا نمیتونه یکروز حیواناتشو بیخیال بشه خودمو شوهرم هستیم
ولی با این شرایط بارداریم تنها بابام بازنشستس که اون میاد کارای خونمو میکنه شوهرمم غذا درست میکنه
بخدا مادرشوهر و مامان بیکارم آرزوست 🤭😂

چه اعصابی داشتی . من اصلا نمیتونم همچین شرایطی رو قبول کنم ‌ . ایندفعه دیگه خیلی جدی از قبل بگو یک نفر کافیه نمیخوام بقیه بیان

اگه کسی تعارف کرد بمونیم
بگو نه مرسی نمیخواد مامانم یا مادرشوهرم هست همسرمم هست خودمم میتونم اینجوری راحتترم ممنونم لازم نیست محترمانه میگی و ایشالا متوجه بشن و کسی نمیمونه

وای توی زایمان و اون شرایط روحی داغون باز مهمون داشتن خیلی صبر میخواد باید خودشون بفهمن که ادم حوصله نداره

یا خدا چجوری تحمل کردی من بودم یک شب بیشتر نمی تونستم

ببین چه مهر چه تعطیلات
چه خونه هرکسی
این تو و شوهرت هستین باید بی رودربایسی مدیریت کنین
طرف خانواده شوهرم از روز اول گفتیم سرزده نیاین؛ چون من استراحتی بودم شوهرمم مریض بود گاهی وقتا خونه بهم ریخته بود یا درد داشتیم
طرف خودمم ک خداروشکر زنده ان فقط ولی چندنفریم ک میومدن گفتم حداقل چندساعت جلوتر خبر بدین یهو نیاین
فقط پدرم بود ک اذیت میکرد فعلا چندروزه پیداش نیس
بعد زایمانم برنامه همینه
بازم همسرم طرف خودشو مدیریت میکنه منم طرف خودمو

بعدشم چه دلیلی داره لشگری بریزن خونت
نهایتا مادرت و خواهرت
اگر سختشونه ده روز
۵روز اینا بمونن بعد برن مادرشوهرت تنها بیاد
همه چیز بستگی ب خودت داره جان
جنگ اول به از صلح اخر

من این متنو خوندم عصبی شدم .خب یه ایل و طایفه با بچه کوچیک بلند شدن اومدن که چی ؟زن زایمان کرده نیاز ب استراحت داره نیاز برشوهرش داره نیاز ب سکوت داره .اصلاااا اجازه نده بازم تکرار بشه این روند

بنظر من به مامانت و مادرشوهرت هر کدوم جدا جدا بگو لطفا خودتون بیایید پیشم بمونید
هم بچه کوچیک دارم هم همسرم خیلی خسته میشه هم خودم
هر کسی اومد دیدن بچه بیان قوربون قدمشون ولی نیازی نیست بمونن من تجربه دوم بارداریمه هم بلد شدم هم شما هم هستید کافیه

واقعا الان با ی بچه کوچیک نمیشه اون حجم آدم و تحمل کرد خیلی سخته

بگو نیان راحت نیستی وای چقدر تو مه بودن عصبی شدم خوندم

سوال های مرتبط

مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره
مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
یه مشورت می‌خوام ازتون بگیرم
من خرداد زایمانه مادرمو ۶ ماه پیش از دست دادم یه خواهر دانشجو دارم که موقع زایمانم امتحاناشه خودم سمنان زندگی میکنم و خانواده و فامیل خودم شهرکردن و خانواده و فامیل شوهرم شمال تا شهرکرد ۸ ساعت راهه و‌ تا شمال ۴ ساعت تصمیم گرفتم همین سمنان بمونم و مادرشوهرم برای زایمان بیاد پیشم که اونم ۷۰ سالشه خواهر شوهرم ندارم خاله هام و پدرم میگن بیا همونجا شهرکرد زایمان کن که ما مراقبت باشیم ۲ تا خاله دارم اونجا پدرم و خواهرم هم با هم زندگی میکنن از طرفی شوهرم میگه همین سمنان باش که منم پیشت باشم چون سرکار می‌ره نمیتونه طولانی مدت شهرکرد بمونه من از طرفی نگرانم سمنان بمونم و یکی با مادر شوهرم راحت نباشم یکی هم چون سنش بالاست همش به این فکر میکنم یعنی می‌تونه هم از من هم از بچه مراقبت کنه چون سزارین هستم از طرفی هم میگم اگه برم خونه پدرم و شهرکرد دیگه دکتر خودم نیست اونجا هم خاله هام بچه دارن و ممکنه بیان خونه پدرم شلوغ کاری بشه پدرم هم مریض احواله خواهرم هم خیلی رو امتحاناش حساسه شوهرم هم اونوقت باید تنها سمنان بمونه مادر شوهرم هم ممکنه ناراحت بشه 🤦
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
توی تاپیک های قبل داستان قطع ارتباطمون رو با خانواده شوهرم توضیح دادم و گفتم که خواهرم جاریم‌ هست و کنار هم زندگی میکنیم دیروز خواهرم زایمان کرد و خانواده خودم و همسرم از رشت اومدن بعد قبل اینکه بریم بیمارستان شوهرم به من تاکید کرد اصلا حق نداری سمت خانوادم بری اونا لیاقت تو رو ندارن خلاصه منم قبول کردم توی ساعت ملاقات بیمارستان که مادرشوهرم بچه رو چسبیده بود که یه وقت ما بغل نکنیم خلاصه باز ما هیچی نگفتیم و به روی خودمون نیاوردیم امروزم که خواهرم مرخص شد اوردیمش خونه مادر شوهرم و جاریم بچه رو میگیرن دیگه دست کسی نمیدن منو و شوهرم هم کلا توی واحد خودمون هستیم چون خانوادش خونه خواهرم هستن خانواده من میاد خونه ما فقط مامانم واسه کارای خواهرم و بچه میره اونور بعد دیگه واقعا من چون اولین باره خاله شدم یه حس و حال جدیده برام شوهرم می‌ره بچه رو میاره خونمون ولی پنج دقیقه نشده مادرشوهرم برادر شوهرمو میفرسته میگه مامانم گفته دلم واسه بچه تنگ شده منم اخر امروز بغضم گرفت شوهرمم هر لحظه احتمال فوران کردنش هست خواهرمم خودش کلافست از دست کارای اینا یا مثلاً مهمون میاد مهمونا سراغ مارو میگیرن ماهم باید واسه حفظ ظاهر بریم اونجا اصلا یه وضعیت بدیه جو خوبی نیست نمی‌دونم چیکار کنم



بارداری بارداری زایمان سونوگرافی سزارین طبیعی فرزند پروری انومالی سزارین