۱۴ پاسخ

اولا بچه خیلی گریه میکنه من خودمم شوهرم می‌فرستادم بره جدا بخوابه که میرفت سر کار خسته میشد حتی اینطور نبود ک بگه چندساعت میخوابم بعدش کمکت میکنم

ما هم جدا میخوابیم

من شوهرم جدا میخابه

یه روزم جدا نخوابیدیم
شباهم نوبتی پا میشیم
یلثبار شوهرم شیرخشک میده عوضش میکنه میخوابه تا صبح که بره سرکار سری دوم خودم پا میشم که شیر خودمو میدم و تعویضش میکنم تا صبح دیگه میخوابه بچم

من تا ۳۰ روزگی که مامانم پیشم بود جدا میخوابید بعدش دیکه اومد پیشم من شوهرم زیاد از تنهایی خوشش نمیاد

نه مجبورش کردم پیش من و بچه بخابه فقط تا 40 روزگی که کسی پیشم بود جدا می خابید

والا شوهر من الان که پیشم نیس اما تا ۱۵ روزگی حتی طفم نیومد طرفشم نرفتم اما آقا الان بهش میگم دلم تنگه میشه حداقل تلفنی باهام حرف بزنی زرتی گوشیو قط کرد😔😐

همه تو حال می‌خوابیم دختر بزرگم بینمون می‌خوابه کوچیکه هم طرف دیگم

مااگه کنار هم نخوابیم میمیریم،اززایمان تاالان کنار همیم

ما هم تا ۴۰ روز اول جدا خوابیدیم مامانم پیش من بود شوهرم تو حال😂😂

اره منم جدا می‌خوابه خیلی از این موضوع ناراحتم هر روزم باهاش بحث دارم ولی باز کار خودشو می‌کنه میگ چون چراغ شبخواب می‌زاری نمیتونم تو اتاق بمونم چشم خواب نمیره

منم شوهرم اولاش جدا میخوابید کم کم اومد پیشمون الان باهم میخوابیم

باهم میخوابیم

منم شوهرم بچه اول میرفت جدا میخوابید 😄

سوال های مرتبط

مامان رادمهـــــر💙 مامان رادمهـــــر💙 ۱ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۳
بعد عملم یه پرستار افتاد رو شکمم و ماساژ رحمی میداد که چون من هنوز بی حس بودم چیزی حس نکردم بردنم اتاق ریکاوری و من تمام ذهنم پیش پسرم بود هی میپرسیدم ازشون و میگفتن میارنش بعدِ حدوده یکساعت دوباره که پرسیدم گفتن پسرت رفته nicu وون تنفسش خوب نبوده و چند ساعت اونجا میمونه ..انگاری که قلبِ من از سینم جدا شده بود...پسرک من که ۹ ماه باهم بودیم حالا کنارم نبود کم کم داشت دردام شروع میشد ولی مهم نبود تمام هواسم پیش پسرم بود ...خلاصه از ۲ ساعتم رد شد که اومدن ببرنم بخش .. اونموقع بود ک دوباره ی پرستاره اومد و افتاد رو شکمم و ماساژ داد که وااااقعا ب معنای واقعی جونم اومد بالا چون بی حسیم تقریبا رفته بود خلاصه بردنم بخش که کلی از فامیلا اومدع بودن ملاقات بغض بدی گلومو چسبیده بود...همه اومده بودن و پسرک من کنارم نبود تایم ملاقات تموم شد و به همسرم گفتم برو ببین کی میارنش همسرم رفت و اومد گفت باید امشب بمونه nicu ....دنیا رو سرم خراب شد حالا دیگه دردامم شروع شده بود و من فقط دوست داشتم بزنم زیر گریه
ما اتاق خصوصی رزرو کرده بودیم که چون یهویی اورژانسی شد اتاق خصوصی نداشتن و رفتم اتاق دو تخته ...تخت کناری هم پسر بدنیا اورده بود...تو اون حالم وقتی بچشو میدیدم با تمام وجودم غصه ی نبودِ پسرمو میخوردم
دستِ خودم نبود اون لحظه فقط و فقط بچمو میخاستم