نمیدونم چرا مادر شوهرم فک میکنه اون بهتر از من صلاح بچمو میدونه خوشم نمیاد دلم میخاد یچیزی بهش بگم ولی نمیدونم چرا نمیگم،دیشب برداشت از برنج خودشون داد ب بچم با اینکه گفتم این برنج واسش خوب نیس و اصلا اگه بخواد بخوره کته میخوره همینطور با دستای نشسته برنج میکنه دهن بچه من، از اونورم شوهرم جلو اونا جو گرفته یجوری میگفت بهش بده بچه میخوره باید بخوره انگار من وایسادم ب بچم نگاه میکنم و هیچی نمیدم بهش با ناراحتی ب شوهرم گفتم باشه من دیگه هیچ غذایی ب بچه نمیدم خودت بده اگه من بی مسئولیتم بعدش مادر شوهرم وراجم اخر سر بمن گفت من جلو شوهرت هیچی بهت نگفتم ب بچه غذا بده معدش کوچیک نشه دلم میخاس دست بندازم دهنشو ج......ر بدم ینی من خودم نمیدونم باید اینکارو کنم!:/
فک میکنه اون و هرچی ک زاییده بهتر از من بچه داری میکنن و از مادر بچه بهترن پس من اینجا بوقم واسه بچهام!
از نظر اون من ن مادر مناسبی برای بچهامم ن همسر خوبی برای پسرش معتقده پسرش خداس و اگه اون باهام ازدواج نمیکرد من انقد خوشبخت نبودم کاش زبونشون وقتی دست پسرشون رو بچم بلند میشه همنقد دراز بود از خود راضیای روانپریش

۱۰ پاسخ

مادرشوهرم همینطوره کلن رو مخع😐

مادرشوهر منم همینه،فکرشو میخونم اما نمیتونم جواب بدم،فکر میکنه پسرش منو از تو خیابون جمع کرده زن شدم وگرنه الان معلوم نبود کجا بودم 😶‍🌫️😵😖😖😖
درحالیکه دخترای برادرش که عروساشه هم تو لباس پوشیدن هم تو رفتار خیلی بی حیا و پر رو اند اونا رو تاج کرده گذاشته رو سرش،ای خواهر دردمون تمومی نداره....😪😪😪

کلا مادرشوهرا دایه مهربان تر از مادرن😑😑

انگار همه مادرشوهرا این طورین
پسر من از وقتی به دنیا اومده همش به من گیر میده میگه هی پوشکش عوض نکن در حالی که پوشک کاملا پره ، پوشک نبند کهنه ببند ، بهش درست اب نمیدی و ..‌
خلاصه خدا بهمون صبر بده

همه مادرشوهرا بچه رو توی نازو نعمت ولکردن ما داریم گشنگی و زجر کش میکنیم هرچقدر تو بگی هیچی به هیچی فقط شوهرت باید بگه

اگه واقعا حساسی به شوهرت وقتی تو خونه هستی بگو نه با دعوا فقط با لحن محکم و قاطع
بگو اونجا که رفتیم خودت اجازه نده بچه رو غذا بدن معده بچه عادت نداره و
..... خودت با خانواده شوهرت درگیر نشو

منم این مشکلو دارم از دوماهگی بچم که گیر میدادن ما بچه رو از ۴۰ روزگی میزاشتیم روپامون آبگوشت میدادیم میخورد حالا الانم که بچم تازه غذاخور شده من خودم همه چیز به بچم نمیدم اینا شله زردو هرچی دم دستشون میاد میگن به بچه بده چندروز پیشم زندایی شوهرم بدون اجازه شله زرد داد به بچه خیلی ناراحت شدم یا مثلا سر سفره پدرشوهرم میگه نوشابه بده بخوره نمیدونم عقل ندارن بچه ۶ماهه مگه نوشابه یا چیپس میخوره،یا مثلا چایی میارن نزدیکش خوب الان پسرم هرچی میاد نزدیکش میخواد بگیره بعد میگن نگاه بچه چایی میخواد

بله کاملا قبول دارم برامنم این اتفاقامیفته ومن شدیدمقابله میکنم بازم اوناهمانندگاوهستن
اینایی ک میگمامیخاستن بهش بدن بنده نزاشتم
شربت خاکشیر،شربت ابلیمو ،چایی اونم تولیوان دهنی خودش،کیک خامه 🫡
دیگ دیشب خیارداده دستش میگم ندین پناه دندون دراورده میکنه توگلوش گیرمیکنه اخرم داد
تااومدم من پس بگیرم کنده بود اومدم خونه تا۱ساعت دنبال خیار تودهن بچه میگشتم به زور دراوردم

مادرشوهر منم همینطوریه
میخواست به نوزاد یک ماهه شربت البالو و خاکشیر بده نذاشتم بچمو ازش گرفتم ناراحت شد
یا یکسره میگه بذار بچت بالا پایین بشه بذار گریه کنه فلان کنه
اصلا من دوست دارم بچم لوس باشه به کسی چه
هر وقت میبینه میگه بذار بچت دیمه باشه خب من نمیخوام بیام به بچم سختی بدم که دیمه بار بیارم
من بدنیاش اوردم وظیفمه هرجور هست تامینش کنم

من عزیز ب بچه م غذای خودمون میدم اشکالی نداره اعصاب تو خورد نکن

سوال های مرتبط

مامان جانا مامان جانا ۸ ماهگی
مامان دِلآ🦩🌱 مامان دِلآ🦩🌱 ۱۱ ماهگی
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود