۱۶ پاسخ

همشون اینجورین
منم هر روز یه داستان دارم
تغریبا اون ماه شدید دعوامون شد گفتم من دیگ نمیام
نمیدونی چی کرد که باید بیای دعوا هوار داد
ب زور دیشب منو برد
بدم میاد ازشونننننن متنفرم

من نمیدونم چرا این خانواده ی شوهر اصرار بر این دارن ک پرتقال بدن به بچه ک قیافشو‌ کج کنه اینا بخندن خدا لعنتشون کنه ک هیچی حالیشون‌ نیس پسر منم س چار ماهش بود پرتقال دهنش میدادن ای خدااااا

ااشکال نداره حرص نده دفعه بعد خودت جواب بده
هم پیش شوهرت هم پیش مادرشور نفهمت بگو بهشون بچه ی عالم بالا اورد،بهش شربت دلدرد دادم ، تو پی پیش پوره پرتقال بود

داستان درست کن

متاسفانه هستن ادمای نفهمی دورمون برا منم بخدا بچم ده روزشم نبود انواع اقسام میوه و عسل و بقران تا نوشابه میکردن حلق بچم
دائما پام دکتر بود

چرا منتظری شوهرت بگه خودت مگه زبون نداری بگو

شوهر منم به مادرش چیزی نمیگه ولی به خونواده من دقیقا همین حرفو میگه سما پاشو ببین بچه چی میخواد چشم و ابرو میاد منم یه بار که مادرشوهرم چیزی میداد گفتم مامان جون اونروز که مامانم به نلا فلان چیزو داد پسرتون داشت با چشم وابروش منو میخورد برم بچرو بگیرم عجیبه به شما چیزی نمیگه دوستون داره ها😁 مادرشوهرم یه نگاهی کرد گفت نباید میدادم بهش؟گفتم من دخترم پزشک تغدیه داره چیزی هم اگه میدید ازم بپرسید بگم مجازه یانه .حالا دروغکی گقتما پزشک تغدیه کجا بود 😂ازاونروز دیگه هرچی بده ازمن یا شوهرم میپرسه

عع چ داستان آشنایی منم شوهرم موقعی ک دخترم دست خانواده منه چشماش4تا میشه ک ی موقع چیزی بهش ندن خونه ننش انگار ن انگار میگه مادرم حواسش هست انگار مامان من دشمنشع

عزیزم معذرت می‌خوام ولی ماشاالله بعضی شوهرا گوه خور خانواده خانم شونن و جان فدای خانواده خودشون
برادر زاده من هفت سالشه میاد با پسر ۴ ساله ام بازی کنه بهش میشه بشین تو دیگه هر بزرگ شدی بذار بچه ها با هم بازی کنن(اونایی ک همینن)
اونوقت
برادر زاده گاو خودش ۱۳ سالشه
بچم باید باهاش بره بازی کنه چیزی میگمم برام چشم ابرو میاد
من علا ب برادرش و برادر زادش گفتم دوست ندارم بچم بیاد خونتون
یا پسرش بیاد خونمون
ولی متاسفانه برادر شوهرم مطلقه است
سر کار ک‌میره
انگار تعهد کردیم که نگهبان پسرشو خونش باشیم
همش هم مقصر همسرم چون خیلی بها میده به برادرش و برادر زادش

ببین حق کلا با توعه و یجورایی مقصر هم هستی منتظری کی بیاد دفاع کنه از خودتو بچت من با اینکه مادر شوهرم کلا بچه داری یادم داد باز یجوری حساسم رو بچم تا به من نگه چیزی دستشم نمیده نباید منتظر باشی شوهرت چیزی بگه خودت سریع میگفتی همون اول ک وای اصلا پرتقال ندی ب بچم مامان

وای وای عین مادر شوهر من

واقعا چرا همه ی مادرشوهرا اینجوریم ب پسرم داشت پوره میداد قاشقو کرد دهن خودش بد دوباره کرد دهن پسرم 😐منم فقد نگاه کردم ب شوهرم

همه همین مشکلو داریم اقایون ب خانواده خودشون هیچی نمیگن برای خانواده خانوم هزار جور بامبول در میارن

🫤واقعا چرا اینجورین منم از دیروز قهرم با شوهرم خاهرشینا هرروز یه عیب ایراد به پسرم میزارن که چرا هنوز دندون نداره چرا حرف نیمزنه الان باید بابا بگه🫤چرا رو شکم نمیره و هزار چی🫤

دکتر دخترم گفت تا دو سالگی مرکبات نده

اشکال نداره انقدر حساس نباشید جفتتون من دخترم از ۲ ماهگی همه چی هم بهش دادن🤣🤣🤣😑😑از بس جیغ میزو

😐😑😑😑مادرشوهر منم‌اینجوریه خدا میددنه جن‌بار بدون من اینجوری چیز میزی داده بچه

سوال های مرتبط

مامان گل پسر مامان گل پسر ۱۲ ماهگی
مادر شوهرم امشب دعوتی گرفته منو اصلا نگفته
بعد با شوهرم دعوا کردم ک اینا تقصیر توعه اگه تو هم مث داداشت خط قرمزت زنت بود الان اینجوری مامان جرعت نداشت رفتار کنه دعوامون شد گفت برو طلاق بگیر و مسدودم. کرده الان سرکاره چیکار کنم از دست این خانواده خسته شدم از دست شوهرم مادرش خسته شدم دلم برا بچم میسوزه چیکار کنم 😭😭
همیشه دعوتی گرفتم یا مریض شد بهترین چیزا رو براش بردم فقط دوشب پیش مامانم و داداشم چون از تهران اومده بود دعوت کردم رستوران اینجوری شده ک چرا منو نگفتید من ب شوهرم گفتم ک خونه مهمونی بگیریم خونوادتم بگم گفت نه حوصله ندارم بچه بگیرم تا تو کارا تو بکنی
خسته شدم بخدا از بس عصبی شدم از دیروز پسرمم بی قراره بخاطر دندون یه سره سر پسرم داد میزنم عصبی میشم بچم خیلی ترسید چیکار کنم 😭😭😭الان دارم میمیرم. از عذاب وجدان دیروز ب خودم قول دادم دیگه دعواش نکنم اما دست خودم نیست 😭😭😭😭😭😭😭از دست این خانواده روانی شدم 😭😭😭
شیرخشک
فرزند پروری رفلاکس بچه
مامان جانا مامان جانا ۷ ماهگی
مامان متین(فلفل🌶) مامان متین(فلفل🌶) ۱ سالگی
متین ۸ و نیم ماهه است یکی از چالش هایی ک تا قبل ماه هشتم داشتم و چنااااان آزارم میداد ک واقعا دیگه ب طلاق فکر میکردم این بود ک بچم با همه اوکی بود و وابستگی آنچنانی هم ب من نداشت رفتار خانواده شوهرمم جوری شده بود ک انگار متین ب مادر احتیاج نداره و خودشون از پسش برمیان ....اما الان تو این سن تغییراتی رخ داده...الان نگرانیم خیلی کم شده چون متین منو کاملن میشناسه صدامو تشخیص میده و دیگه خودش میاد بغلم ک باعث شده اون طرز فکر و رفتار خانواده شوهرم تغییر کنه سعی کردم رفت و امدم رو با خانواده شوهرم کمتر کنم تا وابستگی ب بیرون خانواده ایجاد نشه وقتایی ک برا بچم میبرن میدوزن تصمیم گرفتم دیگه سکوت نکنم و هوشمندانه ابراز وجود کنم و نشون بدم مامان داره وقتایی ک خوراکی هایی ک بنظرم صلاح نیس سرخود میدن دستش فوری از دست بچه میگیرم و میگم خطرناکه یا مجاز نیس ...من خیلی اذیت شدم تو این مدت فکر اینکه شاید متین واقعا منو دوست نداره بعنوان مادر و رفتار خانواده شوهرم ک همش این حسو ب من میدادن ک ب مادر احتیاج نداره ب حدی ازارم میداد ک واقعا جایگاه مادرانه ام رو در خطر میدیدم....اما خدا روشکر هم متین بزرگ شد هم من اون سکوتی ک فکر میکردم اسمش احترامه رو گذاشتم کنار و واقعا حرص خوردنم کمتر شده ... شما این مشکلات رو داشتید؟