تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت۲#

مادرشوهرم گف باشع بهت زنگ میزنم، دیگ شب بود زنگ زد گف منشیش گفاه با اینک مریض ما نیس ولی باشه بگین فردا بیاد دکتر معاینه کنه بعدم نامه بده که پس فردا که چهل هفتش تموم میشه بره بیمارستان...
دیگ خوشحال از اینک میتونم نامه رو بگیرم نشستم و برا خودم ریلکس کردم😅🤣
هی با خودم میگفتم پاشم خونه رو جارو کنم( تمیز کاریا رو کرده بودم فقط یک جارو برقی میخاس ک خورده اشغالا جم بشه) ولی هی با خودم میگفتم من پس فردا میخاد بستری بشم،فردا ک از دکتر اومدم جارو میکنم ک دیگ کثیف نشه😅
شب شوهرم ک اومد بهش گفتم بیا رابطه عمییییق داشته باشیم ک به زایمانم کمک کنه بعدم دیگ از لحظات اخر لذت ببر ک تا چهل روز خبری نیس🤣🤣🤣
دیگ توی رابطه خیلی اذیت شدم ،خیلی شکم و کمرم درد گرفت اما تحمل کردم و رفتم توی حموم زیر دوش اب داغ کمرمو ماساژ دادم، قر دادم تا دردش اروم بشه...
ساعت ۲:۳۰ اینا بود ک اومدم بخابم، نزدیکای سه دیدم یهو یک دردی زیر شکممو گرفت ،انگار یکی کل شکمم گرفت تو مشتاش و فشار میداد، 30/40 ثانیه بود بعد ول کرد...
گفتم حتما بخاطر رابطه اینجوری شده چون قبلا هم داشتم بعد رابطه از این دردا ولی نه ب این شدت...
دیگ محل ندادم،تا اومد چشام گرم بشه دیدم عععع دوباره گرفت...
سه چهار بار ک دیدم داره تکرار میشه شک کردم، گفتم بزار ثبت کنم ببینن فاصله هاش چقده...
دیگ دیدم بین 8/7 دقیقه فرق میکنه
با تنفس های شکمی ردشون میکردم و سعی میکردم حواس خودمو پرت کنم ولی خیلی درد داشت...

تصویر
۵ پاسخ

خوب چی شد بعدش؟

ببخشید ماما به من گفت به پهلو باش برای رابطه
ولی اینجوری عمیق نمیشه
شما به پهلو بودی یا کمر عزیزم

مبارکه
بخیه هم خوردی؟

خب؟بعدش

ورزش هم داشتی تحرکت چطور بود ؟

سوال های مرتبط

مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۳#

میدونستم اینا درد زایمانه ولی چون دوتا زایمان قبلیم بدون درد با امپول فشار و اپیدورال و اینا بود هیچ درکی از درد زایمان نداشتم و فک میکردم باید از این وحشتناک تر باشه🤕🤦🏻‍♀️😅( من تحمل دردم بالاس)

خلاصه با تنفس شکمی رد میکردم دردارو و اصلا ناله و اینا نکردم، فقط فک میکنم یک نیم ساعتی از شدت دردا بینشون خوابم برد و نفهمیدم و با شدت یک درد دیگ از خواب بیدار شدم دیگ نزدیک ساعت ۶ صبحه...

میخاستم شوهرمو بیدار کنم اما گفتم نه هنوز زوده الان بیدار بشع میخاد چیکار کنه😅🤦🏻‍♀️🤕
باشه همون ۹ صب بیدارش میکنم ک یک راست بریم مطب دکتر دیگ و بریم پسر کوچیکمو بزارم خونه مادرشوهرم...

دیگ جونم براتون بگه تا همون ۹/۳۰ صب هرجوربود نگه داشتم خودمو و نفس میکشیدم ، رفتم شوهرمو بیدار کردم گفتم پاشو صبحانتو بخور ک بریم بردیا رو بزاریم پیش مامان بریم ک زود تموم بشه برگردیم من میخام خونه رو تمیز کنم😅🤣🤣
موقعی ک سفره رو پهن کردم از شدت درد نمیتونستم نفس بکشم درست ولی سعی میکردم درست تنفس شکمی و انجام بدم چون واقعا به تحمل اون دردا کمک میکردم
( اینم بگم دردا خیلی بهم نزدیک شده بود از ۷/۸ دقیقه رسیده بود به ۳/۲ دقیقه)

یهو یک درد بدی زد ب‌کمرم و دلم ک نگم براتون. به شوهرم گفتم فاصله این دردا شده ۳/۲ دقیقه بنظرم نریم دکتر دیگ یک راست بریم بیمارستان ...
شوهرم باورش نمیشد،میگف اگ اینقد درد داری چجوری از دیشب تا الان صدات در نیومده...
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۵#
دیگ رفتیم داخل و همونجور با اون همه درد ذشیدیم ب اسانسوری ک میرفت بخش زایشگاه، حالا رفتیم داخل یک خانومه با بچش سوار شده اون اقاهه مسئول آسانسور میگ تا تو پیاده نشی من دکمه رو نمیزنم ک بره بالا😐😑
منم هی دردای بد میگرفت ک داشتم جون میدادم اما صدام در نمیومد و فقط دست شوهرمو فشاررررر میدادم
هی شوهرم میگف خانوم پیاده شو. خانوم من درد داره زنیکه خر میگف نه من پیاده نمیشم🫩🫩🫩🫩
دیگ ضدام در اومد گفتم خانوم من درد دارم بخدا برین با آسانسور بعدی سوار شین توروخدا ک بقیه گفتن برو پایین خانوووم نمی‌بینی از درد داره میپیچه ب خودش...
دیگ رفتیم بالا و رفتم داخل خانومه گف جانم؟
گفتم درد دارم،گف برو ب همراهت بگو یک قبض دستکش و معاینه بگیره بیا..‌
حالا من دارم میمیرم 🤕😅
رفتم ب بدختی گفتم و اومدم و گف در بیار😂😂😂
هم اومدم در بیارم شلوارمو ببینین یک دردی یک دردی گرفت ک جد و ابادم اومد جلو چشمام و من فقط یک نفس عمییییییییق کشیدم و به خانومه گفتم یک لحظه ☝🏻😂

خانومه اومد کمکم و سریع منو درار کرد و هم معاینه کرد گفت
خاااااانوووووم دکتررررررررررر😂🤣
مریض ۹ سانت فوووووووله🤣🤣🤣🤣🤣
دیگ چهار نفر ریختن دورم،یکی مانتومو در اورد یکی جورابامو در اورد یکی لباس پوشوند بهم و نشیتم رو ویلچر و بردنم داخل و روی یک تخت درازم کردن تا بیان انژیوکت بزنن، گفتم من ماما داشتم
دکتر گف مامان جون تو دیگ نه ب ماما میرسی نه به اپیدورال نه به گاز نه ب هیچی الان میزایی🤣🤣🤣🤣
یکی از ماماهاشون اومد دید دارم تنفس میکنم گف افرین ب مامان قوی ک سروصدا نمیکنه الکی جیغ جیغ نمیکنه☺️
منم چون مامان خوبی هستی ماساژت میدم😚
دیگ کمرمو پاهامو ماساژ داد،گف ماما همراهت بگو پولتو بگردونه و از این حرفااا
مامان رادوین مامان رادوین ۸ ماهگی
تا زنگزدم گفتم ب مادرشوهرم ک هر ی رب دردم داره میگیره گفت اشکال نداره و اینا تا گفتم ترشح خونی دارم گفت پس برو دکتر رفتم شوهرم بیدار کردم گفت برو آماده شو بیدارم کن 😅خیلی شوهر خنثی دارم دیگ بلند شدم منو گذاشت رضوی گفت تو برو داخل تا ماشین پارک کنم میام پیدات میکنم حالا این وسط هی می‌گرفت شکمم و درد پریود میومد ولی دلم میخاست پاچه بگیرم عصبی بودم دیگ رفتم گفتن معاینهشو تا بستری کنیم اگ لازم باشد دیگ دراز کشیدم گفتم تروخدا درد نداشته باشه دستش کرد تو ب همه اونجا فشار داد گفت ۳ یا ۴ سانتی (دکتر معاینه دو روز پیش گفته بود هنوز باز نشدی ) راستی من حموم آب داغ تو این سه روز میرفتم ی ی رب زیر دوش کمرم میگرفتم و اسکات ۴ یا ۵ تا رفتم
گفت برگه بستری حالا درد پریودی بیشتر می‌شد ولی بازم قابل تحمل دیگ وایستادم تا مامانم بیاد این وسط درد داشتم میرفتم فرنگی میشستم رو دسشویی تا درد ول کن همش دسشویی بودم دیگ مامانم اومد شناسنامه ها رو داد و بستری شدم باز این وسط دکتر زنگ زد گفت ی عالمه ۳ نفر بستری شدن و زایمان گفت بیا ثامن گفتم تکمیلی دی این جا قرار داد داره ک گف باشه دیگ .... دیگ مگ تونستم بخابم وای چقدر خاب داشتم
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی☺️ پارت ۱#
بالاخره وقت شد بیام و تجربه خودمو از زایمانم بگم😅

۲۵ مرداد (39 هفته و 5 روز) دیدم نه بابا اتجار واقعا قرار نیس دردم بگیره...
چند هفته قبلش خیلی کمر درد داشتم اما این هفته اخر کلا دردا گم شدن😮‍💨
طی یکی دو هفته دوبار رفتم ان اس تی و با امید قراوان ک الان برم میگ سه سانت و هستی اما ای دل غافل، نه انقباضی نه هیچی دهانه رحمم هیچی باز نبود😩🫠
دفعه دوم ک رفتم ان اس تی خیلی بیشتر امید داشتم چون اون کارایی ک دهانه رحمو باز میکنه رو بیشتر انجام داده بودم اما معاینه ک کرد گف هیچی 🤦🏻‍♀️😐
ینی کم مونده بود گریم بگیره🫤🤕
اومدم خونه دیگ ب شوهرمم گفتم دیگ کلام بیفته بیمارستان نمیرم بس ک برای یک معاینه و نوار قلب چهار ساعت ادمو معطل میکنن...
مادر شوهرم با منشی یک دکتر زنان فامیلن، بهش زنگ زدم گفتم مامان میشه به فلانی زنگ بزنی بگی عروسم شرایطش اینه الان دو روز دیگ چهل هفتش پر میشه و دردی نداره میشه یک نامه بدین ببره بیمارستان بستریش کنن؟؟!!!😟😮‍💨


#زایمان طبیعی سزارین نوزاد تولد
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت دو

گف فقط پیاده روی و رابطه و تا اخر هفته ی نوار قلب دیگ بده اگ دردت بازم نگرف ۴۱ هفته حتما بستری بشی منم گفتم اینهمه صبر کردم یک هفته دیگ هم روش تو اون یک هفته من بیشتر پیاده روی میرفتم و تحرک زیاد داشتم اخر طاقت نیاوردم رفتم پیش ماماهمرام و برام معاینه تحریکی انجام داد و گف هنوز یک سانتی بعد معاینه بازم دریغ از درد یا لکه ای چیزی دیگ خودمم کلافه شده بودم همش نگران نینی بودم ک یکوقت چیزی نشه بهش رابطه هم فقط یکبار انجام دادیم اونم با هزار ترس 😐😂
تو خونه ورزش میکردم خودمو خسته میکردم شیاف گل مغربی میذاشتم زیر دوش آب گرم ولی دریغ از دردی گفتم حداقل با درد خودم برم بهتره از اینکه بدون درد برم دوباره اخر هفته نوار قلب انجام دادم و گفتن همچی خوبه و من ۴۰ هفته و ۶ روز رفتم برای بستری برای زایمان اونجا گف ممکن دکتر فردا بستریت کنه گفتم اگ میشه همین امروز هرچی زودتر بهتر من دیگ بیشتر از این نمیتونم گف من با دکتر صحبت میکنم میگم حرکات بچه کم شده ممکنه بستریت کنه
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
خب منم اومدم تجربه زایمانمو بگم بهتون😍
من دقیقا ۳۸هفته بودم ک تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم و رفتم معاینه لگن شدم ک خیلی واسم دردناک بود حالا معاینه تحریکی نبود و بعد اون لکه بینی داشتم و بخاطر درد معاینه از لحاظ روحی خیلیییی بهم ریخته شدم تا ۳ روز حالم بد بود بعد با خودم گفتم من قراره زایمان کنم ک خیلی از عوارض و نداشته باشم پس وقتی با معاینه انقد حالم بده حتما بعد زایمان بدتر میشم جوری بودم ک میگفتم من بعد زایمان خودمو میکشم ک دیگ خانوادم گفتن برو سزارین منم منتظر ی جرقه بودم سریع رفتم پیش دکتر خودم و واس فرداش وقت زایمان گرفتم و درسته عمل بود ولی خیلی استرس نداشتم و سریع وسیله هارو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان سوند اصلا درد نداشت و یه حس بد داشت تو اتاق عمل هم هیچییی نفهمیدم فقط تهوعی ک داشتم اذیتم میکرد ولی چون ناشتا بودم فقط عوق میزدم بعدشم ک اوردنم بیرون ماساژ رحمی چندتای اولو اصلا نفهمیدم ولی دوبار ک ماساژ دادن درد داشت ولی ن اونجور ک میگفتن با ی دست اروووم ماساژ میدن بعدم ک گفتن راه برو من سعی میکردم خیلی نترسم دردناک بود ولی ب خودم میگفتم اینم میگذره پمپ دردم نداشتم فقط بدیش این بود ک بیمارستان مسکن نمیدادن دیگ خودم قایمکی رفتم ی مفنامیک خوردم و شبو خوابیدم ولی بدون مسکن یکم سخته
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین✍️✍️✍️✍️
خلاصه منم می‌دیم دردام داره بیشتر بیشتر میشه از بیست دقیقه ب رب دقیقه می‌رسید ترس عم کل وجودم برداشته بود ک پام یخ میشد ..دیگ دیدم ساعت ۵ بعد ظهر دل کمرم زود ب زود میگیره ول می‌کنه ب شوهرم گفتم دست نگه دار ب دکتر پول نده ک من دردام بیشتر شد ب صب ساعت ۸ نمی‌رسم دکتر عمل کنه ...شوهرم گفت ی لحظه واستا با دکتر صبحت کنم ببینم امشب عمل میکنع بعدم برم بیمارستان اونجام یکی ببینم ک همین امشب عمل کنه ..هی ساعت نگاه میکردم هم دردام بیشتر میشود ک از ترس ک بیشتر نشه رو مبل تکون نمی‌خورم .شوهرم زنگ زد گفت من با بیمارستان صبحت کردم با هزار بدبختی ک امشب عملت کن دکتر هم تا ساعت ۹ شب مریضاشو ببینه میاد ساعت ۱۰ عمل کنه ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۷ نیم گفتم یا خدا خودت کمکم کن از این بیشتر دردام نشع تا ساعت ۹ اینا طاقت بیارم ساعت هم دیر می‌گذشت ..ساعت ۸ نیم اینا بود ک شوهرم آمد ک میرم پیش دکتر نامه بگیرم ..از این ورم با خودم میگفتم این همه پول دادیم ب دکتر ب عمل هم نرسم از این ورم درد داشتم دعا دعا میکردم زایمان طبیعی نکنم دیگ ساعت ۸ نیم ک دردام بیشتر شود منم با شوهرم رفتم ک دکتر منو ببینه سریع نامه بده دردام هر ۵ دقیقه سوده بود بچه ام پایین آمده بود نمتونستم راه برم دیگ نامه گرفتیم رفتیم بیمارستانا اونجا هم ماما می‌گفت دلیل سزازینت چی مونده بودم چی بگم گفنم خونریزی شدید دارم جفتم جلو ک گفت لباستو بدع پایین نگاه کنم ک دید خشک شورتم دیگ با پارتی ریس بیمارستان آشنا بود نامه گرفتیم رفتیم زایشگاه منم آشنای نداشتم عجیب بود برام زایشگاه....