تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۵#
دیگ رفتیم داخل و همونجور با اون همه درد ذشیدیم ب اسانسوری ک میرفت بخش زایشگاه، حالا رفتیم داخل یک خانومه با بچش سوار شده اون اقاهه مسئول آسانسور میگ تا تو پیاده نشی من دکمه رو نمیزنم ک بره بالا😐😑
منم هی دردای بد میگرفت ک داشتم جون میدادم اما صدام در نمیومد و فقط دست شوهرمو فشاررررر میدادم
هی شوهرم میگف خانوم پیاده شو. خانوم من درد داره زنیکه خر میگف نه من پیاده نمیشم🫩🫩🫩🫩
دیگ ضدام در اومد گفتم خانوم من درد دارم بخدا برین با آسانسور بعدی سوار شین توروخدا ک بقیه گفتن برو پایین خانوووم نمی‌بینی از درد داره میپیچه ب خودش...
دیگ رفتیم بالا و رفتم داخل خانومه گف جانم؟
گفتم درد دارم،گف برو ب همراهت بگو یک قبض دستکش و معاینه بگیره بیا..‌
حالا من دارم میمیرم 🤕😅
رفتم ب بدختی گفتم و اومدم و گف در بیار😂😂😂
هم اومدم در بیارم شلوارمو ببینین یک دردی یک دردی گرفت ک جد و ابادم اومد جلو چشمام و من فقط یک نفس عمییییییییق کشیدم و به خانومه گفتم یک لحظه ☝🏻😂

خانومه اومد کمکم و سریع منو درار کرد و هم معاینه کرد گفت
خاااااانوووووم دکتررررررررررر😂🤣
مریض ۹ سانت فوووووووله🤣🤣🤣🤣🤣
دیگ چهار نفر ریختن دورم،یکی مانتومو در اورد یکی جورابامو در اورد یکی لباس پوشوند بهم و نشیتم رو ویلچر و بردنم داخل و روی یک تخت درازم کردن تا بیان انژیوکت بزنن، گفتم من ماما داشتم
دکتر گف مامان جون تو دیگ نه ب ماما میرسی نه به اپیدورال نه به گاز نه ب هیچی الان میزایی🤣🤣🤣🤣
یکی از ماماهاشون اومد دید دارم تنفس میکنم گف افرین ب مامان قوی ک سروصدا نمیکنه الکی جیغ جیغ نمیکنه☺️
منم چون مامان خوبی هستی ماساژت میدم😚
دیگ کمرمو پاهامو ماساژ داد،گف ماما همراهت بگو پولتو بگردونه و از این حرفااا

تصویر
۱۵ پاسخ

پشمام یه همچین زایماانی لطفا برم بگه ده سانتی بخواب😂

عزیزم واقعا شیر زن هستی
قدم نو سیده ات مبارک باشه
میشه بگی واسه ساک بیمارستان دقیق چیا بردی؟هم نوزاد، هم خودت

وای چقد خندیدم🤣

کیسه آبت چی پس !پاره نشد خونه؟!

ای واایی هزار ماشالله بهت ۹ سانت خیلیه ها افرین دختر قوی ماشااالله

اخییی😍😍😍

🤣🤣🤣دمت گرم
قدم نو رسیده مبارک💐💐💐

وای چقدر خندیم بازم خدارو شکر سالکین
وای از اون خانومه نمی‌رفته پاین🤦🏻‍♀️

زود زود بزار پارت هارو

وای دمت گرم🥹❤️انشاالله منم اینجوری زایمان کنم

نه با امپول فشار و هزار جور بدبختی🤕😂

آخیییییش.بالاخره زایمان کرد راحت شدمممم

فقط می‌خوام بگم ماشاالله بهت♥️👍
دست راستت رو سر همه اونایی که قصد داریم طبیعی زایمان کنیم😍

افرین بهت واقعا😍همین که نترسیدی و سریع نرفتی بیمارستان فوق العاده بود..

چه خوب ماشالله بهتون گلم
اسم دکترت چی بود ؟

ایول بابا
چقد دلم میخواد منم مث شما دردم بگیره توخونه ...
کاش دقیق بگی چیکارکردی ک‌دردت گرفت
من زایمان قبلم دردم نگرفت کیسه ابم‌ ترکید با آمپول فشار پدرم درومد تا س سانت مرگو دیدم ینی‌انقد شدتش زیاددددددددد بود
بعد دیگ اپیدورال گرفتم و 14ساعت طول کشید زایمانم

وای داشتی میزاییدی دختر😂

سوال های مرتبط

مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۷ ماهگی
*پارت چهارم*

آل خانی دوباره اومد گف پاشو معاینت کنم ببینم چند سانتی خانوم دکتر گفته هر اقدامی لازم براش انجام بدین حتی بی دردی اذییت نشه گفتم ن من بی دردی نمیخام گف چرا گفتم شنیدم عوارض داره گف ن حالا خانوم فلانی متخصص بی دردی هستن میان باهاتون حرف میزنن صداش زد اومد گفت ن عزیزم عوارض نداره من ب کمرت نمیزنم ب انژوکتت میزنم ی حالت گیجی و منگی بهت دست میده نگران عوارضش نباش چون نداره گفتم فعلا ک میتونم تحمل کنم نمیخام گف باشه ، آل هانی اومد گف دوباره معاینه گفتم ن دیگ گف برو اول دسشویی بیا گفتم ندارم گف باشه حالا تو برو رفتم یرمم ب دستگاه بود گف باهم دستگاه بکش برو داخل ب ی بدبختی رفتم و اومدم دستگاه ارور میداد اونم غرغر میکرد خراب شد ای مریضا هروقت میرن دسشویی میان دستگاه خراب میکنن گفتم من ک گفتم ندارم تو گفتی برو گف برو رو تخت معاینت کنم گفتم وااای باز دوباره گف اره مخام کیسه آبت بزنم تا دردات پر زور تر بشه بی دردی باهات شروع کنیم زایمان کنی زودتر دیگ،اصلا براش مهم نبود میگفتی مثلا ن الان معاینه نکن تازه معاینه کردی هروقت دوست داشت میومد ی دستی میکرد داخل هی تحریک میکرد بدتر
خلاصه کیسه آبم زد دردا گف بگیر ک اومد تو چهارسانت کیسم زد من تا 4سانت هیچ دردی نداشتم ، داشتم ولی خیلی کم بود قابل تحمل اصلا درد حساب نمیشد در برابر این دردا گف نوار قلب میخام بگیرم گفتم ن نمیتونم رو تخت تحمل کنم گف ن نمیتونب بیای پایین دردا میگرفت تندتند ول میکرد من ناله میکردم با تنفس هعی کنترل میکردم دیگ طاقت نیاوردم گفتم بیا بی دردی بزن زنگ زدن ب ماماهمرام گفتن بیا مخایم بی دردی بزنیم گف من مادرم حالش بده نمیتونم زنگ بزنین ب مرکز ینفر دیگ بفرستن زنگ زدن سریع ینفر دیگ اومد
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۴#

گفتم خودت ک میدونی من تحملم بالایه و نمیخاستم بیدارت کنم...
خلاصه دیدم نشسته داره با خیال راحت میخوره،گفتم فک میکنی باهات شوخی میکنم میگم درد دارم😐
زنگ بزن بجو بابا بیاد بردیا رو ببره و برو ماشینو بیار بریم...
دید نه واقعا درد دارم سریع زنگ زد و پدر شوهرم اومد پسرمو برد و شوهرمم گف تا من برم ماشینو از‌جای‌خونه بابا بیارم حاضر باش
گفتم باشه فقط زود بیای هاااا گف بااااشه
منم بلند شدم ب بدبختی و مکافات لباس پوشیدم ساک هارو گذاشتم دم در و منتظر
اینقد درداش بد شده بود ک روی مبل افتادم و فقط هی ب خودم میگفتم الان تموم میشه،الان تایمش تموم میشه، این دردا ک چیزی نیس،تو میخای پسر قشنگتو ب دنیا بیاری تحمل کن....
دیگ شوهرم اومد و از زیر قران ردم کرد و به هزار بدبختی و با صدتا مکث پله هارو اومدم پایین و سوار شدم و صندلی جلو دراز کشیدم، دردا خیلی بد شده بود😩🤕
همسرمم طفلی هول شده بود نمیدونست میخاد چسکار کنه🤣
من میخواستم برم بیمارستان هاشمی نژاد ( دولتی) که اپیدورال نداشتن و من قبول کرده بودم بدون بی دردی زایمان کنم ولی نزدیک بیمارستان اینقدی ک درد داشتم گفتم منو ببر امام حسین( نیمه خصوصیه) من نمیتونم بدون اپیدورال زایمان کنم بخدااااا
اون طفلس هم ک ترسیده بود گف باشه خانوووم منک گفتم برو یه جای دیگ ( دوتا بیمارستانی ک میگم رو ب روی همن)
دیگ رسیدیم حالا هرچی میگردیم جای پارک نیس، فت دوتا کوچه اونور تر پارک کرد،و منم با اون همه درد پیاده دست شوهرمو گرفته بودم و میرفتم و انقباضا ک می‌گرفت دشت شوهرمو محکم فشار میدادم😶‍🌫️
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۱ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۷ ماهگی
*پارت سوم*

بستری شدم و اومدم بالا زایشگاه لباس عوض کردم لباسام دادم همرو ب مادر شوهرم خدافظی کردیم رفتم دیگ داخل ، پرستار اومد گف من خانوم آل خانی ماماتم کارات با منه و شما با ماماهمرات ورزش میکنی برو بالا تخت دراز بکش معاینت کنم وضعیت ببینم رفتم دراز کشیدم دستگاه نوار قلب بچه ب شکمم وصل کردن بعد دستکش دستش کرد معاینم کرد دوباره تحریکی گف سه سانتی شروع کرد تحریک کردن رحمم و من میگفتم وای توروخدا بسه گف دارم کمکت میکنم زودتر باز بشی ب ماماهمراهم گف هنو سه سانت ولی دهانه رحم نرم و خوبی داره ورزشا نقاط فشاری باهاش کار کنم انشاءالله تا 12شب تمومه ب ساعت نگاه کردم هنوز ساعت 8 و ده دقیقه بود من دردی نداشتم فقط درد کمر بود و قابل تحمل اما یجور وانمود میکردم ک خیلی درد دارم اذییتم نکنن ، ماماهمراهم بعد نوار قلب گف بیا پایین از تخت ورزش کنیم ورزش کردیم باهم باز آل خانی اومد گف برو بالا معاینت کنم گفتم وای ن تورو خدا بسه گف برو بالا زود باش دوباره معاینه 😭😫با اون هیکل دستای گندش تا وقتی معاینم میکرد جونم در میومد میگف 4سانت شده هنوز بهم گف دردات هر چند دقه ی من دردی نمیفهمیدم الکی گفتم هر پنج دقه گف هر پنج دقه 😳اما دستگاه زودتر نشون میده برو بخواب نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت دراز کشیدم ماماهمراه گوشیش زنگ خورد گف من باید برم اما زود برمیگردم عزیزم نکران نباش منم چون زیاد درد نداشتم
گفتم باشه برو دراز کشیدم رو تخت خوابم گرف یکم،،،
مامان سورپرایز مامان سورپرایز ۱ ماهگی
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۷ ماهگی
*پارت دوم*

ساعت 7/30رسیدیم با مادرشوهرم زایشگاه گفتن فیش بگیرین برا معاینه منم همونجا موندم مادرشوهرم رف برگه معاینه بگیره دکتر گف برو رو تخت ببینمت رفتم درازکشیدم چنااااان معاینی کرد ک گریه افتادم از دردش گف دارم کمکت میکنم عزیزم ببخشید معاینه تحریکی خیییلی بدی کرد ک بلاخره ول کرد گف سه سانتی ، گفت برو کارا پذیرش بکن بیا ماماهمرامم قبلش زنگ زدم خودش رسوند اونجا رفتیم با مادرشوهرم و شوهرم پایین کارا بستری کنیم ماماهمرام گف خودتم برو راه برو همجور از پله برو پایین ولی من با اسانسور رفتم شوهرم منو دید گف واای دردات شروع شده گفتم اره ولی فقط کمر درد داشتم اونم در حد پریودی اما چون گریه کرده بودم برا معاینه فک میکرد خیلی درد دارم خلاصه رفتیم کارای بستری کردی علل حساب9میلیون گرفتن گفتن بقیش بستگی ب مریض داره روز ترخیص ک بی دردی گرفته باشه یا کار دیگ 600 تومن هم پول ساک بیمارستان بود ک توش دمپایی و لباس برای بخش لباس گان برای داخل زایشگاه و دوتا لیوان یبار مصرف ی چایی دوتا نی نبات داشت با زیر انداز یبار مصرف شرت یبار مصرف ی مای بی بی چندتا پوشک برا مادر
مامان علی‌اکبرآیناز🌸 مامان علی‌اکبرآیناز🌸 ۸ ماهگی
پارت پنجم........
آقا
جونم براتون بگه حس فشار از جلو وپشت داشتم
قشنگ یادمه سر سومین زور
با اینکه دکتر گفت ۳ سانتی با زور سوم یهو یه چی از بدنم پرت شد بیرون
جیغ میزدم دکتر یه چی ازم دراومد
چون پرده هارو کشیده بودم کسی نمیومد ببینه فکر میکردن دروغ میگم تا اینکه
صدای بچه اومد سمت چپم مامای بغلی پرده رو زد کنار وفریاد زد بچه اش ب دنیا اومد .
وهرچی دکتر وپرستار بود ریختن کنار تختم همه میخندیدن وتبریک میگفتن ک یهو رو همون تخت زایمان کردم
مامای خودم اومد وصداشو انداخت پس کله اش ک چرا فشار داری منو صدا نمیزنی 😑😶
درصورتی ک من هربار صدازدم خلاصه ک من رو همون تخت با ۴ یا ۳ سانت زایمان کردم .
ماما میگفت نگا کنید مریض من زایمان فیزیولوژیک کرده🥲
ناگفته نماند ک از ۱۱ونیم تا ۱۰ونیم شب من گریه میکردم نمیدونم اونهمه اشک از کجا اومده بود 😅😅
بعد به دنیا اومدن بچه جفت موند ونیم ساعت هم سرم فشار رفت تو جونم بازم درد کشیدم ک باید جفت در بیاد .
روی همون تخت هم بخیه هامو زدن وساعت ۱۱ونیم رفتیم ریکاوری وهمچنان درد واشک ادامه داره🤣🤣🤣🤣
دیگه ب حدی روحیه ام خراب بود ک اشک هام تا ساعت ۳ ادامه داشت
من حتی رفتم ریکاوری نمیتونستم بچه رو شیر بدم .
تا ساعت ۳گریه کردم واین داستان زایمان من با اینهمه درد واشک به پایان رسید
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت۲#

مادرشوهرم گف باشع بهت زنگ میزنم، دیگ شب بود زنگ زد گف منشیش گفاه با اینک مریض ما نیس ولی باشه بگین فردا بیاد دکتر معاینه کنه بعدم نامه بده که پس فردا که چهل هفتش تموم میشه بره بیمارستان...
دیگ خوشحال از اینک میتونم نامه رو بگیرم نشستم و برا خودم ریلکس کردم😅🤣
هی با خودم میگفتم پاشم خونه رو جارو کنم( تمیز کاریا رو کرده بودم فقط یک جارو برقی میخاس ک خورده اشغالا جم بشه) ولی هی با خودم میگفتم من پس فردا میخاد بستری بشم،فردا ک از دکتر اومدم جارو میکنم ک دیگ کثیف نشه😅
شب شوهرم ک اومد بهش گفتم بیا رابطه عمییییق داشته باشیم ک به زایمانم کمک کنه بعدم دیگ از لحظات اخر لذت ببر ک تا چهل روز خبری نیس🤣🤣🤣
دیگ توی رابطه خیلی اذیت شدم ،خیلی شکم و کمرم درد گرفت اما تحمل کردم و رفتم توی حموم زیر دوش اب داغ کمرمو ماساژ دادم، قر دادم تا دردش اروم بشه...
ساعت ۲:۳۰ اینا بود ک اومدم بخابم، نزدیکای سه دیدم یهو یک دردی زیر شکممو گرفت ،انگار یکی کل شکمم گرفت تو مشتاش و فشار میداد، 30/40 ثانیه بود بعد ول کرد...
گفتم حتما بخاطر رابطه اینجوری شده چون قبلا هم داشتم بعد رابطه از این دردا ولی نه ب این شدت...
دیگ محل ندادم،تا اومد چشام گرم بشه دیدم عععع دوباره گرفت...
سه چهار بار ک دیدم داره تکرار میشه شک کردم، گفتم بزار ثبت کنم ببینن فاصله هاش چقده...
دیگ دیدم بین 8/7 دقیقه فرق میکنه
با تنفس های شکمی ردشون میکردم و سعی میکردم حواس خودمو پرت کنم ولی خیلی درد داشت...
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۷ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن