تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۴#

گفتم خودت ک میدونی من تحملم بالایه و نمیخاستم بیدارت کنم...
خلاصه دیدم نشسته داره با خیال راحت میخوره،گفتم فک میکنی باهات شوخی میکنم میگم درد دارم😐
زنگ بزن بجو بابا بیاد بردیا رو ببره و برو ماشینو بیار بریم...
دید نه واقعا درد دارم سریع زنگ زد و پدر شوهرم اومد پسرمو برد و شوهرمم گف تا من برم ماشینو از‌جای‌خونه بابا بیارم حاضر باش
گفتم باشه فقط زود بیای هاااا گف بااااشه
منم بلند شدم ب بدبختی و مکافات لباس پوشیدم ساک هارو گذاشتم دم در و منتظر
اینقد درداش بد شده بود ک روی مبل افتادم و فقط هی ب خودم میگفتم الان تموم میشه،الان تایمش تموم میشه، این دردا ک چیزی نیس،تو میخای پسر قشنگتو ب دنیا بیاری تحمل کن....
دیگ شوهرم اومد و از زیر قران ردم کرد و به هزار بدبختی و با صدتا مکث پله هارو اومدم پایین و سوار شدم و صندلی جلو دراز کشیدم، دردا خیلی بد شده بود😩🤕
همسرمم طفلی هول شده بود نمیدونست میخاد چسکار کنه🤣
من میخواستم برم بیمارستان هاشمی نژاد ( دولتی) که اپیدورال نداشتن و من قبول کرده بودم بدون بی دردی زایمان کنم ولی نزدیک بیمارستان اینقدی ک درد داشتم گفتم منو ببر امام حسین( نیمه خصوصیه) من نمیتونم بدون اپیدورال زایمان کنم بخدااااا
اون طفلس هم ک ترسیده بود گف باشه خانوووم منک گفتم برو یه جای دیگ ( دوتا بیمارستانی ک میگم رو ب روی همن)
دیگ رسیدیم حالا هرچی میگردیم جای پارک نیس، فت دوتا کوچه اونور تر پارک کرد،و منم با اون همه درد پیاده دست شوهرمو گرفته بودم و میرفتم و انقباضا ک می‌گرفت دشت شوهرمو محکم فشار میدادم😶‍🌫️

تصویر
۱۱ پاسخ

ادامشو کی میزارب

خیلی دیر دیر میذاری

گلم بیمارستان امام حسین زایمان کردی؟
زود دوباره بزار چی شد رفتی بیمارستان

منتظر ادامش هستیم😉

امام حسین خوب بود چقدر گرفت؟

پارت بعدی کی میاد؟؟؟😁😁😁🥹🥹

دمت گررررم مامان قوی👌🏻💚🩷

خوب بقیه اش

قسمت بعدی کی پخش میشه؟🤕🤕🤕

خوب.

اخی عزیزم تا الان که خیلی درصد تحمل دردت بالا بوده

سوال های مرتبط

مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۵#
دیگ رفتیم داخل و همونجور با اون همه درد ذشیدیم ب اسانسوری ک میرفت بخش زایشگاه، حالا رفتیم داخل یک خانومه با بچش سوار شده اون اقاهه مسئول آسانسور میگ تا تو پیاده نشی من دکمه رو نمیزنم ک بره بالا😐😑
منم هی دردای بد میگرفت ک داشتم جون میدادم اما صدام در نمیومد و فقط دست شوهرمو فشاررررر میدادم
هی شوهرم میگف خانوم پیاده شو. خانوم من درد داره زنیکه خر میگف نه من پیاده نمیشم🫩🫩🫩🫩
دیگ ضدام در اومد گفتم خانوم من درد دارم بخدا برین با آسانسور بعدی سوار شین توروخدا ک بقیه گفتن برو پایین خانوووم نمی‌بینی از درد داره میپیچه ب خودش...
دیگ رفتیم بالا و رفتم داخل خانومه گف جانم؟
گفتم درد دارم،گف برو ب همراهت بگو یک قبض دستکش و معاینه بگیره بیا..‌
حالا من دارم میمیرم 🤕😅
رفتم ب بدختی گفتم و اومدم و گف در بیار😂😂😂
هم اومدم در بیارم شلوارمو ببینین یک دردی یک دردی گرفت ک جد و ابادم اومد جلو چشمام و من فقط یک نفس عمییییییییق کشیدم و به خانومه گفتم یک لحظه ☝🏻😂

خانومه اومد کمکم و سریع منو درار کرد و هم معاینه کرد گفت
خاااااانوووووم دکتررررررررررر😂🤣
مریض ۹ سانت فوووووووله🤣🤣🤣🤣🤣
دیگ چهار نفر ریختن دورم،یکی مانتومو در اورد یکی جورابامو در اورد یکی لباس پوشوند بهم و نشیتم رو ویلچر و بردنم داخل و روی یک تخت درازم کردن تا بیان انژیوکت بزنن، گفتم من ماما داشتم
دکتر گف مامان جون تو دیگ نه ب ماما میرسی نه به اپیدورال نه به گاز نه ب هیچی الان میزایی🤣🤣🤣🤣
یکی از ماماهاشون اومد دید دارم تنفس میکنم گف افرین ب مامان قوی ک سروصدا نمیکنه الکی جیغ جیغ نمیکنه☺️
منم چون مامان خوبی هستی ماساژت میدم😚
دیگ کمرمو پاهامو ماساژ داد،گف ماما همراهت بگو پولتو بگردونه و از این حرفااا
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۷ ماهگی
*پارت چهارم*

آل خانی دوباره اومد گف پاشو معاینت کنم ببینم چند سانتی خانوم دکتر گفته هر اقدامی لازم براش انجام بدین حتی بی دردی اذییت نشه گفتم ن من بی دردی نمیخام گف چرا گفتم شنیدم عوارض داره گف ن حالا خانوم فلانی متخصص بی دردی هستن میان باهاتون حرف میزنن صداش زد اومد گفت ن عزیزم عوارض نداره من ب کمرت نمیزنم ب انژوکتت میزنم ی حالت گیجی و منگی بهت دست میده نگران عوارضش نباش چون نداره گفتم فعلا ک میتونم تحمل کنم نمیخام گف باشه ، آل هانی اومد گف دوباره معاینه گفتم ن دیگ گف برو اول دسشویی بیا گفتم ندارم گف باشه حالا تو برو رفتم یرمم ب دستگاه بود گف باهم دستگاه بکش برو داخل ب ی بدبختی رفتم و اومدم دستگاه ارور میداد اونم غرغر میکرد خراب شد ای مریضا هروقت میرن دسشویی میان دستگاه خراب میکنن گفتم من ک گفتم ندارم تو گفتی برو گف برو رو تخت معاینت کنم گفتم وااای باز دوباره گف اره مخام کیسه آبت بزنم تا دردات پر زور تر بشه بی دردی باهات شروع کنیم زایمان کنی زودتر دیگ،اصلا براش مهم نبود میگفتی مثلا ن الان معاینه نکن تازه معاینه کردی هروقت دوست داشت میومد ی دستی میکرد داخل هی تحریک میکرد بدتر
خلاصه کیسه آبم زد دردا گف بگیر ک اومد تو چهارسانت کیسم زد من تا 4سانت هیچ دردی نداشتم ، داشتم ولی خیلی کم بود قابل تحمل اصلا درد حساب نمیشد در برابر این دردا گف نوار قلب میخام بگیرم گفتم ن نمیتونم رو تخت تحمل کنم گف ن نمیتونب بیای پایین دردا میگرفت تندتند ول میکرد من ناله میکردم با تنفس هعی کنترل میکردم دیگ طاقت نیاوردم گفتم بیا بی دردی بزن زنگ زدن ب ماماهمرام گفتن بیا مخایم بی دردی بزنیم گف من مادرم حالش بده نمیتونم زنگ بزنین ب مرکز ینفر دیگ بفرستن زنگ زدن سریع ینفر دیگ اومد
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت ۳#

میدونستم اینا درد زایمانه ولی چون دوتا زایمان قبلیم بدون درد با امپول فشار و اپیدورال و اینا بود هیچ درکی از درد زایمان نداشتم و فک میکردم باید از این وحشتناک تر باشه🤕🤦🏻‍♀️😅( من تحمل دردم بالاس)

خلاصه با تنفس شکمی رد میکردم دردارو و اصلا ناله و اینا نکردم، فقط فک میکنم یک نیم ساعتی از شدت دردا بینشون خوابم برد و نفهمیدم و با شدت یک درد دیگ از خواب بیدار شدم دیگ نزدیک ساعت ۶ صبحه...

میخاستم شوهرمو بیدار کنم اما گفتم نه هنوز زوده الان بیدار بشع میخاد چیکار کنه😅🤦🏻‍♀️🤕
باشه همون ۹ صب بیدارش میکنم ک یک راست بریم مطب دکتر دیگ و بریم پسر کوچیکمو بزارم خونه مادرشوهرم...

دیگ جونم براتون بگه تا همون ۹/۳۰ صب هرجوربود نگه داشتم خودمو و نفس میکشیدم ، رفتم شوهرمو بیدار کردم گفتم پاشو صبحانتو بخور ک بریم بردیا رو بزاریم پیش مامان بریم ک زود تموم بشه برگردیم من میخام خونه رو تمیز کنم😅🤣🤣
موقعی ک سفره رو پهن کردم از شدت درد نمیتونستم نفس بکشم درست ولی سعی میکردم درست تنفس شکمی و انجام بدم چون واقعا به تحمل اون دردا کمک میکردم
( اینم بگم دردا خیلی بهم نزدیک شده بود از ۷/۸ دقیقه رسیده بود به ۳/۲ دقیقه)

یهو یک درد بدی زد ب‌کمرم و دلم ک نگم براتون. به شوهرم گفتم فاصله این دردا شده ۳/۲ دقیقه بنظرم نریم دکتر دیگ یک راست بریم بیمارستان ...
شوهرم باورش نمیشد،میگف اگ اینقد درد داری چجوری از دیشب تا الان صدات در نیومده...
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۱ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۲ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ۵_ ادامه یه ماما خوش اخلاق اومد دید گریه میکنم گف بیا معاینت کنم ببینم چقد مونده به زایمانت اونم معاینه کرد گف تا عصر بچت بغلته گریه نکن تحمل کن منم ک دردام شدید بود نمیتونستم حرف بزنم گفتم بیا نوار قلب اینا رو باز کن برم دسشویی باز کرد رفتم دسشویی زور میومد فک میکردم مدفوع دارم به اون ماما گفتم گف هر وقت زور اومد زور بزن به خودم ابگرم میریخدم یکم دردام بهتر میشد گف بیا بیرون پروندمو نگاه کرد فامیلیمو دید گف تو فلانی رو میشناسی گفتم اره پسر عمویه بابامه گفتم چطور پسر عمویه بابام هم کارمند بود گف همکار بابامه گفتم چه بهتر توروخدا تو بمون پیشم گف تو برو زیر دوش ابگرم من برم به جای خودم یه ماما بزارم و گف ک وقتی درد داشتی زیر اب پاهاتو بالا پایین ببر فک کن ک لباس میشوری گفتم باشه رفت اونم منم اصلا نمیتونستم بکنم دردام شدید بودم نشسته بودم زمین جیغ زدم اومد گف بیا رو تخت و وسایل زایمان اینارو اماده کرده بودن گف دراز بکش بازم معاینت کنم کرد گف ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و دستشو کرد تو گف هر وقت دردت اومد بهم بگو اون که دستشو تو کرده بود دردام کم میشد ولی هر وقت دردم میومو میگفتم دیدم با دستش پارم میکنه اون ماما اینا بالا سرم بود به اونا چشم زد که فولش کردم یعنی منم دیدم یه ماما گف بزا منم معاینش کنم گف ۸ سانته بابا چطور این کارو کردی گف کردم دیگ بهم گفت تو دسشوی چطور میشینی همینجور بشین وقتی درد داشتی زور بزن منم زور میزدم گفتن دراز بکش پاهاتو بالا ببر زور بزن گفتن سر بچرو میبینیم زود بی حسی اینا زدن و برش زدن اینا سر بچه اومد گف محکم زور بزن با ۳ تا زور محکم پسرم به دنیا اومد دردام کلا رف و جفت تو بود گف ۲ تا سرفه کن اونم با سرفه و زور اومد
مامان رادمان💙 مامان رادمان💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۱۲/۱۲رفتم‌دکتر اخرین معاینه دکتر گف ۳سانت خیلی خوبی برو بیمارستان بستری شو ۳۸ هفته و ۴روز بودم رفتم
بیمارستان سینا بستری شدم منو معاینه کرد گف اصلا خب نیس سر بچه بالاس...خلا۱صه من ۸و نیم شب بستری شدم خیلی استرس داشتم زنگ زدم ب ماما همراهم گفتم زودتر بیاد ساعت ۹ اومد تا ۳ صبح قرارداد داشت ولی من شده بودم ۵سانت یا ورزش مداوم ولی سر بچه هنوز بالا بود خلاصه بهش گفتم بمون ۳ ساعت دیگ تمدید کردیم تا ۶ صبح موند من شدم ۶سانت پرستارا گفتن ب دکترت میگم ببینم میزاره برات اپیدورال بزنیم من از۴سانت منتظر اپیدورال بودم ب دکترم شرایط رو ک گفتن گفته بود ن نزنین ک بچه میره بالاتر خلاصه تا اخر برام ایپدورال نزدن و من تا ۱۱و ۴۰ دقه ظهر درد کشیدم یه جوری شده بود ک دوساعت اخر نفسم رفت برام ماسک اکسیژن گذاشتن و من خیلی میترسیدم ک درد طبیعی بکشم و بعد سزارین شم...
ولی از بیمارستان و دکتر و ماما همراهم ب شدت رازی بودممم و پسر من ساعت ۱۱:۴۰ سیزدهم اسفند دنیا اومد🥲
برای منو پسرم خیلیییی دعا کنین🥲
ولی اون دوساعت اخر خیلی سخت بود ولی همینکه دنیا اومد من اصلا انگار هیچ دردی نداشتم🥺
انشالله قسمت همه
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان سه تا فرشته🩵 مامان سه تا فرشته🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ☺️ پارت۲#

مادرشوهرم گف باشع بهت زنگ میزنم، دیگ شب بود زنگ زد گف منشیش گفاه با اینک مریض ما نیس ولی باشه بگین فردا بیاد دکتر معاینه کنه بعدم نامه بده که پس فردا که چهل هفتش تموم میشه بره بیمارستان...
دیگ خوشحال از اینک میتونم نامه رو بگیرم نشستم و برا خودم ریلکس کردم😅🤣
هی با خودم میگفتم پاشم خونه رو جارو کنم( تمیز کاریا رو کرده بودم فقط یک جارو برقی میخاس ک خورده اشغالا جم بشه) ولی هی با خودم میگفتم من پس فردا میخاد بستری بشم،فردا ک از دکتر اومدم جارو میکنم ک دیگ کثیف نشه😅
شب شوهرم ک اومد بهش گفتم بیا رابطه عمییییق داشته باشیم ک به زایمانم کمک کنه بعدم دیگ از لحظات اخر لذت ببر ک تا چهل روز خبری نیس🤣🤣🤣
دیگ توی رابطه خیلی اذیت شدم ،خیلی شکم و کمرم درد گرفت اما تحمل کردم و رفتم توی حموم زیر دوش اب داغ کمرمو ماساژ دادم، قر دادم تا دردش اروم بشه...
ساعت ۲:۳۰ اینا بود ک اومدم بخابم، نزدیکای سه دیدم یهو یک دردی زیر شکممو گرفت ،انگار یکی کل شکمم گرفت تو مشتاش و فشار میداد، 30/40 ثانیه بود بعد ول کرد...
گفتم حتما بخاطر رابطه اینجوری شده چون قبلا هم داشتم بعد رابطه از این دردا ولی نه ب این شدت...
دیگ محل ندادم،تا اومد چشام گرم بشه دیدم عععع دوباره گرفت...
سه چهار بار ک دیدم داره تکرار میشه شک کردم، گفتم بزار ثبت کنم ببینن فاصله هاش چقده...
دیگ دیدم بین 8/7 دقیقه فرق میکنه
با تنفس های شکمی ردشون میکردم و سعی میکردم حواس خودمو پرت کنم ولی خیلی درد داشت...
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۵
دیگ ۶ ب بعد غیر قابل تحمل شده بود دردام زیاد بود و معاینه شدم ۲ سانت بودم
دیگ میگفتم زنگ بزنین ب ماماهمراهم بیاد میگفتن زوده ۴ ۵ سانت بعد ولی مگه من حالیم بود کمردرد امونم و بریده بود و داد میزدم و دستشویی هم داشتم گفتم برم دستشویی گف نمیشه سوند میذارم گفتم نمیخوام پس گف نه میذارم ب زور گذاشت و واقعا سوخت دیگ گلایه هم میکردم میگف سوسولی درد نداره ک خلاصه شیفت عوض شد و دکتر اومد گف هنو ۲ سانتی کیسه ابشو بزنین کیسه ابمم و زدن و واقعا درد نداشت یهو زیرم خیس خیس شد و تمام
دوز ۵ قرصمم گرفتم ک زایشگاه ۳ بار پر شد و خالی شد و من نزاییدم ساعت ۹ شب دیگ داد میزدم ولی کسی توجهی نمی‌کرد هر ۱ دقیقه دردا میگرفت ۴۵ ثانیه و ول می‌کرد و تو همون ۱ دقیقه خوابم می‌برد و باز دوباره شروع می‌شد دیگ رفتم با هزار خواهش دستشویی و اومدم دکتر اومد ساعت ۹:۵۰دقیقه گف بخواب معاینه کنم منم التماس ک توروخدا منو ببر سزارین گف بخوای خوابیدم و بازهم دوساعت بودم گف آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................