۱۰ پاسخ

باخانواده همسرت بد نیستی احیانن؟

شوهرت نمیدونه بهش بگو میخوام باهات درددل کنم گوش شنوا داری یه زن باردار هورموناش بهم میریزه نیاز به توجه بیشتری داره اصلا دست خودم نیست بد خلقی میکنم بخاطر دوران بارداریه باهام مدارا کن همراهم باش تا این چند ماه بگذره

عزیزم به خاطر هورمون های بارداری تغییرکردی سراینه

منم مثل توام تنها نیسی

عزیزدلم این ک مابخوایم نظر بدین ک قشنگ نیست ولی چون خودتون این اجازه رو میدین باید بگم ک خب ی خانوم ک باردار میشه هرموناش بهم میریزه و ناخودآگاه دوست داره توجه بهش بیشتر باشه و بیشتر درکش کنن بیشتربهش حق بدن ولی خب بد نیست شرایطت رو بیشتر توضیح بدی شاید همسرتون لازم داره ک بهش این شرایط توضیح داده بشه و تفهیم بشه خدای نکرده خونه میدون جنگ ک نیست دورت بگردم قهر و ناراحتی هم الان اصلا برات خوب نیست قشنگم اگه رو در رو صحبت کردن ممکن براتون سو تفاهم ایجاد کنه وقتی سرکار بهش پیام بده مطمعنم بهترمیشه شرایط

شاید ب خاطر هورمون هاتونه تعقیر کردید

منم خیلی غصه میخورم همش میاد از بدبختی میگه

عزیزم ما هم عین تو شده بودیم دقیقا ماهم می‌گفتم تو بد شدی تو عوض شدی بعدش فهمیدم که از کجا آب میخوره البته ما اوایل زندگیمون بود دخالت ها بیشتر بود ازدواجمون هم سنتی بود هر روز یه اخلاق ارائه می‌دادیم بعدش درست شد تو هم الان بارداری حساسیتت رفته بالا انشالله درس میشع نگران نباش نقطه ضعفش رو پیدا کن

شاید ب خاطر هورمون هاتونه تعقیر کردید

کاملا بب توجه باش..ب خودت برس.کارای رو مرگی خودت رو انجام بده و یکم بی محلی..قهر نباش ولی سرد باش..اصلا برات مهم نباشه تا چند روز چی میکنه کجا میره ..چی میگه .
بنظرم ب خودش میاد
لازم دونفر یکم فاصله بگیرند تا دلتنگ بشن

سوال های مرتبط

مامان فاضل مامان فاضل ۳ سالگی
سلام مامانا میگم ببنید اشتباه از من بوده یا ن ...
دیشب دوچره بچه مو بردم تو کوچه ..دوست پسرم یک دوچرخه داره از خودش بزرگتر نمیتونه قشنگ راه ببره ..دورچه بچه منو دید گریه ک میخوام محمد فاضل هم چون تازه یاد گرفته راه ببره به هیچ کس نمیده
میگفت نمیدم .منم دیدم بچه خیلی گریه میکنه رفتم صحبت کردم گفتم با دوستت بازی کن پسرم یکم بهش بده تو برو دوچرخه دوستتو سوار شو ببین چجوریه بلاخره پسرم پیاده شد .دوستش سوار شد سه چهار دور زد منم سوار دوچرخه دوستش کردم بااون سه چهار دور زدم محمدفاضل رو .یک دوچرخه ش سنگین بود ک کمرم درد گرفت .
محمدفاضل سری رفت سمت دورچه ش ک بگیره ...دوستشم گریه میکرد نمیداد پسر منم این طرف گریه میکرد خلاصه پیاده ش کردیم و محمدفاضل سوار شد ...دوستشم گریه میکرد دیگه هر چی مامانش گفت محمدفاصل یکم پیاده شو پسر منم سوار شه اونم میگفت نمیدم.منم خدایی چون دیدم خودم باید با حاملگی با دورچه اون راه ببرم بچه مو چیزی نگفتم .بچه همسایه مون همینجوری گریه میکرد ...یکی دوبار فقط گفتم یکم ب دوستت بده پسرم اونم میگفت نمیدم.همسایه مون انتظار داشت من پاشم پیاده ش کنم بچه شو سوار کنه ک منم اصلا ازاین اخلاقا ندارم چون بچه خودم از همه مهمتره ...
من انتظار داشتم بگه دوچرخه مال خودشه نمیده تو خودت دوچرخه داری سوار شو کلا پسره یکسره چشمش به وسایل بقیه س..مادرشم انتظار داره همه بدن اگه ندن ناراحت میشن
به نظرتون کارم درست بوده یا ن