خانوما شما باشیم ناراخت نمیشین
من چند روز پام درد می‌کنه در حدی که ورم کرده و نمیتونم درست راه برم دیروزم پریود شدم و بچمم دیروز واکسن زد که خیلی خیلی حالش بد شد و تب شدید داشت برق خونمونم مشکل پیدا کرده بود شوهرمم دیشب شیفت بود
بعد شوهرم گفت بیا ببرمت خونه مامانم که کمکت بچه رو بگیره. منم رفتم چون برقمون هی قطع و وصل میشد
رفتم خونه مادر شوهرم دخترم خیلی بی تاب بود موقع خواب منو دخترم تو اتاق خوابیدیم خودشم تو هال خوابید من تا صبح بیدار بودم با پا درد و کمر درد شدید بچم تب داشت گریه میکرد بی تاب بود من مدام میرفتم تو آشپزخونه پارچه نم دار میکردم میذاشتم رو بدنش
تا صبح مادر شوهرم حتی پانشد بگه چیه. چی شده
چرا گریه می‌کنه
با اینکه مطمعنم بیدارم میشد از صدا گریه
شوهرم صبح اومد دنبالم بهش گفتم و گفتم واقعا ناراحتم از مادرت
میگه شاید مامانم خابش رفته
ینی چی آدم یه چیزی براش مهم باشه باید خوابش ببره ؟ بخدا اگه بچه خواهر شوهرم بود تا صبح پلک رو هم نمیذاشت

۷ پاسخ

عزیزم قطعا ناراحت کنندست ولی چون انتظار ندارم از کسی و دوس ندارم تو کارای بچه دخالت بشه نه مهم نیست این موضوع ها واسم من روزای خیلی سختی گذروندم تنها چه بارداریم چه بچه داریم ولی خب هیچکس کمکم نبود در صورتی که مادر شوهرم دوتا کوچه باهام فاصله داره

همین که نیان خیالت راحت تره بچه توخونه خودت آرومترمن که زایمان کردم از بیمارستان مرخص شدم اومدبچم ودیددیگه نیومد

یه شب مادرشوهرم اومد خونمون مثلا شوهرم نیس کارامو کنه
قبل خواب دیدم قرص خورد فک کردم قرص قندشه نگو خورده بخوابه خواب اوره
بعد صبح پاشد گفت بچت ساکنه ک جیکش درنمیاد اصلا😐

حالا شایدم خوابش برده .باز حداقل کار ناهار شام دوشش بوده یه کمکی کرده ..

چقدر بی عاطفه و سرده

چرا واقعا ناراحت شدنم داره ، اگه دختر خودت بود اینکارو میکردی لامصب

وای چ دلی داره خاهرشوهرم تا صبح برای دوتا واکسن بچم تاصبح بیداربود

سوال های مرتبط

مامان دلارز مامان دلارز ۱۷ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان آدرین✨️💙 مامان آدرین✨️💙 ۱ سالگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅