۷ پاسخ

مهم اینه که ازفرزندت مراقبت کردی وتذکردادی😊

حق داری عزیزم بقیه باید درکشون برسه به بچه ها دست نزنن الان هزارتا الودگی هست و خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد زحمت و غمش برای مادره برای همین واکنشت کاملا طبیعی بوده
میدونم سخته گفتنش ولی مجبوریم
حالا با سوتی و بی سوتیش خیلی مهم نیس بش فکر نکن😂

چه خانمه بیشعور بوده ینی چی بچه مردمو میخواد دست بزنه ، منم بودم احتمالاً یه چیزی میگفتم ولی من چند بار شده بچه ها اومدن سمت دخترم بوسش کنن اینا گفتم بوسش نکنین عزیزم نازش کنید فقط اونا هم گوش دادن دلم نیومده بگم برید 😅

میگم لطفا دست نزنید به صورت بچه حساسه

🤣🤣🤣
عیبی نداره بابا آدم هول میشه دیگه حق داری

خب چرا مگه دس میزد چی میشد

عیب نداره هول شدی منم سوتی زیاد میدم😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
رفتم حموم و اومدم به سختی لباس پوشیدم و موهامو بافتم که مرتب باشم مثلا یهو یه لرز اومد سراغم هم درد داشتم هم میلرزیدم بازم با این حال تا ۴ تو خونه تحمل کردم بعد دیگ با شوهرم رفتیم بیمارستان به شدت پاهام میلرزید رفتم زایشگاه خانومه خمیازه کشون اومد گفت شورت و شلوارتو درار دراز بوش بیام معاینه
منم همین کارو کردم اما چون خیلییی سردم بود و میلرزیدم توانایی اینو نداشتم که لگنمو ازاد بزارم که معاینه کنه اونم اومد اینقد غر زد که پاهاتو باز کن دستم رد نمیشه لگنتو بزار زمین نه اینجوری نمیشه (یه اسم واژینو نمیدونم چی گفت ) تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی برو نامه بگیر سزارین بشی منم بغض کرده بودم و میلرزیدم و به دعواهای اون خانومه گوش میکردم دیگ اخر گفت برو اینجا بودنت بی فایده اس
دوباره راه افتادیم اومدیم خونه شوهرم چشاش کاسه ی خون بود از بی خوابی گفتم من خوبم عزیزم تو بخواب هنوز خیلی کار داره
خلاصه راضی شد بخوابه منم هعی رفتم دستشویی و اومدم جلو بخاری لرزیدم خیلی سردم بود و در عین حال عرق هم میکردم (بخاطر خنگ بازی خودم بود که میلرزیدم چون موهامو درست خشک نکرده بودم براهمون میلرزیدم )
خلااصه شیاف گل مغربی هم گذاشتم و هعی درد کشیدم تااا ساعت ۷ونیم صبح ۷ونیم رفتم دستشویی دیدم ازم خون اومد یکم دویدم به مامانم زنگ زدم که خون دیدم میخوام برم بیمارستان گفت بیا دنبالم منم میام
خلاصه با نهایت ارامش رفتم شوهرمو صدا زدم که پاشو خونریزی دارم دیگ وقتشه اون بیچاره هم با کلی استرس منو رسوند بیمارستان
خداروشکر شیفت اون خانومه تموم شده بود وگرنه سکته میکردم یه خانوم دیگ اومده بود گفت الان شدی ۵ سانت ...
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۲ ماهگی
کسی بیدارع ؟!🥲
من که از شدت گریه چشمام باز تمیشه سرم داره میترکه خدااا🥺


امشب یکی از فامیلای دور اومده بود از شهرستان خونه مادرشوهرم بعد زنگ فلان که بیاین بچه رو بیارین این ببینه
که ای کاش قلم پام خورد میشد نمی‌رفتم از اون موقع فقط میگم خدا مرگم میداد لال میشدم نمیگفتم باشه میام
بخدا اومدم احترام اونارو نگه دارم گفتم گناه دارن فلان
رفتیم یکم نشستیم این اومد بچه رو از بغل مادرشوهرم گرفت
دو تا دست بچه توی یه دستش پاهاش توی یه دستش یهو دیدم یه دور کامل بچه رو روی هوا چرخوند دمر گذاشت زمین انگاری ک بچم ملق زد
فقط یادمه هول زده از آشپزخونه دویدم بچه رو گرفتم
وای بخدا یادم میوفته تنم هنوزم میلرزه همشون شروع کردن خندیدن که وای فلانی ترسید وای زرد شد اصلا یکساعت نشستیم هیچی نفهمیدم و نخوردم
میکه نه شما حساسین هیچی نمیشه بچه دومت رو پرت میکنی فلان
شوهرمم هیچ واکنشی نشون نداد ولی همه فهمیدن من ناراحت شدم تابلو شد دیکه
الان کلی گریه کردم به شوهرم میگم چرا هیچ واکنشی نشون ندادی میگه چیکار میکردم توروخدا شما بگید حق با من هست یانه ؟
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۶ ماهگی
پارت ۷
همش میگفتم وای الان که دل رودم بزنه بیرون،یه چیز خنده این وسط[از درد زیاد ترسیده بودم خیلی موقعی که بی حسم کردن یکی دست زد انگشت پام گفتم وای وای دست زدی فهمیدم من حس کردم بی حس نشدم پاره نکنیدا بی حس نشدم😂گفتن نه هروقت خواستیم شروع کنیم بهت میگیم با این که الکی گفتن بعد پنبه کشیدن روشکمم من باز حس کردم گفتم وای فهمیدم پنبه کشیدی شکمم حس داره من فهمیدم گفتن نه بابا نمیخوایم کاری کنیم ضدعفونی داریم میکنیم😂😂از ترس درد واقعا رد داد بودم] بعد که شروع شد حس کردم نفس نمیتونم بکشم گفتم وای نفسم رفت یاخدا نفسم تومغزم این بود که بچم دیگه مامان نداره حالا چیکارکنم،برام ولی اینقد درد کشید بودم مهم نبود الان برم یا بمونم در این حد دیوونه شده بودم بعد بهم گفتن نه فکر میکنی گفتم نه میگم نفس ندارم حالا این حرفا که میزنم بزور داشتم حرف میزدم جون نداشتم یهو گفتن وای نفسش رفت آپنه شد نفسش رفت ماسک اکسیژن گذاشتن تا من از صبح که دوتا سرم آمپول فشار روم وصل بوده تداخل با دارو بی حسی پیدا کرد بود آپنه شدم و نفسم رفت بخاطر آمپول فشارای سرم بود، همینطور که شکمم میبریدن من هیچی متوجه نمیشدم ولی هی آب زرد بالا میاوردم روگردنم میخواستم بمیرم ،عمل که تموم شد گفتن وای وزنش از چیزی که سونو گفت خیلی بیشتره تو به زایمان نمیرسیدی ماشالااااا بچت چه سنگینه دستمممم درد گرفت دکتر عملم خیلی مهربون بود بام شوخی میکرد ، کلا واقعا اون روز مرگو به چشم دیدم خیلی سخت بود...