۷ پاسخ

مهم اینه که ازفرزندت مراقبت کردی وتذکردادی😊

حق داری عزیزم بقیه باید درکشون برسه به بچه ها دست نزنن الان هزارتا الودگی هست و خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد زحمت و غمش برای مادره برای همین واکنشت کاملا طبیعی بوده
میدونم سخته گفتنش ولی مجبوریم
حالا با سوتی و بی سوتیش خیلی مهم نیس بش فکر نکن😂

چه خانمه بیشعور بوده ینی چی بچه مردمو میخواد دست بزنه ، منم بودم احتمالاً یه چیزی میگفتم ولی من چند بار شده بچه ها اومدن سمت دخترم بوسش کنن اینا گفتم بوسش نکنین عزیزم نازش کنید فقط اونا هم گوش دادن دلم نیومده بگم برید 😅

میگم لطفا دست نزنید به صورت بچه حساسه

🤣🤣🤣
عیبی نداره بابا آدم هول میشه دیگه حق داری

خب چرا مگه دس میزد چی میشد

عیب نداره هول شدی منم سوتی زیاد میدم😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۳ ماهگی
خانوما من جاریم دختر عموم هم میشه باهم خیلی جوریم ولی اون خیلی موزی هست چند بار حرفامو ب گوش خونواده شوهرم رسونده من چیزی نگفتم یا مثلن چند بار باهام دعوا کرده بی احترامی کرده باز من رفتم باهاش آشتی کردم طاقتم نیاورد چون جفتمون غریبیم خلاصه دختر اولش بدنیا اومد نمیزاشت ب بچش بچه هام دست بزنند تا میرفتند کنارش داد میزد دست نزنید و فلان ولی بچه های منو محکم لپ هاشون رو میمکید داد میزنه سرشون چند بار زده من ب روی خودم نیاوردم ولی چند بار گفتم کخوشم نمیاد خلاصه اون روز رفته بودم اونجا اون و پسرم از دنبالم میامدن من زودتر اومدم تو حال نشستم دیدم صدای گریع بچم اومد بعد جاریم نشست تو حال گفتم چی شد تیامو گفت ول کن گ خورده ع.ضی و فلان از دروغ گفت گفتم وای فای رو غط میکنم گریه می‌کنه رفتم میبینم بچم تو خودش میپیچه میگم چی شده گفت زن عمو از شونم بیشکون گرفته منم ب جاریم گفتم گفت دروغ میگه لباسش رو بالا دادم قرمزی رو نشون دادم میگه چیه مرده مگه حالا چی شد مگه خون میاد چی انقد گذاشتی پیش من نگهش داشتم حق ندارم بزنم چون پسرم رفته بود سر کیفش بعد من گفتم بچمو از سر آب آوردم مگه هر کی برسه بزنه گفت دیگه ز بچه هات دست نمی‌زنم و فلان گفتم اینجوری نکن بارداری بچت دنیا بیاد بچه هام زدن یاد میگیرن بچتو میزنند میگه آره منو نمی‌بیند شما مادرش مثل شیرش جلوشه منم از خونشون اومدم بیرون گفتم دیگه خونتون نمیام یا مادر شوهرم میشینه ۴ روزه نرفته باز دل دلک میکنم زنگ بزنم بهش باز میگم بابا چ خ.ی هستم خواهشن ی چی بگید نرم بهش بزنگم

خیلی چیزا گفت ولی من چون جا نمیشه نگفتم
بارداری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری زایمان
مامان هاکان مامان هاکان ۹ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
رفتم حموم و اومدم به سختی لباس پوشیدم و موهامو بافتم که مرتب باشم مثلا یهو یه لرز اومد سراغم هم درد داشتم هم میلرزیدم بازم با این حال تا ۴ تو خونه تحمل کردم بعد دیگ با شوهرم رفتیم بیمارستان به شدت پاهام میلرزید رفتم زایشگاه خانومه خمیازه کشون اومد گفت شورت و شلوارتو درار دراز بوش بیام معاینه
منم همین کارو کردم اما چون خیلییی سردم بود و میلرزیدم توانایی اینو نداشتم که لگنمو ازاد بزارم که معاینه کنه اونم اومد اینقد غر زد که پاهاتو باز کن دستم رد نمیشه لگنتو بزار زمین نه اینجوری نمیشه (یه اسم واژینو نمیدونم چی گفت ) تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی برو نامه بگیر سزارین بشی منم بغض کرده بودم و میلرزیدم و به دعواهای اون خانومه گوش میکردم دیگ اخر گفت برو اینجا بودنت بی فایده اس
دوباره راه افتادیم اومدیم خونه شوهرم چشاش کاسه ی خون بود از بی خوابی گفتم من خوبم عزیزم تو بخواب هنوز خیلی کار داره
خلاصه راضی شد بخوابه منم هعی رفتم دستشویی و اومدم جلو بخاری لرزیدم خیلی سردم بود و در عین حال عرق هم میکردم (بخاطر خنگ بازی خودم بود که میلرزیدم چون موهامو درست خشک نکرده بودم براهمون میلرزیدم )
خلااصه شیاف گل مغربی هم گذاشتم و هعی درد کشیدم تااا ساعت ۷ونیم صبح ۷ونیم رفتم دستشویی دیدم ازم خون اومد یکم دویدم به مامانم زنگ زدم که خون دیدم میخوام برم بیمارستان گفت بیا دنبالم منم میام
خلاصه با نهایت ارامش رفتم شوهرمو صدا زدم که پاشو خونریزی دارم دیگ وقتشه اون بیچاره هم با کلی استرس منو رسوند بیمارستان
خداروشکر شیفت اون خانومه تموم شده بود وگرنه سکته میکردم یه خانوم دیگ اومده بود گفت الان شدی ۵ سانت ...
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۳ ماهگی
کسی بیدارع ؟!🥲
من که از شدت گریه چشمام باز تمیشه سرم داره میترکه خدااا🥺


امشب یکی از فامیلای دور اومده بود از شهرستان خونه مادرشوهرم بعد زنگ فلان که بیاین بچه رو بیارین این ببینه
که ای کاش قلم پام خورد میشد نمی‌رفتم از اون موقع فقط میگم خدا مرگم میداد لال میشدم نمیگفتم باشه میام
بخدا اومدم احترام اونارو نگه دارم گفتم گناه دارن فلان
رفتیم یکم نشستیم این اومد بچه رو از بغل مادرشوهرم گرفت
دو تا دست بچه توی یه دستش پاهاش توی یه دستش یهو دیدم یه دور کامل بچه رو روی هوا چرخوند دمر گذاشت زمین انگاری ک بچم ملق زد
فقط یادمه هول زده از آشپزخونه دویدم بچه رو گرفتم
وای بخدا یادم میوفته تنم هنوزم میلرزه همشون شروع کردن خندیدن که وای فلانی ترسید وای زرد شد اصلا یکساعت نشستیم هیچی نفهمیدم و نخوردم
میکه نه شما حساسین هیچی نمیشه بچه دومت رو پرت میکنی فلان
شوهرمم هیچ واکنشی نشون نداد ولی همه فهمیدن من ناراحت شدم تابلو شد دیکه
الان کلی گریه کردم به شوهرم میگم چرا هیچ واکنشی نشون ندادی میگه چیکار میکردم توروخدا شما بگید حق با من هست یانه ؟