خیلی خیلی خیلی زیاااااد حالم بده😭
از وقتی ازدواج کردم احساس میکنم فرسوده شدم پیر شدم افسرده شدم
شوهرم و خیلییییی زیاد دوست دارم کم نمیذاره چیزایی که باعث ناراحتیم میشه تقصیر اون نیست
همش خونم منی که قبلا هفته ای ۵ روزش پیش دوستام بودم سال تا سال نمیبینمشون حوصله ندارم برم بیرون یا بگم بیان پیشم
۳ ساله دیگه ارتباطمون شده گاهی یه پیام
شوهرم صبح تا شب سرکاره همش یا خونه مامانمم یا خونه مادرشوهرم که اونجاها هم راحت نیستم خونه خودمونم میمونم دیوونه میشم از تنهایی و فکر و خیال
یه بیرون نمیریم انقد خودم نخواستم دیگه شده روتین زندگیمون انقد خودم به خودم نرسیدم خرج نکردم عادی شده
انقد هیچی نخواستم روم نمیشه دیگه چیزی بخوام
صبح تا شب کار خونه دیده نمیشه خستم از زن بودن ۲۴ ساعت کار کردن بدون فایده تازه بچه که بیاد بیشتر میشه
وضعیت اقتصادی ام جوریه که از یه لیوان شیری که میخوام بخورم میترسم تو اوج جوونی همه ی وقتشو داره کار میکنه بازم نمیرسیم خیلی خستم خیلی دلم گرفته واقعاااا احساس فرسودگی میکنم 😭
اصلا نمیتونم با شوهرم حرف بزنم درد و دل کنم نه شوهرم هیشکییی تا میام با یکی حرف بزنم انگار حرفام قلمبه میشه تو گلوم

بارداری بارداری زایمان بارداری سونوگرافی شیردهی شیردهی پوشک پوشک پوشک نوزاد

۲۴ پاسخ

عزیزم تقریبا اکثر ما تو همین شرایطیم غصه نخور مقصرش ما نیستیم مقصرش این دولته این مملکته منم بیشتر چیزایی که گفتی رو هستم با این تفاوت ک من شاغل بودم و بعد ۹ ماه مرخصی نمیتونم برگردم سرکار به خاطر بچم نمیتونم دست کسی بسپرمش و همش استرس اینو دارم ک چطوری باید از همسرم پول بخوام ب هرحال من دستم تو جیب خودم بوده و خیلی سختمه که قید کلی از چیزایی ک میخریدم رو بزنم چون تو این شرایط اقتصادی ب هرحال همسرمم نمیتونه پاسخگوی نیازای من باشه تازههه این وسط هزینه های ی بچه هم اضافه میشه و بدتر اینکه حال و روز اقتصادیمون روز ب روزم بدتر و بدتر میشه جز اینکه توکل کنیم به خدا هیچکاری ازمون برنمیاد

شوهرم یه کار درست و حسابی همیشگی نداره خییییییلی این طوری ناراحتم همش فقط تو فکر بچه هامم

منی که تا چند سال پیش نمایش طنز بازی میکردم خدا شاهده شوهرم امشب فقط گفت اعصاب ندارم و پسرم یکم صداشو روم برد بالا 😪 مثل ابر بهار اشکام سرازیر شد ببین چیا بهمون گذشته که این جوری شدیم

نینیت که اومد تو بقلت همه چیز فرق میکنه اونموقع برای اون امید داشته باش و زندگی کن

منم اینجوری‌ام
تازه تو خوبه کسی دورتم هست
من ک غریب و تنها با ۲۲ سال سن چی بگم☺️❤️‍🩹

درکت میکنم عزیزتوفروشگاه میرم بغضم میگیره میرم داروخونه دلم ازقصه پرمیشه همه چی آرزوشدفکرخیال آینده باعث این میشه کم بودن درآمدنبودن خوشی سفرخریدوخنده وقتی آدم خوشحالی که سالم باشی اول وجیبت پرپول باشه هرجامیخوایی بری هرچی میخوایی بخری چی بگیم گاهی من آرزومرگ میکنم وبه بچه توراهیم میگم منوببخش نه این دنیانه این مملکت خراب شده جایه خوبی نبودکه توروبیارم هم غمگینیم

نمدونم چرا از اول حاملگیم با گریه شروع شد

مشاور برو

سنمون خیلی کمه اما زود پیر شدیم 😪

با شوهرت حرف بزن هیچ کسی مثل اون نمیتونه آرومت کنه

همه دخترا که ازدواج‌ میکنن همه چی زندگیشون عوض میشه منم مجردیم بیرون بودم سرکار بودم کسی بهم کاری نداشت که‌ چکار میکنم چی میپوشم‌ ولی از وقتی ازدواج کردم خودم‌ قبول کردم این تغییر زندگی رو پس نباید اعتراضی داشته باشیم قبل بارداریم خیلی حرص میخوردم که چرا رفیقامو خوش گذرونی هامو ول کردم نشستم تو خونه ولی از وقتی باردار شدم تمام امیدم شده این بچه لحظه شماری میکنم به دنیا بیاد باهاش سرگرم شم بشه رفیقم خواهرم همدمم و خداروشکر میکنم‌ که تو اون همه سختی و استرس یه نینی بهم داد. پس توهم به روزایی فکر کن که قراره یکی بیاد بشه تموم زندگیت یکی که از وجود خودته

منم همین شدم. یکی که روانشناسی می‌خوند بهم گفت دچار فرسودگی روحی شدی! فکر کنم اگه بریم سرکار یا مثلا یه کاری تو خونه شروع کنیم حالمون خوب شه. زنداییم هم‌سن خودمه، شروع کرده تو خونه مکرومه بافی میکنه و از کارش تولید محتوا میکنه و میفروشه. پولش زیاد نیست ولی تو روحیه‌ خودش خیلی تاثیر مثبت گذاشته. حداقل چهارتا چیز که دلش میخواد رو راحت میخره. الان دیگه خیلی از زنهای خونه‌دار مثل ما، همین کار رو میکنن. البته صبر و حوصله میخواد. ولی باعث میشه انگیزه زندگی بگیریم.

منم همینم تازه ماهی شاید۲بار همسرم ببینم دانشجویه و با احتیاط پول خرج میکنیم .اقتصاد همه یجوره غصه نخور میگذره بالاخره .این حس‌ها رو همه داریم یکم دیگه مونده تحمل کن نینی بیاد راحت تر بیرون میری

🫤🫤عزیزم همه همینیم

الان بااین فکرافقط یه افسردگی به همه دردااضافه میشه به چیزای خوب فکرکن

فقط تونیستی عزیزم توایران وضعیت همه همینه من تونه ماه بارداریم همش تنهام شوهرمم شبادیرمیادمامانم نزدیکم نیست مادرشوهرمم تواین نه ماه فقط زنگ میزنه مینالع آب نداریم برق نداریم .وضعیت اقتصادی هم که خرابه خرابه منی که برای زایمانم میخواستم برم سزارین امسال انقدکارداغونه بایدبرم بیمارستان دولتی طبیعی ازالان استرس دارم .ولی بازبایدبگی زندگی همینه دیگه بایدادمه دادخداهست امیدهست خیلیاالان دوس دارن جای تویاشن آخرش ازدواجه مجردهم بمونی همه میگن نمیخوای ازدواج کنی ترشیدی بچه نمیاری بچه نمیشه براش هردوره اززندگی دغه دغه ی خودشوداره

من ک فقط دوس دارم گریه کنم انگار از خودمم خستم

منم عین توهم بخدا ازتنهایی خسته شدم همش خونه خودمونم یا مامانم اینا خسته شدم روزای تکراری خسته شدم

منم همینجورم وضعیت اقتصادی طوری شده خیلی همه تحت فشارن چه درد و دلی ادم با شوهرش بکنه بیچاره ها ۲۴ ساعت سرکارن اونا هم دارن از خودشون میزنن فقط کار میکنن باز یکمون گرو دومونه

مشکل اقتصادی همه گیر شده خرج کردن شده عذاب کشیدن ولی زیادی بسازی هم بده ، یه چیزکوچیک خودتو چند ماهی یه بار مهمون کنیا یه سینما و تفریح برین رو روحیه خیلی تاثیر داره

منم مثل توم عزیزم افسردگی گرفتم من

عزیزم به این فک کن که نی نی به دنیا میاد دیگه تنهاییاتو پر میکنه

دختر نکن باخودت اینکارو
افسردگی میگیری

منم مثل تو

سوال های مرتبط

مامان امید کوچولو😍❤ مامان امید کوچولو😍❤ ۵ ماهگی
من الان وارد ماه هشتم شدم خانوما 50 و خورده ای روز دیگ زایمانمه سزارین ایشالله که تا اون موقع برسم زایمان زود رس نشم❤🤰🏼
من تا الان همش خونه مامانم بودم به خاطر شرایط وخیم و خطری کع داشتم تا یه هفته قبل زابمان هم میمونم بعد میرم خونه خودم اخه پله هام زیاده تو هفته اخر هم دیگ جایی نمیرم جز خرید و کارا برا روز زایمان دیگ امن اون موقع برام
بعدش مامانم قراره ده روز بیاد خونم چون بچه اولمه بلد نیستم واقعا
مامانم میگه تا چهل روزش بشه بعد این ده روز بازم باید بیای خونم هرچی میگم مامان من تازه عروسی کردم دو ماه خونه خودم بودم فقط بعدش همش اینجام میخام برم خونه خودم باشم پیش شوهرم خدانکرده اون موقع شوهرمم کلافع میشه نمیشه این همه من دیگه ازدواج کردم میگه نه تو بایددددد بیاییی حتما خونم 😑😑😑😐
دلم نمیخاد واقعا میخام با بچم خونم باشم خسته شدم 9 ماه خونه مامانم هیچی از زندگی مشترک نفهمیدیم منو شوهرم شوهرمم بنده خدا مجبوره دیگ به خاطر جون منو بچم بسازع ولی بعذش دیگ قبول نمیکنه مامانمم فک میکنه هنوز دختر تو خونم باید بگم چشم
دلمم نمیخاد ناراحتی پیش بیاد ولی واقعا شوهرم و زندگیم اون موقع مهم تره نمیخام بحثی پیش بیاد واقعا بین خودمو شوهرم خدانکرده

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری سونوگرافی سونوگرافی
مامان دیـار🩵🧸 مامان دیـار🩵🧸 هفته سی‌ودوم بارداری
افسردگی بارداری خطر ناکه؟ من تا الان خیلی خوب بودم از بارداری لذت می‌بردم تو آرامش کامل کلی ذوق و شوق ولی یه چند وقت یهو رو همه چیز وسواسم بیشتر شد خونه تمیز خودم تمیز همه چیز خطکشی و مرطب سر جای خودش هر روز خونه رو میسابم اوایل خوب بودم می‌گفت خدا و شکر میتونم تمیز بکنم بعد زایمان مهمون میاد همه چیز امادست هزار جور فکر که لباس برای بعد بارداری چی بگیرم برای بچه چی بگیرم گیفت بگیرم فلان هزار جور تدارکاتی که بهش فکر کردم الان احساس میکنم دیگه دارم تموم میشم از بچه بدم میاد اون همه تکون میخوره اصلا برام مهم نیست دیگه از خونه اصلا بیرون نمی‌رم الآنم که فقط دلم میخواد تنها باشم همه جا تاریک باشه حتی شوهرم هم نباشه هیچ صدایی نباشه یه پتو بپیچم دورم برم تو حموم تارک بشینم 🤦 شوهرمم از خونه بیرون کردم گفتم ترو خدا برو بزار تنها باشم حوصله ندارم ببینمت طفلی رفت افکار منفی تو سرمه از همه آدما بیزارم فقط تنهایی و سکوت میخام خیلی یهویی از همه چیز انگار زده شدم از خوردن تمیز کردن از بچم از شوهرم حتی دلم نمیخاد که حالم خوب باشه دلم میخاد تو همین حالت گشنه تشنه تا شب تو تاریکی بمونم نمی‌دونم چیکار کنم