خانما شما بعداز زایمان وقتی اومدیدم خونه فامیل میان دیدنتون روزای اول یا بعد چله میان؟؟؟
ما اینجا رسم هست البتع رسم خونه بابام اینا ولی خانواده شوهرم این رسمو ندارن
خونه بابام رسمشون اینه ک زن از چله درمیاد بعد میرن طرفش برا تبریک و کادو میگ ت چله بچه حساسه نباید ت بغل هرکی بزاری نباید لباساش گم بشه نباید ببریش بیرون
من بچه اولمو زیاد رعایت نکردم دخترم بدنیا اومدنی خیلی تپلی بود بعد یهوو از سه ماهگیش لاغرررررمردنی شد خیلی لاغر شد شیرمو میخورد منم جلو هرکسی مینشستم شیرش میدادم بااینکه مامانم بهم گفته بود فق تنهایی شیرش بده بعد یهو این بچه سینمو نخاست شیر نمیخورد در طول روز شاید دوبار شیربخوره فق در حد چنوثانیه یهو لاغرشد مجبور شدیم شیرخشک بدیم مامانم میگ چشش کردن حالا بچه دومم نمیدونم چکارکنم خیلی فکرم درگیره شما نظرتون چیه این رسمارو دارین؟!
چق دوست دارم خونم تنها بود هیییی باخانواده شوهرم زندگی میکنم خونم کامل نیس بعد شوهرم ی زن عمویی داره چشش ب همه چی هست وقتی دخترم بدنیا اومد خیلی تپل بود خودش و دخترش میومدن خیلی نچسبن حتی شیر نمیتونستم بدم مجبور میشدم جلوش ب بچه شیر بدم ک یهو بچه دیگ سینمو نخاست خیلی شیر داشتم خیلی بعد وقتی دخترم دنیا اومد اون حمومش کرد حالا سر این بچه یجوریم میخام بگم خودم میخام بچمو حموم بدم باکمک مادرشوهرم نظرتون چیه؟؟؟؟
اینم بگم مادرم مریضه نمیتونم بیاد کنارم خاهراامم هرکدوم سرخونه زندگیشون بچه دارن و دوما چون باخانواده شوهرم زندگی میکنم خانوادم فق عید ب عید میان طرفم همش من میرم



بارداری بارداری باردای بارداری سنوگرافی انومالی انتی انتی انتی تعیین جنسیت انومالی سنوگراف باردری

۷ پاسخ

وای من ک زایمان اولیم خیلی بد بود با اینکه اومدم خونه خودم ولی هی خانواده شوهر ولم نکردن میومدن میرفتن اصلا خونه زندگیم بهم ریخته بود عصابم خرد میشد نه آرامش داشتم ن چیزی..کاش واقعا درک کنن حداقل تا چنروز نیان پیش نینی واقعا سخته 🫥سزارین بودم اصن استراحت نداشتم

نمون خونه پدر شوهرت راست میگه مامانت حق با اونه بچه حساسه

ما رسم داریم ده روزه اول میان کلا ادم دیونه میکنن من سر دخترم خیلی اذیت شدم از این مادرشوهرم از این مامانم دوتاشون بی تجربه بچه هم مث موش ازمایشگاهی افتاد بود زیر دستشون حتی بلد نبود مای بیبی ببندن 😑

من اصلا این حرفارو قبول ندارم هرچی حساس تر باشی بدتره، من از دو سه روز ک گذشت فامیل اومدن دیدنش و رفتن جلو بعضی ها ک سختم بود غریبه تر بودن میرفتم تواتاق بچه را شیر میدادم و میاوردمش بیرون

والا مادر شوهر من اینقدر خرافیه و هی میگه بچه تا ۴۰ روز بیرون نبرین درخت نبینه
یکی که می‌گفت موقع شیر دادن نگاش نکن😂😂
من که به حرف احدی گوش نکردم
ولی سینه زن شیرده دم چش میاد نزار سینه رو کسی ببینه شیرش بده ولی سینه رو نزار کسی ببینه
اگر حالت خوب نبود خیلی محترمانه عذر خواهی کن بگو لطفا تا ۱۰ روز کسی نیاد از اقوام حالا درجه یک که عادم رو در بایستی ندارم اشکالی ندارند که
چرا اینقدر سخت میگیری
به هرچی فکر کنی و بهش وزن بدی هم میاد سرت

ما خانواده خودم زود امدن ولی خانواده شوهرم میزارن بعد ۱۳روزه میان ک حال مادر بهتر شه

خودت برو خونه مامانت اگه امکانش هست

سوال های مرتبط

مامان عسلچه🩷تودلیم💙 مامان عسلچه🩷تودلیم💙 هفته بیست‌ودوم بارداری
چق دلم میخاد یکی بهم زنگ بزنه حالمو بپرسه بگه خوبی بچت خوبه نینی ت شکمت حالش خوبه ولی کسیو ندارم ب مامانم ک زنگ بزنم اون بنده خدا مریضه هی فق ناله میکنه اینجام درد میکنه اونجام میبینم هروز اول صبحی مادرشوهرم ب دخترش زنگ میزنه حالشو میپرسه حال بچهاش نینی ت شکمش قربون صدقه اشون میره چق منم دلم میخاد😭😔💔حسرت چ چیزایی موند رو دلم چق دوست داشتم مامانم مریض نبود میومد حالمو میپرسید برام وقت میگذاشت موقع زایمانم پیشم باشه من حتی زایمان دخترمم نیومد نمیتونه راه بره فق خاهرم بود هی میومد میرفت جای عملمو میشست بعد اینق مخمو میخورد مادرشوهرت اینطوره خاهرشوهرت اونطوره بچه رو حموم نکنه زمستونه مریض میشه و فلان (باخانواده شوهرم زندگی میکنم)خیلی اذیت میشم از الان ب فکرم اگ میخام زایمان کنم کی پیشمه کی میاد خاهرمم رف ازدواج کرد مادرمم نمیتونه از جاش تکون بخوره همش با ویلچر چق دلم گرفته بخدا از الان فق دارم گریه میکنم😔💔


بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری باردای
شاهان و جانان شاهان و جانان قصد بارداری
بچ ها من بخاطر قرص قند می‌خوردم افت قند می‌گرفتم و شدید علاعم داشتم رفتم دوهفته خون مامانم بعد متوجه شدم برا قرصه آمدم خونمون قرص و ول کردم جسمی خوب شدم ولی بعد دوهفته ک خون آمدم یهو از جمع دور شدم تک و تنها ت خونم با بچه 17ماهه داغون شدم گریه میکردم و خال بدی داشتم از تنهایی حس خفگی گرفتم باز رفتم خون مامانم بعد اونجا ک بودم حس میکنم از زندگی و شوهرم و خونم خیلی دور شدم خونمم ک میام حالم میگیره همش افسرده ام هنوز ب بعد زایمانم و بچه داری فک نمیکنم تا یادم میاد گریه ام میگیره من بعد شاهان یهو از خود قبلی خدم دور شدم تا آمدم عادت کنم ی بچه دیگ حس میکنم دیک برا خدم نیسم برا شوهرم وقت ندارم اصن برا زندگیم از تنهایی متنفرم همش میخام ت جمع باشم تا تنها میشم فکر و خیال میکنم گاهی خوشحالم گاهی ناراحت گاهی حس میکنم هیچی خوشحالم نمیکنه و گاهی حس میکنم شادم گاهی احساس مذخرف به زندگی دارم و از همه چی متنفرم گاهی نیسم طبیعیع؟ برا بارداریع؟بعد زایمان خوب میشم؟دارو داره؟