۵ پاسخ

خیلی چیزا رو ممکنه هیچوقت حکمتش رو نفهمیم اما مهم اینه که توکل به خدا باشه و ایمان داشته باشیم که خدا بهتر صلاح و مصلحت هرچیزی رو میدونه پس توکل کنیم و دعا کنیم که خدایا اون روزی که خودت صلاحش رو میدونی برام بخواه اون چیزی رو که خواستم♥️♥️♥️

دقیقا منم دنبال اینم بفهمم حکمتش چیه...
خیلی دلم میخواد این حرفو به یکی بزنم که اعتقاداتش شبیه خودمه:
من و همسرم مذهبی و انقلابی هستیم هدفمون هم همیشه بوده ۵ تا بچه بیاریم هم بخاطر حضرت آقا هم ازدیاد نسل شیعه :) ینی از دوران عقد هم این تصمیم رو گرفتیم سنمونم کم بود گفتیم میتونیم تعداد زیادی بچه بیاریم اما الان ۵ سال و نیم از عروسیمون میگذره اوایلش شرایط بچه دار شدن نداشتیم ۳ سال پیشم باردار شدم پوچ شد الانم ۲ سال و خورده هست که اقدامیم و نمیشه...
نمیدونم واقعا حکمتش چیه ما که هدفمون چیزیه که خدا میخواد :) یکی که مشروب میخوره ناخن میکاره غسل رو قبول نداره زود بچه دار میشه اون وقت ما...
چی بگم خواهر خییییلی دلم پره
میدونم حرفم درست نیست اما خسته شدم بس که توسل کردم و دعا کردم...

منم دیدم گلم تو تایپا بخون

من 5. سال نابارورى بچه اوليم از بس رفتم دكتر دارويى نزاشتم استفاده نكردم ديگه خسته ونااميد شده بودم بعدش رفتيم خونه جديدمون شوهرم هم كارشو عوض كرد همه اين اتفاقا تو يه ماه اتفاق افتاده بعدش هم خدارو. شكر فهميدم باردارم وخدا پسر خوشگلمو بهم داد بنظر من هرچيزى يه حكمتى داره خدا خواسته بود اول اوضاعمون خوب بشه بعد بچه بهمون بده

من همیشه از خدا میخواستم شوهرم کارمند باشه خودم خانه دار و بچه داشته باشم و باهم منتظر باباش بمونیم تا از سر کار بیاد ناهار بخوریم.
۷ سال طول کشید خودم از شغلم استعفا دادم و همسرم شاغل شد و الان لطف خدا شامل حالم شده بعد ۷ سال.
امیدوارم برام نگهش داره و زندگیم شیرین بشه چون بخاطرش خیلی سختی کشیدم

سوال های مرتبط

چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍