۱۱ پاسخ

چقد دوس داشتم شوهرم هیچ وقت خونه بود از بس تو خونس حالم بده همش جنگ اعصاب داریم به زور روزی دو ساعت عصرا می‌ره در مغازش کلا دوس داره فقط بخوره بخوابه

ببر بچه را بذار مهد....بعد برو باشگاه...اونجا دوست هم پیدا می‌کنی.من بچه م سه ماهه می‌ره مهد ...به خدا دارم نفس میکشم

خوش بخالت که روزا شوهرت خونه نیست ..کاش مال منم همین بود ...

کاش منم از همه دور بودم آنقدر ک خانواده شوهرم میان اینجا وایمیستن بیزارشدم

عزیزم.منم تنهام.با شرایط نزدیک به شرایطت و کامل میفهممت.خیلی سخته اگه گلایه کنی هم سرزنشت میکنن.من دیگه ساکتم.

منم اونطوربودم ولی خداروشکر من اومدم شهرخودمون خیلی سحت درکت میکنم

منم تو یه شهر غریبم ولی با خانواده شوهرم تو یه ساختمون هستیم سرگرمی من شده بالا پایین حالا می خوام کلاس خلاقیت ثبت نامش کنم منم برم باهاش خسته شدم تو خونه

منم همینم،با این تفاوت ک پدرو مادرم رو از دست دادم😩 با این حال چند تا دوست خانوادگی داریم اونا هم بچه ندارن ،سرکار میرن،نمیشه توقع چیزی داشت،خلاصه ک دخترت بهتر میشه اوضاع رو براه تر میشه،اگر کلاس مادر و کودک بری اونجا دوست پیدا میکنی،خانه بازی و پارک هم برو ،فروشگاه زنجیره ای برو بچه رو بذار توی چرخ فروشگاه خوشش میاد

خب ببرپارک نزدیکی جایی هم بازی میکنن خودتم روحیت بازمیشه والا منم تنهام وخانوادم دورن ازم شوهرم ولی خسته ام باشع یدورمیریم شبامیزنیم منم وقتی همش توخونم افسرده میشم

عزیزم سخته

شوهر من کلا یه هفته از ماه رو خونه‌ست
بقیشو یه شهر دیگه سرکاره
خونوادم یه شهر دیگه‌ن
خودمم و خودم😅
دکتر تنها، تفریح تنها، پارک تنها، خرید تنها، بچه داری تنها
خونه ی خانواده ی شوهرمم فقط وقتی شوهرم میاد میرم

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۳ سالگی
خانوما بچه های شمام لجبازی زیاد میکنن؟🤕من دیگه کم افردم افسرده شدم از دست شاهان
دائم گریه میکنه چیزی میخاد فقط با گریه میگه میخاد بیدار بشه یه داستان داریم میخاد بره پستشویی یه داستان سره غذا یجور دیگه 😭
مثلا میگه مامان بیا باهام بازی کن میرم پیشش میشینم بعدش نمیزاره به اسباب بازی هاش دس بزنم گریه میکنه میگه دس نزن بلند میشم به کارام برسم گریه میکنه میگه بغلم کن
خیلی کم راه میره همش دوسداره بغل باشه
هفته قبل مشهد بودیم بیچارم کرد .. ماشاالله دیگه بزرگ شده من واقعا نمیتونم نگهش دارم..از طرفی مشکلات زندگی از یه طرفم غرغرای شاهان
قبلا اینطوری نبود الان چند ماهه اینطوری شده..مثلا امروز خاهرزاده شوهرم اومد پیشش باهاش بازی کنه اولش خیلی ذوق کرد ولی بعد چند دقیقا نزاشت به اسباب‌بازی هاش دس بزنه اونم ناراحت شد رفت..جیش داره میگه جیش دارم ولی دیگه انقدر میگه با بابا برم بعدش میگه نه مامان هی میاو میره جیش میکنه رو شلوارش
خدایا واقعا تحملم کم شده اعصابم ضعیف شده...
شبام نمیزاره درس بخابم تا صبح پاش تو دهنمه . واقعا ترسیدم از این همه بهونه گریو گریه الکی میگم یه دکتر ببرمش ببینم چشه
بخدا خیلیم بهش بها میدیم وقت میزاریم تا جایی که در توانمون باشه کم نمیزاریم ولی نمیدونم چکارش کنیم که از این حالت در بیاد
بعضی وقتا دیگه صبرم سر میاد یدونه میزنمش بعدش با چشمای پراشکش نگام میکنه قبلم آتیش میگیره.هی تحمل میکنم تحمل میکنم یهو مث آتشفشان فوران میکنم
توروخدا کسی تجربه ای دارع بگه چیکار کنم آروم بشه از این حالت در بیاد😞