خیلی روانم بهم ریخته من خر گفتم امروز بریم بیرون یکم روحیم باز شه رفتیم تو پاساژی دخترم گریه میکرد که خودم از پله برقی برم من گوش نکردم بغلش کردم گفتم میفتی مادر شوهر احمقم وقتی آمدم پایین آمد بزور دست دخترم گرفت گفت بده ببرمش من هنوز آمد رو پله اول که شبیب به طبقه پایین بود پای دخترم بزاره دوتاشون افتادن خدا رحم من کرد که دخترم خودش گرفته بود پرت نشد پایین به هزار تا جیغ داد مادر شوهرم دخترم کشیدم 😔بعد از روی عصبانیت از خر بازی مادر شوهرم آروم پشت دخترم زدم که نگاه با لج بازی تو الان بدبخت میشدم یک مردی آمد انقد حرف زد به من چرا با بچه اینطور رفتار می‌کنی هر خانمی اونجا بود روشون به من کج کردن آخه نمی‌دونن من چی میکشم جراعت ندارم تنها جای برم دم در آمار میگیره صبح به صبح به بهونه الکی میاد خونمون که بچم سیخ کنه که بیا بریم خونمون بیرونم میریم همش هر چی دخترم بگه میاد مخصوص دستش میگیره انجام میده یا زود میاد برمیدارع میگه بخر اینم یک دختر لوسی شده کارش با گریه از ظهر حالم خیلی بده مغزم انگار یکی کوبیده اگه بلایی سرش میومد از طرفی حرفهای اون آقا 😔

۶ پاسخ

باید تو گوش مادرشوهرت میزدی

مشکل اصلی زندگی تو یک‌خونه باهاشونه منم دچارشم دقیقا همین رفتارهای سمی رو مادرشوهر منم داره ولی خب خداروشکر سرش به کارش و مادرش گرمه کمتره ولی امکان نداره یه روز با هم باشیمو از این داستان ها نداشته باشیم

خودت بهش بگو من عادتشو میدونم ..نباید فلان کارو کنه نباید فلان چیزو بخوره..ملدرشوهر منم دخترم هر جی بگه انجام میده..خونشون ی سری اسباب بازی خریده با کالسکه پلاستیکی..من دیگ نخریدم گفتم میریم اونحا بازی میکنه..بچگیاش میگف من میشینم تو کالسکه ..دیشب اونجا بودیم گفتم مامان بیار با کالسکه بازی کنه گوشی نبیته..اورده اینم کلی دوس داشت بازی میکرد..اخر سر گف بردار ببر تو خونه بازی کنه گفتم ن میایم اینجا بازی میکنه..گف گریه نکنه بهونه بگیره گفتم بهونه هم بگیره میگم میریم خونه مادر بازی میکنیم..والا ب اونا باشه لوسشون میکنن ما میمونیم و ی بچه لوس😑

اولشو خوندم خاستم بگم چه اشکال داره بچه رو ببری پله برقی خب باید تجربه کنه، اما بعد دیدم رفتار مادرشوهرت خیلی دارک تر ازین حرفاس

خب چرا با مادرشوهرت میری بیرون خودت و دخترت برو

به شوهرت بگو به مامانش بگه دایه ی مهربون تر از مادر نباش من خودم ضلاح بچمو میدونم اتفاق امروزم براش تعریف کن که ننش. چکار کرده

سوال های مرتبط

مامان Nafas مامان Nafas ۳ سالگی
سلام انشالله که حال دلتون خوب باشه عزیزان من از دیشب درگیر دخترم بودم تا امروز عصر دیشب داشت با باباش بازی میکرد که یهو گریه کرد دستشو گذاشت رو اون یکی دستش نزاشت اصلا دست بزنیم فقط گریه میکرد بردیم بیمارستان اونجا گفتن چیزی نیس عکس انداختن گفتن استخوان دستش ترک برداشته باید آتل ببندیم من گفتم نه همسرم گفت بزار ببندن خلاصه که بستن ولی من راضی نبودم هی میگفتم نکنه دستش در رفته اینجوری درد می‌کنه آخه ترک اینجوری نمیشه ک پرستاره گفت اینا دکترن بیشتر میفهمن خلاصه اومدیم خونه بعدش تا صبح بچم نتونست بخابه صبح به همسرم گفتم آتلو باز کن وقتی از آرنج نیس بزار دستشو تکون بده ببند جایی که ترک برداشته باز کردیم دخترم دوباره گریه کرد تکون نداد عصر بردیم دکتر ارتوپدی آتلو باز کرد گفت چیزیش نیس اصلا ترک هم نداره ببر بعد یک هفته بیار از مطب که در اومدیم دخترم اصلا دستشو تکون نداد فقط گریه کرد دوباره برگشتم گفتم اگه چیزیش نیس چرا تکون نمیده گف خانم ببر بعد یک هفته بیار از اونجا ناامید و با دلی پر از گریه در اومدیم چند قدم اون ورتر دیدم تو تابلو نوشته دکتر اورتوپدی وشکسته بندی به همسرم گفتم بردیم اونجا نگا به عکس کرد یهو آرنج دخترمو گرفت فشار داد گف انداختم در رفتگی نصفه بود بعد پنج دقیقه خوب نشد تکون نداد بیار از اونجا در اومدیم دخترم دستشو تکون داد بازی کرد بال نداشتیم پرواز کنیم بعدش یه قوطی شیرینی خریدیم رفتیم تشکر گف اگر درد هم داشت تا صبح خوب میشه جایه فشارع خلاصه که تو یه شب من پنج سال پیر شدم خدا هیچ پدر مادریو با بچش امتحان نکنه♥️
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
مامانا من یکم پیش خیلی گریه کردم
دخترم در قابلمه رو برداشت که سرد بود گفت می‌خوام در قابلمه بذارم...قابلمه روحی هم تازه از رو گاز برداشته بودم کم رو گاز بود اما رو شعله بزرگ بود و خب روحی زود داغ میشه...سر گاز بودم و حواسم نبود قابلمه رو رو کابینت کنار گاز خیلی دورتر بوداما دستش رسید و قسمت گوشتی. دستش میخوره به دسته قابلمه....خدا منو بکشه.... زود دستش رو گرفتم زیر آب سرد خودمو گم کردم تنها بودم با دوقلوها از صبح و خسته.... خمیردندان دم دست بود قبلا شنیده بودم میزرن رو سوختگی اونو زدم و دخترم همش می‌گفت میسوزه گریه میکرد دلداری میدادم بغلش کردم فوت میکردم دستش رو...به همسرم چندبار زنگ زدم سرکار بود تو اتاق عمل گوشی پیشش نیست...خدایا خیلی بد بود...همش خودمو میخواستم کنترل کنم پسرمم اذیت میکرد.‌‌دخترمم گریه... تو گهواره گفتین یکم آرد زدم پسرمم همش آرد میخواست به عقلم نرسید یکمم بزنم دستش بازی بازی..‌کاسه آورد بگذره براش گذاشتم دوباره میخواست ندادم زد زیر دست ابجیش آرد هم ریخت حرصم گرفت بدونه زدم صورتش دستم بشکنه الهی..بعدش همسرم زنگ زد قبل اون هم از دست بچه ها دو دستی زده بودم رو سرم😞همسرم زنک زد با عصبانیت ماجرا رو تعریف کردم اونم دعوام کرد...اصلا حالم خوب نبود پریودم هم دو روز عقب افتاده بهم ریخته ترم...خلاصه یکم پیش بچه ها گریه کردم پسرم گفت مامان بوست میکنم گفتم فداتشم الهی صورتمو بردم نزدیک بوسم کرد بغلش کردم کلی گفتم ببخش منو...دخترمم قبل اینا انقد گریه میکرد نمی‌تونیم دلداریش بدم داد زدم سرش با بغض بهم گفت می‌خوام باهات حرف بزنم مامان...دنیا رو سرم خراب شد رفتم بغلش کردم گفتم بگو مامان.... من امروز گند زدم به همه چی.... کلی گریه کردم الان 😭
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
چند روز پیش شوهرم گیر داد بریم همون مغازه ای خرید کنیم که مغازه دوست اکسم بوده، و تا جایی که من اطلاع داشتم اونجا خیلی رفت و آمد داشته
منم اصلا دلم نمیخواست ببینمش
خیلی خیلی عاشقم بود و دوسم داشت یجورایی نادیده گرفتمش دوس نداشتم همو ببینیم چند ساله که ازدواج کردم ندیده بودمش
به شوهرم گفتم اونجا نریم بدم میاد همیشه پره پسر جوونه شوهرم گفت نه بیا بریم چیه مگه
گفتم اصرار کنم شک میکنه
گفتم پس کسی بود ما نمی‌آیم تو مغازه تو تنها برو
رفتیم هیچکس نبود با خیال راحت داشتم خرید میکردم
که یهو صداش اومد وارد مغازه شد با دوستش که پشت صندوق نشسته بود حرف زد ما پشتمون بهش بود ولی من یه لحظه نگاه کردم خودش بود
گفتم الان میاد میشینه رو در رو میشیم قلبم داشت از جا کنده میشد نفسم بالا نمیومد به شوهرم گفتم میشه بریم همینا خوبه دیگه
تا برگردیم رفته بود خداروشکر
شوهرم داشت لفتش میداد که خودم سریع به فروشنده کارتو دادم حساب کرد اومدیم بیرون
امیدوارم هیچوقت آه و نفرینش منو نگیره پسره خوبی بود اما انتخاب من نبود و خبر نداره بچه دار شدم
گاهی به زندگیم که نگاه میکنم حس میکنم نفرینش منو گرفته
همیشه تو اوج گریه هام یادش میوفتم عذاب وجدان میگیرم
کاری نکردم فقط از اول حسی بهش نداشتم خودشم میدونست

پوشک
شیردهی
شیرخشک
نوزاد کولیک رفلاکس بهداشت دفترچه سلامت زایمان طبیعی سزارین
نوزاد کولیک
عکس بی ربط
مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
دلوین امروز صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شد ...خدا شاهده از وقتی چشم باز کرده فقط لج بازی و جیغ و گریه می‌کنه ...یا گریه می‌کنه شدیدددد که گوشی می‌خوام من سعی میکنم ندم وقتی شوهرم میاد میگه چقدر بچه رو اذیت میکنی بده بهش انگار مثلا من خودخواهم که گوشی نمی‌دم وقتی هم گوشی بدم میگه چقدر گوشی میدی دست بچه 😑بعدش گریه و لجبازی شدید بریم خونه ننه(مادربزرگ من) اینقدررر جیغ میزد حد نداشت باز سرگرمش کردم تا شد ساعت ۴ رفتیم خونه مادربزرگم اونجا گریه که عروسک های کوچیکی منو از کمد بیاره بیرون کلش رو تا خالی نکرد دست بر نداشت ..رفتم بازار برا خودم سوتین بخرم اینقدررررر جیغ‌ رد از در مغازه اسباب بازی فروشی که حد نداشت آخرم اینقدر خودشو زد شوهرم میگه بخر براش هرچی میخواد حالا خودش نیومد بازار تو ماشین نشسته بود آخر یک ملیون دادم بایت لوازم آرایشی اشغال و پاپت 😑باز رفتیم خونه مادربزرگم خالم اونجا بود گقت سر راه منو برسونید خونه اونجا داد و بیداد بریم خونه خالم نبردمش تا خونه فقط گریه های وحشتناک میکرد و مماغش حباب میزد😑شد ساعت ۱۰ شب گریه با دوچرخه منو کشونده تو کوچه یازده برگشتیم داخل باز گریه گوشی می‌خوام آخرم از بس گریه کرد همین پنج دقیقه پیش خوابش برد...این بین هم فقط ۲۴۰ درجه شیر خورده با یک چهارم کباب کوبیده و دو سه قاشق نودالیت ...من دیگه دارم به مرز جنون میرسم ..بخدا بهش رو نمی‌دم که هرچی بگه گوش بدم به حرفش ولی بعضی وقتا دلم میخواد فقط ساکت بشه مجبورم چیزیو که میخواد بدم...بچه های شما هم اینجورین؟؟؟احساس میکنم الانه که به فروپاشی روانی برسم