چند روز پیش شوهرم گیر داد بریم همون مغازه ای خرید کنیم که مغازه دوست اکسم بوده، و تا جایی که من اطلاع داشتم اونجا خیلی رفت و آمد داشته
منم اصلا دلم نمیخواست ببینمش
خیلی خیلی عاشقم بود و دوسم داشت یجورایی نادیده گرفتمش دوس نداشتم همو ببینیم چند ساله که ازدواج کردم ندیده بودمش
به شوهرم گفتم اونجا نریم بدم میاد همیشه پره پسر جوونه شوهرم گفت نه بیا بریم چیه مگه
گفتم اصرار کنم شک میکنه
گفتم پس کسی بود ما نمی‌آیم تو مغازه تو تنها برو
رفتیم هیچکس نبود با خیال راحت داشتم خرید میکردم
که یهو صداش اومد وارد مغازه شد با دوستش که پشت صندوق نشسته بود حرف زد ما پشتمون بهش بود ولی من یه لحظه نگاه کردم خودش بود
گفتم الان میاد میشینه رو در رو میشیم قلبم داشت از جا کنده میشد نفسم بالا نمیومد به شوهرم گفتم میشه بریم همینا خوبه دیگه
تا برگردیم رفته بود خداروشکر
شوهرم داشت لفتش میداد که خودم سریع به فروشنده کارتو دادم حساب کرد اومدیم بیرون
امیدوارم هیچوقت آه و نفرینش منو نگیره پسره خوبی بود اما انتخاب من نبود و خبر نداره بچه دار شدم
گاهی به زندگیم که نگاه میکنم حس میکنم نفرینش منو گرفته
همیشه تو اوج گریه هام یادش میوفتم عذاب وجدان میگیرم
کاری نکردم فقط از اول حسی بهش نداشتم خودشم میدونست

پوشک
شیردهی
شیرخشک
نوزاد کولیک رفلاکس بهداشت دفترچه سلامت زایمان طبیعی سزارین
نوزاد کولیک
عکس بی ربط

تصویر
۱۲ پاسخ

چه نفرینی خب عزیزم حسی بهش نداشتی خوب بود باهاش ازدواج میکردی کارتون ب طلاق می‌کشید

منم دونفر بودن ک خیلی دوسم داشتن همیشه ب یه کدومش فکر میکنم وقدر اومدن رفتن اما میگفتم نه ک نه کار خوب درامد عالی کاری خانواده دار خودمم میتونستم وارد خرفش بشم وقدر پیغام میفرستاد برو فلان رشته رپ بهون از پنجره رو ب روی خونمون همیشه حیاطمونو میدید مامانش ملی خوراکی و غذا میاورد برامون دلم میسوزه الان ک فک میکتم واقعا چه ادنی رو از دست دادم هنوزم ک منو میبینه با حسرت نگاه میکنه و زل میزنه💔

کدومش خودتی

سلام گلم مانی و سپیده دوستای شما هستن؟

هیچ وقت دل کسی رو نشکستم که آه دنبالم باشه ولی به خودم نگاه میکنم تیکه تیکم نمیدونم تاوان چیو دارم میدم😭 😭

من رو حساب همین ترحم و دلسوزی ازدواج کردم و مثل چی پشیمونم

منم دقیقا الان تو این مرحله از زندگیم

حساس نباش اونم بعد اینهمه مدت بلاخره زندگی خودشو داره...قسمت هم نبودین خب

الان این عکس خودته با شوهرت یا دوست قدیمی

خدا رو شکر من کسی ول نکردم همه خودشون منو ول کردن رفتن چون واقعا سطحشون بالا بود الان منو ببینن فکر کنم اصلا یادشون نیاد

💔منم یکی و دوستداشتم اونم منو دلم می‌خواد ی بار دیگه ببینمش فقط ببینمش بعضی وقتا اونو نفرین می‌کنم چون اگه وایمیستادپای عشقمون شاید وضع زندگی من این نبود

منم همچین حسی رو تجربه کردم،
با دوتا تفاوت😅
یکی اینکه منو همسرم باهم وارد مغازه‌ای شدیم ک مال اکسم بود و من نمیدونستم.
دوم اینکه ما هردو شدیدا عاشق هم بودیم و ۶سال رابطه‌ای فراتر از یه رابطه‌ی دوستی معمولی داشتیم.
حسش یجوریه، میفهمم🙂💛🌱

سوال های مرتبط

مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان آتریسا 🥹 مامان آتریسا 🥹 ۲ سالگی
سلام خوبین؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟چه میکنین؟؟؟
ما امروز رفته بودیم شهر بعد شوهرم رفت یه چیزی بخره دیدم دستش چنتا ۱۰ هزارتومنیه تو همون مغازه از دستش گرفتم گفت چیکار میکنی؟گفتم تو از جیبت میوفته بزار بزارم تو کیفم😐گفت باشه😂رفتیم تو یه پاساژ شوهرم دنبال بچه ها بود دیدم حواسش نیست یه مغازه دیدم جینگولی جات داره رفتم داخل بعد این کانزاشی رو دیدم خوشم اومد سریع پولشو دادم برگشتم دیدم شوهرم از پشت ویترین نگام میکنه اخم کردم اومدم بیرون گفت پولو خرج کردی گفتم کودوم پول 😐 گفت همون یه ذره رو هم بهش رحم نکردی؟؟منم اصلا گردن نگرفتم که پولشو برداشتم🤭😊
هیچی دیگه امروز خودمو خوشحال کردم با پولای جیب همسر💃🦦
الانم میخوام برم موهامو کانزاشی ببندم شوهرم بیاد ببینه خوشش بیاد😍😂
شما هم مثل من ولخرجین؟؟؟😑
من عاشق خرید اینجور چیزام شما چطور؟؟؟😁😁
بعدم مگه اصلا رسمش همین نیست که تو جیب همسر هرچی پول نقد باشه میشه برای خانومش؟؟؟تو خونه ما که ۸ ساله رسم همینه😂😎
.

‌#فرزند_پروری بارداری آنومالی شیردهی شیرخشک اسهال بچم دخترم پسرم دختر پسر اسهال دلدرد فرزند بچه فرزند پروری
مامان پسری مامان پسری ۳ سالگی
مامانا خیلی دلم گرفته ...من اصلا نوزادی پسرم ، چند ماهگیش ، زیر دوسالگیش یادم نمیاد ...اصلا نمیدونم چی شد ...عکس هاش رو که نگاه میکنم دلم میسوزه فکر میکنم مادر بدی بودم بهش نرسیدم ...من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و دارو میخوردم پسرم هم خیلی بد قلق بود اینکه میگم بد قلق تا کسی بچه بدقلق نداشته باشه متوجه نمیشه چی میگم ...هیچوقت هم به من وابسته نبود انگار من مامانش نبودم نمیدونم چرا عاشق باباش بود ، بعد بابای من ، بعد مامانم ...بعد من ...نمیدونم چرا دوسم نداشت ...چند بار کتکش زدم فقط همونا تو ذهنم مونده ...سعی میکردم باهاش بازی کنم ، براش کتاب میخوندم ، میبردمش بیرون ولی همیشه رفتن و امدن به گریه و شیون ختم میشد ‌...من قبلا سرکار میرفتم الان کاملا خونه نشین شدم من و پسرم از صبح تا شب تنهاییم تا شوهرم بیاد دلم میخواد باهم بریم بیرون ولی نمیتونم تنها کنترلش کنم ...دلم براش میسوزه ...دلم برای خودمم میسوزه ...اینروزا خیلی باهم بازی میکنیم ، کاردستی درست میکنیم ، نقاشی میکنیم بالاخره همش خونه ایم ولی نمیدونم مامان خوبی هستم یا نه ...بازم حس میکنم دوسم نداره
مامان پاشا مامان پاشا ۲ سالگی
گفت ساعت ۱ تا ۳ برو خونه فقط بخواب بعدش سرومت رو باز میکنی و از پله بالا پایین میکنی حداقل ۲ سانتم باز بشی خوبه با میله بچه رو میکشیم بیرون .با وجود اینکه ترس و استرس داشتم رفتم خونه یه سوپ خوردم و خوابیدم ساعت یک رب به ۳ بود از درد زیر شکمم بیدار شدم به شوهرم گفتم حالا من از کجا پله بالا پایین کنم یهو دستشوییم گرفت گفتم بذار برم سرویس و بیام بعد بریم یه جا پله پیدا کنیم رفتم نشستم یهو دیدم یه چیزی از واژنم داره میاد دیگه ار رو سنگ اومدم کنار و دیدم دوتا پای بچه اومد بیرون سریع به شوهرم گفتم زنگ بزنه به دکتر و منم پوشک گذاشتم و رفتم بیرون دکتر گفت سریع بیا مطب و اونجا بچه خودش بیرون اومد فقط یکم جفت دردم گفت برای خارج کردنش ولی قابل تحمل بود .خداروشکر میکنم به خیر گذشت و با زایمان اومد بیرون و نخواستم کورتاژ کنم .من با وجود اینکه از زایمان طبیعی همیشه میترسیدم و زایمان اولمم سزارین انتخابی بود اگر برگردم عقب زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم .درداش مثل درد پریودی هست شایدم کمتر فقط ترس داره ولی درد نداره
برای همه مامانا دعا میکنم که همه بچه های سالم داشته باشن و بارداری های عالی بگذرونن و بچه هاشونم سالم بغل بگیرن .و همه هم نمیتونن از قرص استفاده کنن شاید یکی مثل من دهانه رحمش ضخیم باشه و با قرص باز نشه .دکتر میگفت دهانه رحمت مثل دهانه رحم به دختر ۱۴ ساله هست
مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و
مامان نلین👼🏻 مامان نلین👼🏻 ۲ سالگی
آقااا ما دیشب رفتیم منطقه آزاد یکم خرید کنیم تو یه مغازه بودیم خالم تو پرو بود یهو یه صدایی اومددد
من فروشنده رو نگاه کردم گفتم زدن ( آروووما با خنده) گفت نه از پشت بوم صدا اومد😐 حالا ما کجاییم طبقه سوم آرش مال که فکر کنم ۶ ۷ طبقس😅
گفتم اقا طبقه بالای شما پشت بومه مگه؟؟ گفت نه😐 گفتم خب زدن دیگه
همین حین که من گفتم زدن و اقاهه زیر بار نمیرفت سرمو برگردوندم دیدم همه دارن میدوعن😐😂 کسایی که آروم بودن تو اون شرایط فقط تهرانیای فلک زده بودن😅🤦🏻‍♀️
دیگه خلاصه ماام حساب کردیم و اومدیم تو محوطه کامل معلوم بودن جنگنده ها تو آسمون ۶-۷ تا زدن و رفتن!
دیدم خالم و دخترش دارن گریه میکنن
مامانم استرس گرفته
گفتم بابااا شما چرا تحت تاثیر اینا اینجوری میکنین ما از این بدترشو دیدیم تهران دیگه
این بنده های خدا بار اولشونه !! خیلیییم ترسیده بودناا یعنی چندتا ماشین زده بودن بهم
داد و بیداد
بوووق
اصن وضعیت خوبی نبود
دیگه خلاصه نشستیم تو ماشین و اومدیم سمت خونموووون
فکر کنم دنبال ماأن🤣🤣
.
.
. فرزند پروری شیرخشک مای بیبی پوشک بارداری
مامان گوجه سبز مامان گوجه سبز ۲ سالگی
امشب چه شب بدی بود من صبح بعد دو ماه اومدم دوباره شیر گاو تست کنم ببینم بهش شاید بسازه این دفعه ،بهش صبح شیر دادم امشب شوهرم سرکار بود گفتم پاشم تا میاد دو استکان واکتز بزنم واکتز ریختم داخل نلعبکی،گوشیم زنگ خورد لیوان گذاشتم تو همون ظرف که تمیز بشه برم جواب بدم یه دقیقه صحبت کردم رومو برگردونم دیدم دخترم لیوان داخل واکتز کرده دهنش ولی نلعبکی دست نخورده بود سریع از دهنش گرفتم و چیزی تو لیوان نبود ولی همون دقیقه آورد بکم بالا بعد انقدر ترسیدم بهش شیر دادم خودش هم ترسیده بود نمیخورد شیر دهان باز نمیکرد با سرنگ دادم سریع هر چی خورده بود آورد بالا حالا نمیدونم واکتز خورده یا نه یا شاید یه قطره خورده باشه سریه زنگ ز دم اورژانس گفت اگه خون تو استفراغ نباشه یا گریه وجیغ نزنه مشکلی نیست ولی میخوای باز به دکتر نشون بده حالا شوهرم خسته اومد خونه بگذریم که با مادرشوهرم با ترس بهش گفتم خسته بود دیگه گند شد حالا دخترم از اون موقع خیلی خوب بود نه گریه نه هیچی اما نمیدونم ترسیده یا شاید جایش میسوزه شام نخورد شیر خم نخورد شیر میبینه فرار میکنه کیک هم یکم گذاشت دهانش نتونست بخوره به شوهرم گفتم ببریم دکتر گفت نه احتمالا نخورده وگرنه آروم نبود با خودش بازی نمیاد اینم بگم موقع خوابیدن یکم نق نق میکرد حالا نمیدونم از همون شیر که صبح تست کردم یا قضیه شب چون دوماه قبل شیر گاو دادم شبش خیلی اذیت کرد دیگه امشب استا دادم راحت بخوابه اما خیلی میترسم اگه فردا هم این بچه هیچی نخوره یا گریه کنه یا هر چیزی شوهرم پدر درمیاره فقط دارم امام ها صدا میزنم به خیر بگذره هم بچه زجر نکشه هم شوهر احمق دیوانه نشه همیشه حواسم به همه چی بود امروز نمیدونم چرا غافل شدم 😭😭😭😭😭😭