نمیدونم همه شما مثل منید یا من اینقدر دلم نازکه.اگر میدونستم مادر بودن اینه شاید دیر تر بچه دار میشدم و روحیمو تقویت میکردم و بعد تصمیم میگرفتم مادر شم
چقددددرر ممنون مادرمم ک تو همه خون و خونریزیایی ک بچم داشته بالاسرش بوده و دم نزده.مادری ک واسه اینکه من مادریه راحتتری داشته باشم همیشه تو سختیای مادربودنم کنارم بوده و هست.نمیدونم دعای فرزند درحق مادر و پدر میگیره یا ن ولی همیشه دعاش کردم
همسری ک همیشه تا ب الان پشتیبانم بوده و دلگرمی و امید بوده بعد همه این سختی ها و خودش ناراحتی خودش رو نشون نداد بمن
در آخر همیشه از خدا خواستم هیچ مادری گریه و ناراحتی بچشو نبینه
من وقتی مادر شدم جمله بهشت زیر پای مادران است رو درک کردم و بخاطر همه این سختیا فعلا تصمیم دارم به تک فرزند بودن بچم اکتفا کنم
از خدا میخوام ما مادرایی ک به سختی داریم بچه هامونو بزرگ میکنیم بزودی شادی و خوشحالی و عاقبت بخیری بچه هامونو ببینیم و جبران این روزامون بشه🥺🥺🥺🩵🌱🕊
مادرشدن یه فداکاریه بزرگه
تا آخر عمر ذهن و روح و جسمتو درگیر میکنه
اما ی مادر هرچقدر آرومتر باشه بچشم همونقدر آرامش داره
بچه ب ی مادر شاد و قوی نیاز داره تا روحیه خودشم تقویت بشه
منم دل نازکم اما نه در حد شما یکم باید رو خودت کار کنی که همه اینا روند رشد و تکامل کودکته🥰
دقیقا منم تو تمام این موارد که گفتی زار زدم با این تفاوت که من مادری هم نداشتم که کنارم باشه 😭😭😭
دقیقاااا اخ گفتی روز ختنه مردمو زنده شدم هیچ سه روز بعد گفتن باید حلقشو دربیارن و من تو راهرو بیمارستان زار زار اشک میریختم الانم بچم بخاطر فامیل احمق من ویروس گرفته هیچوقت خودمو نمیبخشم الان دارم مینویسم بغض گلومو گرفته الان قدر مامانمو بیشتر میدونم حاضرم بمیرم ولی خار تو پای بچم نره😭😭😭🥺♥️
و منی که فکر میکردم همه دل نازک بودن ها حساس بودن هام فقط مال بچه اولمه واسه دومی دیگه برام طبیعی میشه ولی اصلا نشد
🥺من توبارداری برادرمو از دست دادم خیلی غم غصه خوردم هروزم اشک بود حتی بااشک شیرش دادم..الان دخترم انقد ساااااکته مظلومه گریه اشم خیلی کمه...دلم میسوزه واسش 🥲همش میگم نکنه تاثیر اون همه گریه بوده ..وقتی نگاش میکنم همش بغض میکنم
دقیقا منم دردای توورو کشیدم ولی به تنهایی مادری نبود
الهی آمین 👏
کاملا درکت میکنم😔😔
واکسن دوماهگی رسیدو بماند کاز یک ماه قبلش غصه خوردنم واسه واکسن شروع شده بود و گریهام از دوسه روزقبل. و دوباره من از اتاق فرار کردم و مادرم موند پیش بچم و من گریه های بچمو میشنیدمو اشک میریختم و از خدا واسه بچم صبرد تحمل میخواستم و دوباره بچم تو بغلم آروم گرفت.
دیدن زجرهایی ک بچم با رفلاکس کشید.میدیم بچم اوق میزنه و حالت خفگی پیدا میکنه و کاری ازم برنمیومد جز غصه خوردن.
گریه های پسرم بخاطر کولیک و اشکهایی ک باهاش ریختم
همه شبایی ک با سختی و گریه زیاد میخوابه
و از الانم غصه خوردن واسه واکسن ۴ماهگی.از طرفی خوشحالم ک بچم داره بزرگ میشه و این سختیارو رد میکنیم.از طرفی تحمل نداشتن من بخاطر گریه های بچم
توهمه اینا کاش من تیر میخوردم ولی بچم اذیت نمیشد
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.