لطفا بخونید🥺چقدر ما مادرا مخصوصا مامانای نسل خودم گناه داریم.دخترای دل نازکی تامیگفتن بالا چشمت ابروعه حالا شدیم مادر و تنهاچیزی ک برامون مهم نیست خودمونیم
هیچوقت یه مادرو درک نمیکردم تاخودم شدم مادر.یه مادر دل نازک ک بایه گریه بچم تمام روح و روانم بهم میریزه
۴روزگی بچه از کف پاش خون باید میگرفتن و من از اتاق بیرون کردن و یارغمخوارم مادرم موند بالاسر بچه.بچم اونور در گریه کردو درد کشید من اینطرف در اشک ریختم.وقتی تموم شد رفتم داخل و به خیال اینکه تموم شده یه نفس راحت کشیدم تااینکه اون اقایی ک کار غربالگری رو انجام میداد گفت چون شما قرص تیرویید مصرف میکردین تو بارداری باید ۱۴روزگی بچه هم دوباره از کف پاش خون بگیریم ک دنیا رو سرم خراب شد این شد اولین آسیبی ک از طرف من به بچم میرسید چون من قرص میخوردم باید تکرار میشد.خواب و خوراک ازم گرفته شد تا۱۴روزگی بچه رفتیم و دوباره گریه های بچه و گریه های من .
۲۵روزگی بچه رسید و رفتیم واسه ختنه باز هم منو اتاق بیرون کردن مادرم موند بالاسر بچه.بازهم زجه های بچمو میشنیدم و اشک میریختم بچم بعد ختنه تو بغل من آروم گرفتو شیر خوردو خوابید و بادیدن اشک روی صورتش با صدای بلند زدم زیر گریه ک بعدها فهمیدم این صحنه تبدیل به غم انگیز ترین صحنه ای ک همسرم تااون موقع دیده بود شد

۱۰ پاسخ

نمیدونم همه شما مثل منید یا من اینقدر دلم نازکه.اگر میدونستم مادر بودن اینه شاید دیر تر بچه دار میشدم و روحیمو تقویت میکردم و بعد تصمیم میگرفتم مادر شم
چقددددرر ممنون مادرمم ک تو همه خون و خونریزیایی ک بچم داشته بالاسرش بوده و دم نزده.مادری ک واسه اینکه من مادریه راحتتری داشته باشم همیشه تو سختیای مادربودنم کنارم بوده و هست.نمیدونم دعای فرزند درحق مادر و پدر میگیره یا ن ولی همیشه دعاش کردم
همسری ک همیشه تا ب الان پشتیبانم بوده و دلگرمی و امید بوده بعد همه این سختی ها و خودش ناراحتی خودش رو نشون نداد بمن
در آخر همیشه از خدا خواستم هیچ مادری گریه و ناراحتی بچشو نبینه
من وقتی مادر شدم جمله بهشت زیر پای مادران است رو درک کردم و بخاطر همه این سختیا فعلا تصمیم دارم به تک فرزند بودن بچم اکتفا کنم
از خدا میخوام ما مادرایی ک به سختی داریم بچه هامونو بزرگ میکنیم بزودی شادی و خوشحالی و عاقبت بخیری بچه هامونو ببینیم و جبران این روزامون بشه🥺🥺🥺🩵🌱🕊

مادرشدن یه فداکاریه بزرگه
تا آخر عمر ذهن و روح و جسمتو درگیر میکنه
اما ی مادر هرچقدر آرومتر باشه بچشم همونقدر آرامش داره
بچه ب ی مادر شاد و قوی نیاز داره تا روحیه خودشم تقویت بشه
منم دل نازکم اما نه در حد شما یکم باید رو خودت کار کنی که همه اینا روند رشد و تکامل کودکته🥰

دقیقا منم تو تمام این موارد که گفتی زار زدم با این تفاوت که من مادری هم نداشتم که کنارم باشه 😭😭😭

دقیقاااا اخ گفتی روز ختنه مردمو زنده شدم هیچ سه روز بعد گفتن باید حلقشو دربیارن و من تو راهرو بیمارستان زار زار اشک می‌ریختم الانم بچم بخاطر فامیل احمق من ویروس گرفته هیچوقت خودمو نمیبخشم الان دارم مینویسم بغض گلومو گرفته الان قدر مامانمو بیشتر میدونم حاضرم بمیرم ولی خار تو پای بچم نره😭😭😭🥺♥️

و منی که فکر میکردم همه دل نازک بودن ها حساس بودن هام فقط مال بچه اولمه واسه دومی دیگه برام طبیعی میشه ولی اصلا نشد

🥺من توبارداری برادرمو از دست دادم خیلی غم غصه خوردم هروزم اشک بود حتی بااشک شیرش دادم..الان دخترم انقد ساااااکته مظلومه گریه اشم خیلی کمه...دلم میسوزه واسش 🥲همش میگم نکنه تاثیر اون همه گریه بوده ..وقتی نگاش میکنم همش بغض میکنم

دقیقا منم دردای توورو کشیدم ولی به تنهایی مادری نبود

الهی آمین 👏

کاملا درکت میکنم😔😔

واکسن دوماهگی رسیدو بماند ک‌از یک ماه قبلش غصه خوردنم واسه واکسن شروع شده بود و گریهام از دوسه روزقبل. و دوباره من از اتاق فرار کردم و مادرم موند پیش بچم و من گریه های بچمو میشنیدمو اشک میریختم و از خدا واسه بچم صبرد تحمل میخواستم و دوباره بچم تو بغلم آروم گرفت.
دیدن زجرهایی ک بچم با رفلاکس کشید.میدیم بچم اوق میزنه و حالت خفگی پیدا میکنه و کاری ازم برنمیومد جز غصه خوردن.
گریه های پسرم بخاطر کولیک و اشکهایی ک باهاش ریختم
همه شبایی ک با سختی و گریه زیاد میخوابه
و از الانم غصه خوردن واسه واکسن ۴ماهگی.از طرفی خوشحالم ک بچم داره بزرگ میشه و این سختیارو رد میکنیم.از طرفی تحمل نداشتن من بخاطر گریه های بچم
توهمه اینا کاش من تیر میخوردم ولی بچم اذیت نمیشد

سوال های مرتبط

مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۸ ماهگی
فردای اون روز منو فرستادن بخش اتاق بخش سه نفره بود وقتی رفتم داخل دیدم یکی از مامانا تازه زایمان کرده و نوزادش کنارشه نوزاد شروع کرد گریه کردن و من قلبم بیشتر سوخت و منم همراه اون بچه گریه کردم نمی تونستم تحمل کنم نبود بچم کنارم من ساعت ها و ماه ها این همه درد و فشار رو تحمل کردم ک آخرش بچم بغل بگیرم ولی بچم حتی یه ثانیه هم بغل نکردم حتی از خیلی دور یه لحطه صورتشو دیدم یعنی حتی نتونسته بودم ببینم
سه روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه و وقتی چشمم به تخت خالی افتاد دوباره شروع کردم به گریه هر وقت من گریه کردم مامان و بابام همراه من پیر شدن
خیلی اصرار کردم ک منو ببرن بیمارستان پیش پسرم آخر نتونستن مقاومت کنن و باهاشون رفتم
رفتم دیدم بچم روی تخت کلی دم دستگاه بهش وصله دنیا رو سرم ریخت از پرستار پرسیدم ک چی شده
حرف های پرستار منو تو سن ۲۰ سالگی کمرم شکوند
گفت چون موقع زایمان سر بچه تو کانال زایمان گیر کرده و بخاطر کمبود اکسیژن باعث شده تشنج کنه و مغزش هم زیر پوستی و هم داخل مغز خونریزی کنه
تشنج های پسرم انقدر قوی بود ک یک هفته بچم بی هوش میکردن ک شدتش کم بشه بچم ده روز یه قطره شیر هم نخورد
بعد ۱۰ روز مستقیم شیر رو داخل معده میدادن و کم کم تونستن بهش شیر بدن
میگفتن این آسیبی ک دیده احتمالا نتونه دست و پاهاش تکون بده و نتونه شیر بمکه
ولی پسرم خیلی قویه جون هم میتونه دست پاش رو تکون بده هم میتونه شیر بخوره
مامان آقا نویان🩵 مامان آقا نویان🩵 ۱ سالگی
تجربه ختنه به روش بخیه🥹🩵
ما دکتر مظلوم فرد رو انتخاب کردیم نینی من حاصل ivf هست و ما این دکتر رو از مرکز ناباروری میشناختیم و همسرم ویش ایشون تحت نظر بود
اینترنتی وقت گرفتیم رفتم برای معاینه به صلاح دید پزشک روش بخیه رو انتخاب کردیم وسایل رو برامون نسخه کردن و برای دو روز اینده وقت جراحی گرفتیم جراحی تو مطب تو اتاق دکتر انجام شد امروز وقتی رسیذیم نسخه رو تهیه کردیم اول بی حسی رو نصفش رو تزریق کردن گریه کرد ولی زود اروم شد بعدش۱۱ قطره پاراکید دادیم خوابید شیش هفت دقیقه بعد رفتیم تو اتاق پوشکشو ک باز کردیم متاسفانه بیدار شد😕بقیه بیحسی تزریق شد ولی به هیچ عنوان بچه بی حس نبود کامل حس میکرد با هر حرکت دست دکتر کمرشو تکون میداد از اول مداوم جیغ زد و گریع کرد منو همسرم پشت در اتاق بودیم از لای در دیدیم مامانم داخل اتاق پاهاشو نگه داشته بود اولش حالم خوب بود ولی تیغو ک زدن بچه حالش خیلی بد شد ب بخیه ک رسید واقعا از حال رفتم پاهام خالی کرد انقدر عرق کردم لبامو جوییدم تیکه پاره کبود شده تا تموم شد رفتم تو پوشکش کردم برداشتم بغلم شیرش دادم خوابید حدود چهل دقیقه بعد یه گریه خیلی بذی کرد یهو فکر کنم ادرار اولش بود
بقیه رو تو کامنتا مینویسم