۸ پاسخ

نیازی نیست چیزی بگی اگه چیزی بگی جاریت ناراحت میشه

خونواده شوهر من سراین موضوع هنوزم اعتقاد دارن پسرمو زن بابام بزرگ می‌کنه و من هم کشک هستم

خب آره حق داره دستش درد نکنه ...تو ب خودت نگیر مادر بودن و اذیت شدنای تورو ک زیر سوال نبرده ...شاید منظورش چیز دیگ ای بوده هدف خرفش ی نفر دیگ بوده ی چیزی پرونده متوجه نبوده ب کجا میخوره

وقتی جاریت نبود برو بگو چ حرفی بود زدید بشونشون سرجاشون

بگو هیچکس مثل مادر نگران بچش نیست... اگر هرکسی کمک کرده دستش درد نکنه من بی تجربه بودم و به وقتش براش تلافی میکنم ولی جای من رو هیچکس نمیتونه بگیره. سر این مسئله تعارف نداشته باش

ای بابا اینکه ناراحت نشدن نداره

یه حموم کرده بچه رو خدا خیرش بده شب بیداری نکشیده ملت حرف زیاد در میاره بیخیال

ول کم بابا توجه نکن بزار بگه بیشتر خنده دار بود 😂😂

سوال های مرتبط

مامان شهریار مامان شهریار ۴ سالگی
سلام تا حالا شده کسی به خودتون و بچه‌تون حس منفی بده؟ به طوری که شب تا صبح خوابتون نبره؟!
من مادرشوهرم و جاریم اینجورین. مادر شوهرم مدام بچه منو با بچه جاریم مقایسه می‌کنه در صورتی که بچه من چهارسالشه بچه اون می‌ره کلاس پنجم همه‌اش میگی بچه جاریم اندازه بچه تو که بود فلان کارو می‌کرد فلان بازی رو می‌کرد کاردستی درست می‌کرد. بچه تو هیچی بلد نیست در حالی که بچه جاری من فوق‌العاده بی‌ادبه هنوز بلد نیست سلام کنه سر بزرگتر داد می‌زنه به شدت حسوده ولی هیشکی جرات نداره چیزی بهش بگه جاریم هم هر وقت بچه منو می‌بینه بهش خیره میشه میگه این چشه؟ چرا اینجوریه؟ در صورتی که بچه من عادیه و هیچ مشکلی ندارم
به شوهرم میگم اینا اینجوری به من می‌گن تازه یه چیزی هم بدهکار میشم اینقدر باهام دعوا می‌کنه که تو خودت مریضی و مشکل داری و تا یه مدت منتظر می‌مونه من یه اشتباهی کنم مثلا غذام بسوزه بهم میگه به جای اینکه بگی فلانی اینو بهم گفت آشپزی یاد بگیر.
خسته شدم خیلی تنهام هیشکی نیست باهاش دردودل کنم😔
مامان آریا مامان آریا ۴ سالگی
فرزندپروری شیرخشک نوزاد کولیک پوشک دارو پستونک شیشه شیر
برو اکسپلور برو فرندپروری برو ویترین اوووف
مامانا من هر وقت میرم خونه پدر شوهرم باید مراقب باشم! چون پدر شوهرم میگه بچه ها هر چیزی خونه ما خواستن بدین و بخرین و.. فقط من صدای جیغ و گریه شونو نشنوم!با اینکه میدونن من قند و نوشابه و گوشی دیگران رو بهش نمی‌دم یا با کسی در مغازه نمیفرستم تا عادت کنه اما همه این کارت رو میکنم تا خونه خودشون به اصلاح (خوش بگذره و عادت کنن برن بمونن) کلا به جز پسر من دوتا نوه ی دیگه هستن دخترای جاریم که جاریم همیشه رعایت می‌کنه و باج میده تا صداشون درنیاد و پسر منم از دختر عموش یاد گرفته اونجا میریم داد میزنه من گوشی بازی می‌خوام گوشی بقیه رو میگیره امشب هم همینکارو کرد باز پدر شوهرم گوشیشو آورد بده ولی من خیلی بلند و جدی جلو همشون گفتم آریا جلو باباجونتم گوشی بازی نوبتت نیست نمی‌دم شروع کرد به داد و هوار زدن و باز پدر شوهرم رفت تو اتاق دروکوبوند منم بچه رو برداشتم اومدم خونه چون هر چی به شوهرمم میگم لباسشو بیار بریم وایستاده می‌خنده! الان اومدیم خونه عین بچه آدم داره بازی می‌کنه!,
می‌دونم مشکل اصلی اول همون حس پسرمه که انگار مامان تو دیگه اینجا دستت کوتاهه! درصورتی که هیچ جا حتی خونه بابام اینطوری نیس!
از این به بعد هم همین طور کنم یا باز سعی کنم بهش باج بدم؟!,
وقتی هم نمیریم مادر شوهرم هی میگه شما نمی‌خواین خونه ما بمونه و...
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
بگین من مقصرم یا همسرم
بخاطر تاخیر کلامی پسرم ( در حد جملات پنج شش کلمه ای میگه ) و اینکه توجه نداره نمیشینه یه جا و ...بردمش گفتار درمانی ، گفتار درمان گفت توجه اش خیلی پایینه خودشو میخارونه ببر ش کاردرمانگر حسی ببینتش ، کاردرمانگر حسی که بردمش اتاقش مثل باشگاه بود پسرم فک میکرد باشگاه ست اومد به من گفت بدوئم ؟ گفتم بدو شروع کرد به دوییدن دیگه هیج توجهی به کاردرمانگر نمیکرد اینم هی میگفت دستور پذیریش پایینه و ...خلاصه امروز به من گفت پسرتون علائم اوتیسم داره خیلی عقبه و ....ببین من مرگو جلو چشمم دیدم گفتم زمین به آسمون برسه همین امروز باید ببرمش متخصص ببینتش ، مثل ابربهار گریه میکردم شوهرم هی داد و بیداد که تو همه پولای منو بگاه میدی زنگ زد تک تک خونواده اش به خونواده من زنگ زد وقت دکتر گرفتم اونجا هی باهام دعوا میکرد که تو منو دیوونه کردی تو راه برگشتم منو کلی کتک زد ، واقعا شما جای من بودین چکار میکردین ، میگفتین ولش کن پسر من که مشکلی نداره میرفتین دنبال زندگیتون ؟ یا مثل من میبردین دکتر ، دکترم براش رسپریدون نوشت گفت نیاز داره به کلاس و ...ولی اوتیسم نیست از شوهرم نفرت دارم به معنی واقعی کلمه
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان مهیار مامان مهیار ۴ سالگی