۱۱ پاسخ

حساس نباش حالا شاید همین حرفو با لحن تندی بهت زد بخاطر همین ناراحت شدی
شاید منظوری نداشت فکر نکن مهم نباشه
بچه خودته هرطور خواستی تربیتش کن به کسی که چه

عزیزم جلو هیچکس سر بچت داد نزن بزار بشکنه یا وسیلع رو بیاره بچست کسی چیزی نمیگع ولی داد زدنتو به همه میگن
من اون اوایل حالم بد بود بچمم تا صبح نمیخوابید من دیگه عصبی میشدم فقط با لحن تند نه داد میگفتم بخواب دیگه
ی بار تو دعوا شوهرم گفت اره مثل زن داداشم با بچه حرف میزنی حالا زن داداشش اصلا به بچه رسیدگی نمیکنه ی سره هم نفرین داد و بیداد و کتک
منم ناراحت شدم ولی از اون روز دیگه اصلا حتی تند باهاش صحبت نمیکنم بخوامم چیزی بگم با لحن اروم دعواش میکنم
زحماتتو که نمیبینن اون ی داد رو میبینن

بعدشم شوهرامونم که میرن انگار دل نازک تر میشیم اشکال نداره خواهر😁درکت میکنم.

وای عزیزم کاملا درکت میکنم چون شوهرخودمم میره ماموریت و منم پیش مادرشوهرمم و خانواده خودم ازم دورن .منم خونه خودمون راحت ترم نمیرم خونه بابام چون غریبی میکنه.مادرشوهرا همینن چون اوناهم نوه هاشونو میخوان.من خودمم بعضی وقتا به پسرم عصبانی میشم قشنگ مادرشوهرم درمیاد میگه اگه به بچم یه چیز گفتید خودتو شوهرت از این شهر بیرون تون میکنم.ولی خودمم خیلی پشیمونم چون چندبار جلوشون بچه مو دعوا کردم حالا مادرشوهرم همش سر بچم داد میزنه که شیطونی نکن.امشب به شوهرمم گفتن از این به بعد جلوی هیچکس سر بچه مون داد نمیزنیم چون بقیه هم همین کارو میکنن بچه رو تو سری خور میکنیم.گفتم ناراحت میشم مامانت سر بچم داد میزنه اگه منم چیزی میگم چون همش با بچه سروکار دارم یه جایی خسته میشم ولی هیچکس حق نداره بچه منو دعوا کنه مگه اونا از صبح تا شب بچه پیش شونه که دعواش میکنن

میرفتی خونه مامانت ی روز دو روز غریبگی می‌کرد روز سوم عادت میکرد

توام بچگونه میگفتی بابا غلط میکنه مامانو بزنه

بابا الکی حساس شدی شوهرت نیس دل نازک شدی
من مامان خودمم ب بچم حرف میزنم میاد بچمو ازم میگیره تازه منم میزنه
دیگ فک کن اینم مادر خودته بچشه ناراحت شده ی چی گفته ک بچه اروم شه عزیزم اعصاب خوردی ندارع ک خوشگله

مادرشوهرم هر سری میاد میگه شماها هیچی بلد نیستین درست کنین
دخترم غذا درس میکنه خودش 😄ناراحتی نداره که داره مثلا دلبری میکنه😄😄بیخیال خواهر

من موقع جنگ همینجوری بود اوضاعم ‌
شوهرم نظامی میومد تهران سر شیفت زیر بمب و آتیش
من خودم اوراه
خونه زندگی مون ول
خواب و خوراک بهم ریخته
این مادرشوهره هم تا حا داشت اذیتم کرد اصلا درک نکرد حق نداد نگفت این زن از زندگی و خونه و شوهرش مونده و رونده شده باهاش مدارا کنم نه نه اصلا

نه نمیفهمن تنها موجودنفهم روی زمین همین مادرشوهران

والا چیزی نگفته واسه هر حرفی ناراحت نشین خب اونم بچشه حتما ناراحت شده

سوال های مرتبط

مامان رستم خان مامان رستم خان ۱ سالگی
میگم مامان های شما هم خیلی تو بچه داری و تربیت ک دارید دخالت میکنن!!!
مثلا وقتی مامان باشه ،بچه دیگه کلا ورقش برگرده
یا مامانتون ب هر بهانه جلو بچه بهتون بد و بیرا بگه و تخریب کنه؟!
.
من نشد کلامی با بچه هام حرف بزنم مامانم نظر نده و دخالت نکنه
ازینکه دخترم بگه مامان گل سر بزنم ،من هنوز نظر ندادم مامانم میپره وسط ک نمیخواد بزنی اذیت میشی ...
هزاربار گفتم ب بچه زیر دوسال گوشی نده ،ب زور بچه میگیره بغلش تو ماشین تاریک گوشی میده بچه ببینه....
هر چی ب پسرم بگم ک مثلا بیا کمک یا فلان کار بکن یا هرچی میپره وسط ب این چیکار داری خودت برو بکن و ....
ب پسرم میگم گوشی بازی نکن میگه مادرم میاد دخالت ک‌خودت چرا گوشی گرفتی...
پسر بزرگم از من ناراحت باشه و گریه کنه میاد جلو همه بچه ها شروع میکنه ب من توهین ک خاک بر سرت ،تومادر نیستی تو شعور نذاری و ...چرا گریه بچه دراوردی....
.
این ادم معلم دبستان بوده و موقعی ک بچه ها اذیتش کنن یا با بچه هام درگیر بشه هزار حرف زشت نثارشون میکنه و از یک بچه ،بدتر رفتار میکنه
مامان پارساو آیلین مامان پارساو آیلین ۳ سالگی
سلام خوبین ی مشورت میخاستم ازتون من میخاستم بعد تعطیلات عید برم کلاس خیاطی دخترم خیلی اذیت میکنه مدام گریه میکنه ادمو ذله میکنه دیشبم خونه مادربزرگم بودیم همینطوری مدام گریه میکرد شیر هم نمیخورد غذاهم بهش داده بودم خاله هام و مامانم همشون باهم تو همین حین ک بچه گریه میکرد میگفتن شیرش بده نمدونم بچه گناه داره یکی میگف غذاش بده یکی میگف گناه داره بچه چجوری دلت میاد گریه کنه
اینم ک از صب ک بیدار میشه تا اخرشب همش گریهذمیکنه بخدا ک منم جونی نمیمونه برام خلاصه وقتی دیدم همشون باهم هی پشت سرهم و بی وقفه حرفاشونو تکرار میکنن عصبی شدم گفتم میشه ساکت بشین ادمو خسته میکنین خودم میدونم چجوری ارومش کنم یبار گفتین تموم کنید دیگه ....بعدم بردم تو حیاط چرخوندمش تا خابید ..خلاصه امروزم ک رفتیم تفریح بیرون خیلی اذیت کرد غر زد مجبور شدم موقع ناهار ببرمش دورو اطراف بچرخونم خودم اخر از همه غذا خوردم الان از خستگی سرم داره میترکه اخر ک میخاستیم بریم تو ماشینا دخترم بغل مامانم بود منم دستم کلی وسیله بود دخترمم گریه میکرد بیاد بغلم گفتم ببین دستام پره نمیتونم مامانم گف بچمه رو اذیت میکنی همش گریه میکنه😑منم گفتم وسیله دارم خوب گف بده من بگیرش وسایلارو دادم بچه رو گرفتم گفتم ازین ب بعد ماهی یبار میام خونتون ب خنده گفتم البته اونم گف اره نیا کلاس خیاطی هم لازم نیس بری بشین بچتو نگه دار من نمیتونم نگه دار ...دلم خیلی شکست شما جای من بودین میبردین بچه رو پیشش بزارین کلاس برین یا ن.انقد سراین کلاس رفتن ذوقمو کور کردن ک دیگه دلم نمیکشه برم